رویداد آنلاین و رایگان "معرفی ادبیات فانتزی" - جمعه ۲۳ آذر، ساعت ۲۰ توسط استاد علیرضا احمدی برگزار خواهد شد.

شاهزاده

نویسنده: نسترن نظری دوست

چند روز مونده بود به تولدم10سالگیم..
تا به حال از قصر خارج نشده بودم.
حتی آموزگار به قصر میامد برای آموزش من
لباس و دیگر وسایل هم از سوی خیاط ها تولید میشد
حالا دیگر بزرگتر و داناتر شده بودم.. من تنها جانشین پادشاه بودم
همه حواسشان به بنده بود.
خیلی دوست داشتم بدانم آن سوی دیوار های بلند چه خبر هست!
آیا زندگی برقرار است؟
آیا خروج از قصر خطر دارد؟
آیا میتوانم دوست و همراهی پیدا کنم؟
اصلا شاید خیلی زیبا باشد. مردمی مهربان و دلگرمی داشته باشد. جنگل و دریایی زیبا
ذهنم خیلی درگیر بود و پر از سئوال های که باید هرجوری شده به جواب هایشان را دریابم.
توی فکر بودم و به آسمان خیره شدم
ناگهان صدای در آمد…
از بنده اجازه ورود خواستند
گفتم: در را بگشایید
شاه نزدم آمد
جهت احترام تعظیم کردم
و پدرم را دعوت کردم که بنشیند
ناگهان از من پرسید
شاهزاده برای سالروز تولدت از من چه خواسته ای داری؟
یک دفعه بی فکر با اشتیاق تام گفتم از قصر خارج شوم..
پدرم گفت بیرون قصر خبری نیست
همه آرزو دارن جای تو در قصر باشند.
سکوت تمام جانم را گرفت…
از رفتن به بیرون و کسب تجربه نا امیدشدم…
پدرم از جایش برخواست
به سمت در خروج میرفت که برگشت.
گفت اماده باش به خدمه میگویم در بیرون قصر کنار رودخانه جای را اماده کنند تا برایت جشنی اعظیم برگزار کنیــم
تمام مردم هم دعوت خواهیم کرد
اگر وقت شد از احوالاتشان نیز باخبر شویم..
من مات و مبهوت به پادشاه خیره شدم..
بدون هیچ کلامــــــی
چشمانم برق میزد قلب ام تند تند میزد دیگر هیچ صدای نمیشنیدم..
صدای بسته شدن درآمد به خودم آمدم
خیلی خوشحال شدم.
بلخره روز مهمانی آغاز شد
چند تا سرباز مرا با کالسکه همراهی کردند.
از دروازه بلند قصر که خارج شدم
بچه هایی را دیدم
کوچک که تازه قادر به راه رفتن بودن
کسانی را دیدم از من بزرگ تر و هم قد و قواره من از مدرسه میامدن گروهی با توپ بازی میکردند
دخترانی را دیدم که برای عروسک هایشان مادری میکردند
زندگی هایشان به راحتی زندگی من نبود اما لبخند برلبانشان بود
دستور دادم برای همه کودکان از طرف کادو تهیه کنند
به مکان جشن رسیدیم
موسیقی های محلی پخش میشد
خیلی خوشحال بودم
همه کم كم آمدند
نفرات خیلی زیاد بود
گروهی رقص محلی اجرا کردند
و پای کوبی میکردن…
من با اجازه شاه به نزد مردم رفتم..
و کلی دوست پیدا کردم..

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: نسترن نظری دوست
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

برچسب ها:

1 نظر شما *

  1. نسترن نظری دوست می گوید:
    23 آبان 1403

    درود نسترن نظری دوست هستم .
    سپاس از لایک های زیبایتان.
    خوشحال میشم نظرهات شمارو بخونم

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *