سلام
من یه دلقکم
وایسا ببینم. نکنه انتظار جوکر یا ایت رو داشتی؟
نه راستش، من یه دلقک واقعی ام که تو سیرک کار میکنه و همه بهش میخندن و مسخره اش میکنن. احتمالا الان به مذاقتون برخورد که ای بابا، اینم یه آدم معمولیه دیگه! ولی اینو بدونید که من عاشق کارمم.
سیرکمون شش ماه یکبار توی سیلوهای بزرگ شهرها مکانشو عوض میکنه و از شانس خوب من اینبار قراره که توی شهرمون اجرا داشته باشیم.
حقیقتش خیلی ذوق دارم که کار و زندگیم رو به خانواده و ننهبزرگم نشون بدم.
دست و پاهام میلرزید و سرم درد میکرد؛ تمام فکر و ذکرم فقط به سمت اجرای فردا شب بود، با هزار خواهش و تمنا از مدیرمون درخواست کردم که بزاره برم یه سر به ننهام بزنم بلکه حالم خوب شه.
درست حدس زدید، این رییس ما هم همون آدم بده تپل داستاناتون هستش که منتظر یه سوتی از طرف مقابله تا حسابی خورد و خاکشیرش کنه و تهش هم منت رو سرش بکشه.
این لعنتی منو هم تنها گیر آورد و حسابی از دستم شاکی بود که چرا اجراهام رو، تو وسط میدون اصلی شهر قبلی، بدون دریافت پول انجام دادم. تو این مدت تا رسیدن به شهرمون جلو چشاش آفتابی نمیشدم.
اون همیشه به ما بردههاش میگفت 🙁 ارزش اون میمونای تو قفس از شما بیشتره وقتی حتی نمیتونین یه قرون از جیب مردم بیرون بکشید!)
ولی خب من به حرفای این شازده توجهی نداشتم و بالاخره رضایتشو گرفتم و اجازه داد که شب رو برم خونه؛ کنار ننهبزرگم.
تقریبا نزدیک یازده شب بود و یه مقدار گوشت و خوراکی رو از آخرین پس اندازم خریدم که ببرم خونه و تا صبح، کنار ننم حرف بزنم و از سختی و آسونی کارم واسش بگم.
خیابونا رو یکی یکی رد کردم و به نزدیکای محلمون رسیدم که توله سگ قهوه ای رنگی دنبالم کرد. یه لحظه وایسادم و بهش نگاهی انداختم. هی دورم میچرخید و پاس میکرد و با چشماش میگفت برم دنبالش.
گفتم برم ببینم چی شده راه افتادم.
به آخر یه بنبست که رسیدیم، دیدم که صاحبش، لاغر و ضعیف یه گوشه افتاده بود و چشماش زرد شده، سرش رو بالا گرفت و تا منو دید زبونشو وا کرد و یه چیزی رو میخواست بگه.
رومو برگردوندم و به گوشتی که با پول عرق ریختنم جمع کرده بودم نگاهی انداختم.
واقعا دلم میخواست این تیکه گوشت رو ببرم خونه، یه لحظه به خودم گفتم :(بابا ول این سگای هار بکن، اینا همش دنبال این چیزای توی دستتن و به اینا باشه که حتی جنازتم میخورن.)
راهمو کشیدم و رفتم، چشمای ملتمسانه اون توله سگ منو آزار میداد. هی به خودم فحش میدادم که چرا اینا رو ول کردم ولی از اون طرف، دلم یه شام مفصل میخواست.
لعنتی! مرگ یبار شیون یبار، پیداشون کردم و گوشت رو از کیسه نایلون در آوردم و پرت کردم سمتشون و بدون اینکه نگاشون کنم، راهمو گرفتم و رفتم خونه.
آره! اون توله مثل من صاحب داشت و بدجوری دلم واسش میسوخت که اول کاری بزرگترشو بخاطر غذا دست بده.
چیه منتظر پایانشی؟
از گشنگی تا صبح عر زدم؛ تو خونه چیزی برای خوردن پیدا نشد و بچه های توی خونه تموم خوراکیا رو ازم گرفتن و بردن واسه خودشون، نامردا حتی یدونه از کیکهارو هم بهم ندادن و بخاطر ننهبزرگم مجبور شدم دیگه کوتاه بیام.
صبحش هم رفتم یه نگاه به اون توله و صاحبش بندازم که اون سگه تلف شده و توله اش هم غیبش زده.
گوشت بی زبون من دقیقا همونجایی بود که پرتش کردم سمتش. گند زدم انگار…
اون مریض بود نه گشنه.