رویداد آنلاین و رایگان "معرفی ادبیات فانتزی" - جمعه ۲۳ آذر، ساعت ۲۰ توسط استاد علیرضا احمدی برگزار خواهد شد.

خنده‌‌اش همه‌ی پلیدی‌ها را از بین برد.

نویسنده: حسنا عابدزاده

دفترچه خاطرات عزیزم..
امروز روز خاصی‌ محسوب می‌شود. نه برای من؛ برای آرام. فکر نمی‌کنم بیاید. اما از طرفی هم.. امروز دوشنبه است. دوشنبه‌ها روز مبارزه‌اند. به خصوص که امروز قرار است با بچه‌های یک باشگاه دیگر مبارزه کنیم. راستش بعید می‌دانم این موقعیت را از دست بدهد. اما خب امروز..
اوه همین حالا جواب پیامم را داد. جهت اطمینان از او پرسیدم که امروز می‌آید یا نه؟ گفت می‌آید. و بعد بلافاصله بدون اینکه من چیزی پرسیده باشم، نوشت: ″حالم خوبه. فقط امروز از اون روزاییه که نیاز دارم بدون اینکه دردسری پیش بیاد، یه نفرو بزنم. همین.″
درکش می‌کنم. قبلا هم از این روزها پیش آمده است. گاهی وقت‌هاست که می‌خواهد خودش را خالی کند و بهترین راه برایش، مبارزه است. البته هر روز هم نمی‌تواند. ما فقط دوشنبه‌ها مبارزه داریم‌. پس بعضی روزها به من پیام می‌دهد که: ″امروز عصر خونتون با وسایل مبارزه؟″
به محض دیدن این کلمات می‌فهمم که حالش تعریف چندانی ندارد. پس می‌گویم: ″حله.″ و عصر زنگ خانه‌مان به صدا در می‌آید و چند دقیقه بعدش هر دو با هوگو، کلاه، و بقیه‌ی وسایل مبارزه، داخل سالن پذیرایی، روبه‌روی یکدیگر ایستاده‌ایم و منتظر اولین ضربه از حریف مقابل هستیم.
باید اعتراف کنم بی هیچ رحم و مروت، طوری به من حمله می‌کرد که اگر مراقب خودم نبودم، حتما یک‌جایم می‌شکست. کارش حرف نداشت و همه‌ی بچه‌های باشگاه هم این را می‌دانند. همه سعی می‌کنند از مبارزه با او فرار کنند.
اما امروز.. راستش امروز سالگرد فوت پدرش است. برای همین فکر می‌کردم نمی‌آید. بی‌اندازه به پدرش وابسته بود. هردفعه که با هم بیرون می‌رفتیم، غیر ممکن بود حرفی از پدرض نزند. پدرش مرد خوب و مهربانی بود. همیشه به او توجه می‌کرد و آرام هم بیشتر ″اولین‌″هایش را با پدرش تجربه کرده بود. می‌خواهم بگویم مرد خانواده‌داری بود و بی‌خیال نبود. بلد بود چگونه با فرزندش کنار بیاید و خوشحالش کند. دو سال پیش اما در یک تصادف غیر منتظره جان داد. تصادف وحشتناکی بود. با یک کامیون تصادف کرد‌. مقصر هم کامیون بود. او همیشه حواسش به همه‌جا بود. در رانندگی حرف نداشت. از آن موقع، آرام هم دیگر رقبتی به زندگی ندارد. مادرش هم زن خوبی‌ست اما مشخصا بلد نیست چگونه با فرزند نوجوان‌اش رفتار کند. همیشه حرف‌هایی می‌زند که آرام را ناراحت می‌کنند؛ البته نه از روی قصد. خلاصه که از دو سال پیش، مبارزه‌های پی‌درپی ما در خانه‌مان شروع شد. هروقت که حس می‌کند دلش می‌خواهد از زندگی خلاص شود، به جای اینکه برود و خودش را خلاص کند، می‌آید خانه‌ی ما و تا وقتی که نفس کم بیاورد، با من مبارزه می‌کند. پذیرایی خانه‌ی ما جا دار است و علاوه بر آن چون پدر و مادرم هر دو پزشک هستند، وقت زیادی را در خانه نمی‌گذرانند. خب دیگر کم‌کم باید برای باشگاه آماده شوم. بعدا برایت می‌نویسم؛ فعلا.
یک ساعتی می‌شود که از باشگاه برگشته‌ام. مثل چی خسته‌ام و همه‌جای بدنم درد دارد. آرام امروز به معنای واقعی کلمه، سنگ تمام گذاشت. کلا با چهار نفر مبارزه کرد؛ من، یکی از بچه‌های کمربند قرمز خودمان، یکی از بچه‌های دان ۱ آن‌یکی باشگاه، و یکی دیگر از بچه‌های دان ۲ آن‌یکی باشگاه. همه‌مان را هم به مرز نابودی رساند. فقط وقتی مرا رها کرد که نفس‌تنگی‌ام عود کرد. آن‌موقع خیلی نگران شد. آن‌قدر زیاد نگران شد که گریه‌اش گرفت‌. من حالم خوب بود اما حال او به هیچ‌وجه خوب نبود. خودش هم می‌دانست. البته درک کردم که فقط مبارزه کردن می‌تواند بهترش کند. بعد از آنکه گریه‌اش گرفت، از استاد اجازه خواستم و بردمش رخت‌کن. به محض اینکه هوگو و کلاه خودم و او را باز کردم، بغلش کردم. هیچی نمی‌گفت و فقط داشت می‌لرزید و گریه می‌کرد. آن‌قدر در بغلم فشردمش که بالاخره آرام شد. بعد دست‌هایش را در دست‌هایم گرفتم و نوازشش کردم. به او گفتم ″اشکالی نداره″، ″حالم کاملا خوبه″، ″می‌خوای باهام حرف بزنی؟″، و از این قبیل حرف‌ها. او ولی ساکت ساکت بود و همچنان کمی می‌لرزید. ترسیده بود و کاملا مشخص بود. بعد اشک‌هایش را پاک کردم و رفتم تا بطری آبش را بیاورم. کمی چشم گرداندم و اثری از بچه‌های آن یکی باشگاه ندیدم، که این خوب بود؛ چون وقت داشتم تا آرامش کنم که بتواند با آن‌ها مبارزه کند. بعد از اینکه کمی آب خورد، بهتر شد. لرزش بدنش کاملا قطع شده بود. بعد شروع کرد به حرف زدن و اولین جمله‌اش این بود: ″متاسفم، من فقط خیلی زیاد دلم براش تنگ شده.″ البته که می‌دانستم دلش برای پدرش تنگ شده بود! پس برای اینکه حالش را بهتر کنم، گفتم: ″اشکالی نداره قهرمان. پدرت بهت افتخار می‌کنه، می‌دونی که؟″ و بعدش گفتم: ″هی.. این معمولیه که دلت براش تنگ بشه‌. من شاید ندونم چه حسی داره اما مطمئن باش که درکت می‌کنم.″ و بعد از شنیدن سکوتش گفتم:″ پایه‌ای بعد از باشگاه، بریم یه چیزی بخوریم؟″ می‌دانستم که قبول نمی‌کند، ولی پیشنهاد دادنش ضرر نداشت، داشت؟ به هر حال دعوتم را رد کرد و گفت که باید برود خانه پیش مادرش. پس من هم گفتم: ″اشکالی نداره. بعدا هم می‌تونیم بریم یه چیزی بخوریم یا بریم بیرون، باشه؟″ و او با حرکت سرش، قبول کرد. بعد گفتم: ″حالا چطوره بریم و پوزه‌ی بچه‌های اون باشگاه رو به خاک بمالیم؟″ و او خندید. خندید و خنده‌اش، تمام پلیدی‌های جهان را از بین برد.

گزارش اثر

در صورتی که مشکلی در این اثر مشاهده کردید و فکر می‌کنید با قوانین جشنواره داستان نویس نوجوان مغایرت دارد، فرم زیر را تکمیل و ارسال نمایید.

تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این اثر برای جشنواره داستان نویس نوجوان محفوظ است.