شاگرد تنبل

متن نوشته:

همانطور که از اسمم معلوم است من یک شاگرد تنبل هستم و صد البته که با آنلاین شدن کلاس ها تنبلترین شاگرد دنیا شده ام. همین طوری هم سر کلاس درس را نمی­فهمیدم تازه چه برسد که سر کلاس هم نباشم.

ماجرای تنبل شدن من از آنجایی شروع شد که متاسفانه ما از شهر خودمان به یک شهرستان خیلی خیلی نقلی مهاجرت کردیم و مسلم است که یک شهرستان کوچک نسبت به یک شهر بزرگ مدرسه های خوبی ندارد. به همین دلیل من که در اول راهنمایی بودم در مدرسه شاهد ثبت نام کردم.

آن طور که پیدا بود بهترین مدرسه راهنمایی دخترانه همان مدرسه ای بود که من می رفتم. اما دست بر قضا معلمان خوبی نداشت و همانطور شاگردان خوبی هم نداشت. من همیشه یک شاگرد نمونه بودم و اسم من را می­تونستید در تمام تابلوهای اعلانات مدرسه ببینید. اما ثبت نام من در مدرسه شاهد همانا و تنبل شدن من هم همانا. نمی­دونم درست گفتم یا نه چون با تنبل شدنم ضرب المثل­ها را هم از یاد برده­ام! اول اینو بگم که وقتی دانش آموزان مدرسه مان را اولین بار دیدم از هیچکدامشون خوشم نیومد. پس با هیچکس دوست نشدم و تنها در مدرسه گشت می زدم. وقتی با اولین دبیرمان یعنی دبیر ریاضی خانوم اکبری آشنا شدم به کلی از ضرب و تقسیم و جمع و منها متنفر شدم! دست خودم نبود اما نمی­دانم چطور شد که اینطور شد. معادله و جبر و اعداد گویا را طوری درس میداد که من کم کم داشتم ضرب را هم فراموش می کردم چه برسد به این کلمه­های قلنبه سلنبه ریاضی!!!!! اما خدا را شکر مادرم این مسئله را حل کرد و ریاضی را با من کار می کرد.

از ریاضی که بگذریم تک تک معلمانمان به جز معلم ادبیات به روش­هایی درس می دادند که نه من با آن روش­ها آشنا بودم و نه از آن­ها خوشم می­آمد!

و اما دبیر ادبیاتمان خانم شاپوری. خانم شاپوری آنقدر مرا دوست داشت که مرا به جای اینکه با نام خانوادگی صدا بزند با اسم کوچکم صدا می زد و همیشه در مدرسه مراقب من بود. من همیشه وقتی به مدرسه می رفتم امید داشتم خانم شاپوری را ببینم تا با هم کمی شوخی کنیم و حال هوای بد مدرسه از سرم بیرون برود!

راستی از موضوع دور شدیم. تنبل شدن من. دلیل تنبل شدن من دقیقاً همان مدرسه­ای بود که برایتان شرح دادم. همیشه نمره ریاضی و ادبیاتم بیست بود و مابقی درس­ها را هم همان بیست می­گرفتم اما نمی­دانم چرا بی­علم ها آن دو کنارش را برمی­داشتند و نمره­ام را صفر می­دادند!!!

تا دوم راهنمایی به همین روال گذشت اما اواسط سال هشتم بود که ناگهان خبری به گوش ما رسید. همه می­گفتند ویروسی آمده که اسمش کروناست و قرار است که بخاطر همین موضوع مدرسه­ها بسته شوند. من خودم بالشخصه وقتی این خبر را شنیدم با خودم گفتم:

ــ اگر به این ویروس میروس­ها بود که تا الان در تمام مدارس پلمپ شده بود! این­ها همه شایعه هست. این کرونا هم کور خونده است که بتونه مدرسه ها را ببندد. نمی­داند چقدر این مدرسه­ها سیریشند!!

اما من اشتباه فکر می­کردم. همین ویروس کرونا نه تنها مدرسه­ها را بست بلکه تمام مغازه­ها و اداره­ها را برای مدتی بست! وقتی مدرسه­ها بسته شده بود چقدر من خوشحال بودم که دیگر لااقل به جای صفر آوردن و نمره­های بد دیگرم در خانه می­شینم و استراحت می­کنم. در همین حال و هوا بودم و خوشحالی می­کردم که ناگهان خبر جدیدی رسید. بله کلاس­های آنلاین!!!!!

قسمت دوم
___

وقتی کلاس های آنلاین شروع شد، شادی و خوشحالی من هم به پایان رسید. خب کلاس های آنلاین به این معنی بود که دوباره مدرسه شروع می­شد! فقط با یک تفاوت! آن هم اینکه لااقل وقتی مدرسه می رفتم یک چیزی یاد می­گرفتم اما الان دیگر همانم را هم یاد نمی­گرفتم!! تا آخر سال هم وقتی امتحانات پایانی را دادم کارنامه درخشانم را گرفتم و معدلم شد هیجده.

یعنی از تنبل ترین شاگرد کلاسمان هم بدتر! این برای خودم و خانواده ام شرم آور بود. نمی­دانستم چکار باید بکنم و در همین فکر بودم که ناگهان یادم آمد تابستان است. این فکر ها را رها کردم و رفتم سراغ تابستان و آب تنی و گردش و… نه نه !! دوباره در همین فکر بودم که یادم آمد کرونا آمده است دیگر خبری از این خوشگذرانی ها نیست! پس تصمیم گرفتم به آینده ام فکر کنم اما یک پیشنهاد بهتر به خودم دادم. گفتم حالا که کرونا آمده است و من معدلم و کارنامه ام را گند زده ام و خانواده­ام هم خیلی ناراحت هستند یک کار خوشحال کننده برای آنها انجام بدهم. بله تصمیم گرفتم ناهار را بپزم. شروع کردم به پخت و پز و وقتی که ساعت چهار بعد از ظهر مادرم دو ساعت گشنه و تشنه روی مبل خانه نشسته بود و پدرم هم با تلویزیون دیدن خودش را سرگرم کرده بود تا گشنگی را احساس نکند یک برنج شفته شده و خورش بی نمک پر آب را بر سرسفره گذاشتم. بعدش تصمیم گرفتم دیگر هیچ کاری را بدون مشورت مادرم انجام ندهم.

برای تابستان هم سرگرمی داستان نویسی را در برنامه ام گنجاندم و به همین روال تابستانم را گذراندم. تابستان که گذشت دوباره خبر جدیدی رسید. بله دوباره کلاس­های آنلاین. تا یکی دو هفته ای همه می­گفتند سال جدید کلاس آنلاین هست اما چهارده شهریور دوباره خبر جدید رسید که کلاس ها حضوری است و همه باید به مدرسه بروند. من هم شب چهاردهم شهریور تمام وسایلم را جمع کردم اما تا مادرم دید که من تصمیم به مدرسه رفتن گرفتم گفت وسایلت را به جای جمع کردن پهن کن که امسال باید درس بخوانی و من اجازه اینکه مدرسه بری را نمیدم!

من هم وسایلم را از نو پهن کردم و کتاب ریاضی هشتم را برداشتم و تمرین کردم. فرداش مادرم کتاب­های نهم را گرفت و ایندفعه به من گفت:

ـــ بشین و درس هایت را بخوان.

من هم با بی میلی کتاب ها را گرفتم و ضد عفونی کردم و تا اول مهر مرتب درس خواندم. هی درس خواندم. تا وقتی که دوباره خبر رسید که کلاس ها آنلاین شده. من هم از خوشحالی به بالا و پایین پریدم و گفتم آخ جوووون. ( نگفتم ها، شوخی کردم.)

کلاس­ها که آنلاین شد سر کلاس نشستم و خیلی خوب مثل بچه درس خوان­ها درس را گوش دادم. آخر متوجه شدم که فقط گوش دادن به درد عمه ام میخورد باید درس هم بخوانم. پس برنامه ام شد گوش بدم و بخونم. اما باز هم همان شاگرد تنبل بودم! هر چه می­خواندم اما باز هم تنبل بودم! بد شانسی هم آوردم. معلم ادبیاتمان کلاس نهم عوض شد و یک دبیر خیلی بد اخلاق به جای خانوم شاپوری آمد. اما من باز هم با خانم شاپوری در تماس بودم. چون خیلی او را دوست داشتم.

نمی­دانستم باید چکار کنم که مثل مبینا شاگرد درس خوان کلاسمان بشوم. خودم را هم می­کشتم و درس می­خواندم اما نمیشد. برادر بزرگ ترم به من می گفت:

ـــ  تو خیلی خنگی بخاطر همین هیچی نمیفهمی!

من هم هر وقت او این حرف را میزد کارنامه ام را که نمره­های بالاتری نسبت به او داشت به رخش می­کشیدم. اما او دانشجوی پزشکی بود. شاید هم برادرم درست می­گوید من خنگ هستم. بخاطر همین یکروز پیش برادرم نشستم و به او گفتم داداش واقعاً من خنگم؟ گفت نه خیلی خیلی خیلی خنگی!! گفتم تو چجوری تونستی پزشکی قبول بشی من و تو که خواهر برادریم نمیشه من خنگ باشم و تو ازونور نابغه میشه؟!! و برادرم جواب داد: …

قسمت بعدی به زودی …

 

ارسالی از : پریا نعمت الهی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

۲ نظرات

  1. Avatar
    می گوید:
    ۱۰ مهر ۱۳۹۹

    سلام خواننده های عزیز. اگر میشه نظرتون رو برام بنویسید. که داستان های بی نقص تری از من بخونید

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.