رویداد آنلاین و رایگان داستان نویسی و رعایت اصول نویسندگی - پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲، ساعت ۲۰

عزا در شادی

نویسنده: سینا گچلو

رقصیدن، خندیدن و شادی

چهاردهم اسفند سال ۱۳۵۹ بود و از آغاز جنگ تحمیلی چند ماهی گذشته بود و تا عید نوروز فقط چند روزی باقی مانده بود. در پی این اتفاقات خوب و بد مراسمی زیبا در کردستان در شهر مریوان در حال شکل گیری بود. یک مراسم عروسی .
تمامی اهالی روستا های مریوان خوشحال بودند چون یک عروسی در راه بود و قرار شده بود که این عروسی در روستای از روستا ها برگزار شود.
این روستا از قبل انتخاب شده بود .
روستای کودکی آقا سیروان. داماد مجلس!
کوچیک و بزرگ آماده شده بودن تا به این عروسی بروند.
این عروسی قرار بود در ساعات ظهر بین عصر برگزار شود.
یواش یواش مهمانان به خانه پدری آقا سیروان اومده بودند و از تک تک شون به خوبی پذیرایی می شد.
آقای خواننده و خانم دف زن شروع کردن به کار
آقایون هم دست همدیگر رو گرفتن و آغاز به رقصیدن کردن .
بانوان هم دست به کار شدن و
جیغ و هِل می کشیدن .
همه چیز نوید یک عروسی زیبا و خاطره انگیز را می داد. که عروسی با حضور خود عروس و داماد زیبا تر هم شد.
خوب و خوش در حال برگزاری! این جمله رو پدر داماد به پدر عروس گفت.
البته پدر عروس هم در جواب به پدر داماد گفت:
خداروشکر امروز همه چی آرومه و التبه که اَمنه!
مکالمه پدر ها با یکدیگر ادامه داشت و این خوش و بش تمامی نداشت.!
رقص شیرین کوردی هم تمام نمی شد.
از آن سو ورجه ورجه ای کودکان هم شیرین بود
در کنار کودکان که بازی می کردن مردان جوان
برای دختران دلبری می کردند.
و داماد از آرزوهایش برای عروس خانوم میگفت.
همه چیز به معنای واقعی داشت خوب و عالی
پیش می رفت تا اینکه ::::
صدای جت ها در آسمان بلند شد !
تمامی مردم در سکوت فرو رفتند .
آهنگ و رقص و ورجه ورجه ها پایان یافت.
آقایان و بانوان میخکوب شده بودند.
جت ها با صدای دلهره آورشان در آسمان می چرخیدن و بعد از گذشت دقایقی.
عملیات‌شان را آغاز کردند‌!
موشک های به زمین پرتاب می شدند که نمی ترکیدند اما از آنها دود های سمی و کشنده بیرون می زد !
بله سمی و دردناک که هرکس را آزار میدهد.
موشک ها شهر را تصرف کرده بودند .
پرندگان از آسمان به زمین سقوط می کردند.
اهالی یکی یکی بر زمین می افتادند و آه و ناله می کردند .
شهر شده بود پر از صدای جیغ و گریه….
عروسی هم تبدیل شده بود به مجلس عزا.
کودکان هم فریاد می زدند . بیچاره آن کودکان، آنان که تحمل درد ندارند .
متاسفانه یکی نابینا می شد و یکی دیگر از حال می رفت !
بعد از گذشت ۱۰ دقیقه بمباران شیمیایی توسط نیروهای عراقی مردم بیچاره هم آسیب دیدند و خیلی ها در آن روز از بین رفتند.

(( نسل کشی های که عراقی ها در آن سال ها انجام دادند هیچ گاه فراموش نخواهد شد.
این بمباران ها هنوز هم که هنوزه در دل و یاد مردمان با غیرت کورد وجود دارد.
و هستند مناطقی که هنوز آثار شیمیایی در آنها موجود است))

مردم با ترس و دلهره به بیمارستان ها می‌رفتند.
اما متأسفانه بیمارستان ها و درمانگاه ها
پر شده بودند و برای همه تخت وجود نداشت.
مردمان بیچاره هم بر روی زمین می خوابیدند
تا حداقل آنجا درمان شوند.
خیلی ها آسیب دیده بودند اما بودند بازماندگانی که به در و دیوار می زندند تا عزیزانشان را نجات دهند ولی کاری از آنها بر نمی آمد.
استان و درکل کشور در آن زمان با کمبود نیرو و تجهیزات مواجه بود چون شرایط بحرانی بود
[صحنه ها خیلی تلخ و دردناک بود] زمانی که گریه های کودکان را می دیدید
وجودتان آتش می گرفت، غم در شام زیاد می شد.
پدری که پسرش نابینا و دخترش بیهوش شده بود و زنش در گیر بیماری بود
از سردشت به مریوان آمده بود برای
دریافت مقداری دارو .
گویا شهر های اطراف هم بمباران شده بودند و
وضعیت به هیچ عنوان خوب نبود.

چند روزی از آن اتفاقات تلخ گذشت
حدود پنج هزار نفر از دنیا رفته بودند و تقریبا نیمی از شهر مجروح شده بودند!
نه تنها کل ایران ، بلکه در آن مقطع کل جهان این موضوع را فهميدند.
و فقط ایران و چند کشور دیگر این اتفاقات را محکوم کردند! و کشور های اروپایی همه سکوت کردند و چیزی نگفتند .
و اما حالا با گذشت سالها هنوز هم که هنوزه دل مردم از آن ماجرا خون است . گاه که دیگر هیچ وقت این اتفاقات در ایران و جهان رخ ندهد و
مردمان با صلح در کنار یکدیگر زندگی کنند!
الهی آمین!

( ثابت نشده است که این ماجرا واقعی بوده یا نه اما همانند این ماجرا اتفاقات واقعی هم رخ داده که با یک سرچ ساده میتوانید آنها را تماشا کنید.)

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: سینا گچلو
وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *