کوری

متن نوشته:

در روزگاران قدیم دهکده ای وجود داشت که هیچکس از وجود آن خبر نداشت. تمام مردم این دهکده بر اثر یک اتفاق ناگوار کور شده بودند. چند ماه بعد از این اتفاق ناگوار زنی که پسری را باردار بود پسرش را بدنیا آورد. اما چون تمام مردم دهکده کور بودند نفهمیدند که این پسرک کور است. هیکدامشان هم به ذهنشان نرسید که ممکن است این کوری بر اثر ان اتفاق یک بیماری ارثی و واگیر باشد. به همین دلیل همه با هم تصمیم گرفتند که چون این پسرک کور نیست و میبیند وقتی که به سن پانزده سالگی رسید و پسری بالغ شد باید رهبر مردم بشود و یک جورایی بشود کدخدا. این پسر چون از کودکی نمی دید توانسته بود بدون دیدن کارهای روزمره خود را انجام دهد. او تا سه سالگی کارهای خود را انجام میداد. بعد از هفت سالگی شروع کرد به بازی کردن و دعوا کردن. او دعوا کردن را یاد گرفت. هنگام چهارده سالگی جنگیدن با چوب را یاد گرفت. او چوبی را برمی­داشت و با همسن و سالان خود می­جنگید! کسانی که تقریباً هم ردیف او بودند حداقل پنج سال از او بزرگتر بودند. چون بعد از تولد این پسر کدخدای دهکده دستور داد که هیچکس اجازه ندارد هیچ پسری بدنیا بیاورد. زیرا که قرار است پسری بالغ شود که رهبری همه ما را به عهده بگیرد و هیچکس حق رقابت با او را ندارد. او تنها پسر چهارده ساله دهکده بود! همگی پسران بزرگتر از او بودند. اما با این حال هیچکس در جنگیدن و کارهای دیگر به اندازه او مهارت نداشت!! مادرش به او گفته بود:

ـــ  در تولد پانزده سالگی تو رهبر همه ما میشوی و صاحب همسری زیبا و کدبانو! میدانی چرا؟ چون که تو می­بینی و ما نمی­بینیم. تو می­جنگی و ما نمی­جنگیم. تو… به همین خاطر او برای تولد پانزده سالگیش خیلی هیجان داشت اما چیزی ذهنش را مشغول کرده بود. مادرش می­گفت او می بیند در حالی که او نمی دید و اگر مردم دهکده متوجه این موضوع می­شدند بهترین فرصت او در زندگی از بین می رفت. چون همه مثل او کور بودند و او ویژگی خاصی نداشت که مردم بخواهند او را برای رهبری انتخاب کنند! فقط می­جنگید و تقریباً تمام پسران هم از او جنگیدن را یاد گرفته بودند. در همین فکر بود که ناگهان کسی وارد اتاقش شد و گفت:

ـــ  من شنیده­ام تو میبینی!! من هم می­بینم اما دوست ندارم بقیه بفهمند و بریزند سرم تا من هم کور شوم! بیا با هم برویم به دهکده ما. آنجا همه مثل خودت هستند. ما خیلی ثروتمندیم!!

قسمت دوم
___

در همین فکر بود که ناگهان کسی وارد اتاقش شد و گفت:

ـــ من شنیده­ام تو میبینی. من هم می­بینم اما دوست ندارم بقیه بفهمند و بریزند سرم تا کور شوم. بیا با هم برویم به دهکده ما. آنجا همه مثل خودت هستند. ما خیلی ثروتمندیم! پسر گفت:

ـــ کسی نمی­داند ما در این دهکده زندگی می­کنیم. تو هم بازی در نیار برو پی کارت.

اما او گفت:

ـــ دارم راستش را می گویم. من از دهکده همسایه تان آمدم. به تازگی شما را پیدا کردم. وقتی می­آمدم هیچکس مرا نشناخت بعد از مدتی فهمیدم هیچکس مرا نمیبیند… پسر گفت:

مادرم می­گفت بوی نا آشنایی را حس کرده. پس درست می گفت! اما من گفتم که کسی را ندیدم.

خب می­گفتی…

ـــ آره داشتم می­گفتم. اما وقتی تو را دیدم که با این مهارت­هایت در این دهکده زندگی می­کنی و مثل بقیه کور نیستی دلم برای تو سوخت و با خود گفتم به دهکده ما بیایی.

ـــ نه من نمی آیم! من تنها راه نجات این دهکده هستم. تازه مادرم هم تنها می­شود و گناه دارد. او مرا بزرگ کرده است. برو پی کارت بچه.

ـــ پس نمی آیی؟  مگر نشنیدی؟!!

ـــ گفتم نه!

ـــ اگر نیایی به دهکده­تان حمله می­کنیم. خودت هم میدانی که با این همه آدم کور نمی توانی با ما بجنگی!!

ـــ برای چه با تو بیایم؟ مگر اصلاً دهکده­ مان چه دارد که شما می­خواهید با ما بر سر آن بجنگید.

ـــ من حوصله بحث ندارم. می آیی یا نه؟!!

پسر پشتش را به او کرد و گفت:

ـــ نه نمی آیم پسر مسافر گفت:

ـــ چی گفتی؟!

او برگشت و گفت:

ـــ مگر نمی­شنوی؟ گفتم نه. او گفت:

ـــ پس من فردا شب بر می­گردم و به تو و دهکده تان اعلام آماده باش جنگ می­کنم. پسر گفت:

ـــ اما این را بدان که من فردا رهبر دهکده می­شوم و شما را شکست می دهم. خدانگهدار.

اما پسر مسافر که پشتش را به او کرده بود جوابی به او نداد. پس پسر دستش را جلو برد و دنبال کمر پسر گشت و به کمرش زد و او به سمت پسر برگشت و چاقو را برای او کشید. پسر دستش را به طرف چاقو برد و گفت:

ـــ می­خواستم بگویم: من فردا رهبر دهکده می­شوم و تو را که رهبر دهکده کرها هستی شکست می­دهم. پسر کر که جا خورده بود گفت:

ـــ من که کر نیستم.

پسر کور دستش را جلوی چشمان پسر کر گرفت و گفت:

ـــ تو کر نیستی؟!

کسی که با چشمان بسته نمی­فهمد بقیه چه می­گویند؟ آدم کور که نمی­فهمد بقیه چه می­گویند!

ـــ آدم با گوش­هایش می­فهمد که بقیه چه می­گویند اما تو نمیفهمی. تو از چشمانت استفاده می­کنی.

ـــ من می روم. فردا شب بر می­گردم. پسر کور در فکر فرو رفت:

ـــ  آیا بدون چشم می­توان یک آدم بدون گوش را شکست داد؟! شاید بشود. شاید او هم مثل من است. شاید او مثل من فردا رهبر می شود. اما برای جنگ چکاری انجام بدهم؟ از فردا آموزشم را شروع می­کنم. نه این کار هم خوب نیست باید به مادرم بگویم… آری به مادرم می­گویم… نه نه نمی­دانم!!

ارسالی از : پریا نعمت الهی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.