کتاب الکترونیکی جادوی داستان نویسی کودکانه به صورت رایگان منتشر شد!
مهلت ارسال اثر برای مسابقه داستان نویسی تابستانی ۱۴۰۲ رو به اتمام است... پس عجله کنید!

پری، دختر چوپان

نویسنده: فاطمه صحرآزاد

درست کردن زمستان بود،هیزم به دوش داشتم گله های بز به خانه می بردم،دست هایم از سوز و سرما قرمز شده بوده و من هر چند دقیقه یکبار آنها را به هم می ساییدم تا گرم شود.
هوا رو به تاریکی رفت من دیگر به خوبی اطرافم نمی دیدم،اما از دور فانوس های روشن در کپر« نوعی خانه از جنس چوب نخل» به چشمانم می رسید.آنقدر خسته و گرسنه بودم که وقتی به خانه رسیدم متوجه نشدم میرزا محمد و میراز علی در مورد نشسته اند.گله ها را در آغول کردم و به سمت مادرم رفتم پرسیدم چرا امروز برایم نهار نیاوردی،با اعصبانیت گفت مگه کوری مهمان داریم، کدخدا آمده است..من مضطرب و نگران شدم ،کدخدا خانه ما پی چه چیزی آمده است؟میرزا علی و میرزا محمد چرا بعد هفت سال چرا راهشان به خانه ما باز شده؟؟مضطرب و نگران دست و پاهایم شستم و به داخل کپر بغلی شدم ،یواش یواش داشتم صحبت های کدخدا می شنیدم که می گفت مش حسن ؛ دختر دم بخت خوب نیست در خانه بماند باید ازدواج کند؛پدرم هم حرف های کدخدا تایید می‌ کردم‌؛بغض گلویم گرفت ،نتوانستم خودم کنترل کنم‌نزد مادرم رفتم گفتم‌ بی بی داستان چیست؟؟ گفت برو سیاه چادر از پدر بپرس…گفتم‌ بی بی راستش بگو ,: خواهش می‌کنم؛ بی بی ها باش ترکید و گفت کدخدا آمده است تو را به عقد سیاه پسر میرزا علی دربیاورد…ناگهان انگار آب سردی روی سرم ریخت،،گفتم بی بی تو که می دانی من شیرینی پسر عمویم مراد قلی هستم،،بی‌بی‌ گفت تو نمی بینی من هم مثل تو بغض گلویم گرفته؟؟؟ اما دختر کدخدا آمده چاره چیست ؛ کدخدا خواستگاری هر دختری می رفت باید آن وصلت سر می گرفت،اصلا مخالفتی در کار نبود…چندی نگذشت که پدرم مرا صدا زد، رفتم نزد او، از دور داشت اشک هایش پاک می‌کرد نزد من که رسید بغضش دوباره‌ ترکید،،گفت پری ،گفتم جاهد آقا جان ،گفت برو لباس هایت جمع کن باید بروی…من نتواستم‌ اشک های پدرم نگاه کنم،،صورتش را بوسیدم‌گفت چشم‌ آقا جان،،بغل و ماتم تمام خانه گرفته بود آن عاقدی که با کد خدا بود خطبه عقد من و سیاه‌ پسر میرزا خواند…درست خروس ماند بود که مادرم مرا صدا زد گفت پاشو باید بروی‌ کدخدا منتظر ،بغض گلویم می فشرد و نمی توانستم نفس بکشم..روی مادرم بوسیدم‌ و آخرین نامه ای که برای مراد قلی نوشته‌ بودم به او دادم و گفتم‌ این‌ امانتی من وقتی مراد قلی از کویت برگشت به او‌ بده..
پدرم در آغوش کشیدم و پدرم تاب نیاورد به روی زمین افتاد و مادرم سر او به آغوش کشید…آهسته و آهسته و آهسته رفتم سوار اسب شدم،گریه‌ توانم بریده بود…این دیدار آخر بود…
زیر لب این شعر زمزمه می کردم و اسب راه می رفت:
پری زاد و پری زاد و پری زاد
که ای کاش مادرم مرا نمی زاد
مرا زایید و شیر محنت اُم داد
بزرگُم کرد و به دیار غربتم داد

سه ما بعد میزرا برادر مراد قلی خبر مرگ پدرم برایم آورد و یک هفته بعد مادرم هم دق مرگ شد،من ماندم‌ و سالها حسرت زندگی..سالها رنج و رنج.

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: فاطمه صحرآزاد
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *