داستان نویس نوجوان ۷ ساله شد!🎉 ۶۵٪ تخفیف ثبت نام در دوره جامع آموزش داستان نویسی آغاز شد. این فرصت را از دست ندهید.

روایت یک دندان

نویسنده: حانیه نیکبخت

من یک دندان هستم🦷،آن هم نه هر دندانی.دندان نیشی که اگر نباشد غذا به خوبی بریده نمی شود.
از زمانی که در سرزمین لثه جوانه زدم و روییدم،در کارخانه معروفی شروع به کار کردم.
کارخانه هضم غذا، یکی از معروفترین کارخانه های جهان که چهار قسمت دارد:
(جویدن،اسیدی شدن در معده،جذب بدن شدن و دفع شدن)
من در قسمت اول کار می کردم.مهمترین قسمت هضم غذا یعنی جویدن.
روزها سالم ترین و خوشمزه ترین غذاها را می بریدم و شب ها در کفِ خمیردندان با دوستانم بازی می کردیم و خلاصه یکی از سفیدترین دندان ها بودم😊
یکی از خاطرات ناخوشایند منو دوستانم این هست که:روزی یک صمغ چسبناک به نام آدامس وارد دهان شد. همان اول فکر کردیم که آن هم مثل سیب وشیر، مفیدو سالم است؛
اما نه!🧐
آن مانند یک تکه پلاستیک چسبناک،بسیار سمج و ناجویدنی بود.او اولین حمله به ما بود. 😵
دوستان آسیابم آنقدر برای جویدن و له کردنش تلاش کردند که حسابی خسته و کوفته شدند تا اینکه بعد از کلی کلنجار رفتن و به نتیجه نرسیدن،بر اثر بازی کردن و پریدنهای صاحبمان،آن تکه به داخل حلقش پرید و بعداز کلی احساس خفگی،آن را به قسمت های بعدیِ هضم غذا فرو فرستاد.🥴
ما که نتوانستیم مرحله ی اول هضم را انجام دهیم.امیدوار بودم قسمت های بعدی هضم بتوانند از عهده اش بربیایند و هضمش کنند.
در کل طول زندگی ام چندین بار مورد حمله های مختلفی از جمله:حمله پوست فندوقی، مسواک نزدن،ورود شیرینهای فراوان مختلف قرار گرفتیم.💣
به این شکل زندگی ام گاهی خوش و گاهی ناخوش گذشت و حالا ما دیگر عمر خودمان را کرده بودیم.
تا اینکه روزی احساس کردم کسی مرا به بیرون حرکت می دهد. من هم مصرانه سعی می کردم که سر جای خودم بمانم😣.اما انگار زور آن یکی بیشتر بودو من به بیرون هدایت می شدم.کم کم مثل یک ناقوس زنگ زده که به یک نخ عصب دندان وصل بودم، به عقب و جلو حرکت می کردم و بعد تصمیم گرفتم چشمم را به روی کارخانه ببندم تا دندان های تازه و قویتر وارد کارخانه شوند.😌
امروز من در کنار بقیه ی دندان های شیری افتاده، که دختری(صاحب کارخانه ماست) مارا در پاکتی به یادگار نگهداشته، باز نشستگی ام را می گذرانم.
این روزها در کنار دوستانم،در پاکت کاغذی نشسته و با یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته امان،که این هم یکی از همان خاطراتمان هست،روزگار می گذرانیم.
امیدوارم دندانهای جدید و دائمی با مراقبتهای درست صاحبمان،تا آخرین نفس، برای دختر مهربان غذاهای سالم و تازه،خرد کنند.

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: حانیه نیکبخت
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *