سرشار از اشک

نویسنده: پریا نعمت الهی

متن نوشته:

مدتی است که زندگی من رنگ و بوی غم به خود گرفته است. دیگر نمیتوانم صحنه هایی که می بینم را با روزگار گذشته مقایسه کنم. تطبیق امروز غم آلود با دیروز پر از شادی و نشاط سخت شده است.
نمی دانم متاسفانه یا خوشبختانه اما در جایی زندگی می کنم شاهد اتفاقات زیاد غم انگیزی هستم. من هر روز پسرکانی را می بینم که با مادر چادر به سرشان از رو به روی قنادی عبور می کنند . چادر مادرشان را می گیرند و تکان می دهند که یک عدد شیرینی برایشان بخرد. اما مادران مثل همیشه می گویند : پسرم پول ندارم. باشه بعدن. و می روند. دخترکانی را می بینم که با دیدن عروسک های زیبا و دلفریب انگشت اشاره شان را به سمت عروسک نشانه می روند و از پدر می خواهند که برایشان آن را بخرد. اما پدران مثل همیشه وارد مغازه می شوند و با لحن همیشگی که فروشنده خوب با آن آشناست از او می پرسند : آقا عروسکاتون فروشیه؟ فروشنده هم با بی حالی می گوید : نه فروشی نیست. و آنها هم می روند.
پسرانی را می بینم که از تمام دنیا یک دوچرخه درب و داغان دارند که دائم از این سر شهر به آن سر شهر می روند و تک چرخ می زنند. دخترانی را می بینم که با روسری گل گلی بچگانه و لباس آستین کوتاهشان به سمت سوپری محل می روند و چیزکی برای خود می خرند. لبخند هم می زنند.
مدت هاست که ندیده ام این دخترکان و پسرکان ، این دختران و پسران یا همین مادران و پدران یک جعبه شیرینی بخرند ، از عروسک های زیبای فروشنده یکی را بخرند و دست فرزندشان بدهند و ندیده ام که کودکی از این کودکان کیسه ای پر از خوراکی های جورواجور دستش باشد و از خوشحالی قهقهه بزند.
از همه ی این ها غم انگیز تر این است که کاری از دست من بر نمی آید. باور کنید هیچ کاری. فقط مجبورم تمام این ها را نگاه کنم و نگاه کنم. با دیدن لبخندی شاد شوم و با دیدن اشکی ناراحت. شما هم اگر جای یک درخت کهنسال بودید کاری جز غصه خوردن از دستتان بر نمی آمد. کاری جز تماشای هزاران صحنه ی غم آلود ، فلاکت بار و سرشار از اشک 🙁

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: پریا نعمت الهی
داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.