رویداد آنلاین و رایگان "معرفی ادبیات فانتزی" - جمعه ۲۳ آذر، ساعت ۲۰ توسط استاد علیرضا احمدی برگزار خواهد شد.

کلاغ

نویسنده: زینب زارعی

برف،برف سنگینی بود.خیابان ها خالیِ خالی بودند و فقط تک و توک عابری که کار واقعا واجبی داشت از آن جا میگذشت.
همه جا پر از صدای سکوت بود،سکوتی سنگین. انگار نه انگار که در این شهر موجوداتی هم هستند که در خانه های گرم، پشت شیشه های بخار گرفته پنجره هاشان منتظرند تا هیاهوی دانه های برف تمام شود.
کلاغ،روی تیر برق نشسته بود و شیشه های بخار گرفته را تماشا میکرد.حتی در این زمان، که کلاغ ها هم به آشیانه هایشان پناه برده بودند،او از جایش تکان نخورده بود.
دانه های برف،وقتی به کلاغ می رسیدند راهشان را کج میکردند.دانه های برف هم شرم داشتند که روی او بنشینند.
کلاغ دهانش را باز کرد، دانه ای برف در دهانش افتاد و تا بیخ گلویش را سوزاند.بالهایش را گشود و پرواز کرد.دودی گرم توجهش را جلب کرد.روی لبهٔ دودکش بامی بلند نشست.در آن سرمای هولناک بیرون،دود آن دودکش،برایش واقعا دلچسب بود.
شاید دود از اجاق گاز خانواده ای بود که دور هم غذا میپختند،یا شاید دود از آشپزخانه ای برمیخواست که دخترکی تنها،آنجا منتظر بود بقیه از راه برسند تا دور هم غذایی ساده صرف کنند.

دخترک،توی آشپزخانه پشت میز غذاخوری نشسته بود.صدای زوزهٔ زودپز سکوت خانه را میکشست، انگار غذا نیز تاب تحمل برای خورده شدن را نداشت.
با انگشت هایش روی میز ضرب گرفته بود تا شاید افکارش را از جایی که بود دور کند، اما نمیشد، نمیتوانست.
بقیه خیلی وقت بود که خانه نبودند،همگی دیر کرده بودند، توی این بوران وحشی هیچ چیز بعید نبود.
با خودش فکر کرد:کلاغ بودن چیز خوبی است،میشد تا درمانگاه پرواز کرد و فهمید بقیه کجا مانده اند.
اما نه، او کلاغ نبود. خبری از پرواز هم نبود.

کلاغ،گرسنه بود. بی تاب شده بود.توی این سرما، سنگفرش های خیابان هم زیر تلی از برف پنهان شده بودند، غذا که جای خود داشت.با بی تابی منقارش را به هم زد.بوی غذایی که از آشپزخانه می آمد، دیوانه اش کرده بود.از پشت بام پر زد و جلوی پنجره رفت.بخار،همه چیز را در خود فرو برده بود.

دخترک،آرام و قرارش را از دست داده بود.زودپز جیغ میکشید، او هم بی تاب شده بود.شیر زودپز را باز کرد و درش را برداشت. بوی گرم خوراک،مادرانه صورتش را نوازش داد.صدای زودپز که خوابید، خانه در سکوت فرو رفت.از سکوت بدش می آمد. حالا واقعا دیر کرده بودند.رفت تا زنگ بزند.

کلاغ،با بی تابی پشت پنجره مانده بود.بوی غذا از روزنه های لای پنجره به مشامش میرسید.دهانش را باز کرد اما برف،صدای قارقارش را در خود خفه کرد.توی این سرما، کسی متوجهش نمیشد.بهتر بود که به لانه برمیگشت. شاید جفتش، چیزی برای خوردن پیدا کرده بود.

دخترک،تلفن را سرجایش گذاشت.جواب نداده بودند.دیگر حق داشت نگران باشد.میخواست برود دنبالشان،اما بقیه که بچه نبودند. از پذیرایی صدای تق تق می آمد.کسی به پنجره میکوبید.نکند بقیه پشت در مانده بودند؟به پذیرایی دوید.نه کسی نبود. اما چرا..یک نفر بود.یک مهمان ناخوانده،یک کلاغ که با نوکش به شیشه میکوبید.

کلاغ،میخواست برود که پنجره باز شد.یک دختر به او نگاه میکرد.چشمهایش او را یاد برف می انداخت. بوی غذا بیشتر توی دماغش پیچید. دخترک دستش را جلو آورد.کلاغ کمی لرزید اما اجازه داد تا او را بلند کند و توی خانهٔ گرم و نرمش ببرد.پنجره پشت سرش بسته شد.کلاغ قار قار کرد و بالهایش را به هم زد.باید کمی غذا هم برای جفتش میبرد.

دخترک، خیسی پرهای کلاغ را روی دستش احساس میکرد.کلاغ را روی میز گذاشت و توی کابینت دنبال چیزی برای خوردنش گشت.قوطی های مربا ردیف به ردیف پشت سر هم جا خوش کرده بودند.نایلون های غذای آماده روی هم انبار شده بودند و کیسه های سبزی پر از نعنا خشک و شوید بودند اما مگر هیچکدام به کار یک کلاغ می آمدند؟
سرش را چرخاند تا کلاغ را ببیند،روی زودپز میخ شده بود. خندید و با آسودگی یک ملاقه برداشت.از توی زودپز، یک تکه گوشت بزرگِ خوراک برداشت و توی ظرف کوچکی جلوی کلاغ گذاشت.
کلاغ،با اعتماد به نفس به گوشت نگاه میکرد. نشست و خوردنش را تماشا کرد.
چند دقیقه ای نگذشته بود که زنگ در بازکن به صدا درآمد.با عجله دوید تا در را باز کند
و زودپز دوباره، با صدای جیغ مانندش او را همراهی کرد.

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: زینب زارعی
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

برچسب ها:

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *