چتر مشکی

نویسنده: پریا نعمت الهی

متن نوشته:

چتر مشکی ساده ام را در دست گرفته بودم و قدم می زدم. دست های پر لطافت باران جوری چتر را نوازش می کرد که صدای آرام تشکرش به گوش می رسید. خیابانی که در آن زندگی می کردیم بلند و طولانی بود و بهترین جای شهر برای قدم زدن به حساب می آمد. همیشه به محض اینکه صدای قطرات باران را می شنیدم به سرعت خود را برای پیاده روی آماده می کردم و می رفتم زیر آسمانی که قطرات اشکش را بر سر ما می ریخت. هیچ موقع کسی را ندیدم که زیر باران ، مثل من این چنین خوشحال باشد. همه اخم هایشان در هم رفته بود به سرعت می دویدند که سقفی پیدا کنند. اما من هیچ سقفی بهتر از آسمان نمی شناختم.
در طی جاده ای که من در آن قدم می زدم ، تنها لبخند کسی که می توانستی لبخندی گوشه ی لبش ببینی پیرمردی بود که روی صندلی چوبی درب و داغانی روبه روی خانه اش می نشست و با دقت همه جا را تماشا می کرد. حتی غبار های ریز تند و تیز هم نمی توانستند از نگاه پیرمرد فرار کنند. پیرمرد هر وقت مرا می دید لبخند گوشه ی لبش به خنده ای پر از شادی تبدیل میشد و می گفت : تو را که می بینم یاد جوانی خودم می افتم. خوبی جوون؟ من هم در جواب او می گفتم : خوبم. و لبخند کوچکی تقدیمش می کردم و می رفتم.
***
تا وقتی که هنوز پیرمرد ضعیفی نشده بودم قدم زدن زیر باران را فراموش نمی کردم و لذت می بردم. اما اکنون چتر مشکی کهنه ام و صندلی آبی پلاستیکی رنگ و رو رفته ام زیر باران مانده و صدایش آزارم می دهد. حیف که دیگر جانی در بدن ندارم وگرنه بلند می شدم و مثل همیشه می رفتم و قدم می زدم. ای کاش میشد دوباره به زندگی بازگردم. ای کاش…

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: پریا نعمت الهی
داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.