اطلاعیه: بسیاری از بخش‌ها و امکانات وب‌سایت داستان نویس نوجوان در حال بازطراحی هستند و قابلیت دسترسی به آن‌ها وجود ندارد. برای اطلاع بیشتر از وضعیت این نگارش، بر روی علامت تعجب عبارت نسخه آزمایشی کلیک نمایید.

داستان نویس نوجوان

نسخه آزمایشی

نسخه ۱.۰: رونمایی از نسخه آزمایشی داستان نویس نوجوان

نسخه ۱.۱: معرفی مسابقه تابستانی ۱۴۰۳ و تغییرات جرئی دیگر

نسخه ۱.۲: انتشار نسخه جدید صفحه اصلی مجله داستان نویس نوجوان

نگارش 1.31
7 آبان 1403

تنهایی؟

نویسنده: زینب شفیعی

به سمت طلا فروشی رفتم
ارام در را باز کردم و وارد شدم، هیچ شخصی در طلافروشی حضور نداشت! مگر میشد؟
طلا فروشی با آن همه طلا، کسی در او حاظر نباشد؟
پولی که سال ها بود با کار کردن در تولیدی نرگس خانوم همسایه پیر پدربزرگم بدست آورده بودم را روی میز طلا فروشی گذاشتم.
حرام خور که نبودم، دستبندی که به شکل زیبایی با گلهای ریز تزئین شده بود برقی زد
زیادی زیبا بود
ارام دستبند را برداشتم و به دستم بستم
از مغازه خارج شدم و به سمت بازار حرکت کردم، چند روز بود دلم هوس کوفته قل قلی های مغازه اصغر اقا را کرده بود
وارد مغازه که شدم باز هم با جای خالیه اصغر اقا رو به رو شدم
مگر میشد؟ دگر داشت سرم درد میگرفت
چرا هیچ کس نبود
به سمت میدان شهر حرکت کردم و باز هم با جای خالی همه رو به رو شدم
چرا هیچ کس در شهر نبود؟
با نگرانی این طرف و ان طرف میرفتم
نمیدانستم چرا همه غیب شده اند؟
با استرس در حال راه رفتن بودم که ناگهان با صدای مادرم از خواب پریدم…

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: زینب شفیعی
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

2 نظرات

  1. یانا تقدسی می گوید:
    2 دی 1402

    قشنگ بود ولی اگع بیشتر پر و بال می دادی بهش یکم بیشترش می مردی بهتر بود
    اینجوری که داستان حساب نمیشه

    پاسخ
  2. آریا اسدپور می گوید:
    30 مهر 1402

    واقعا داستان خوبی من که لذت بردم

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *