رویداد آنلاین و رایگان "معرفی ادبیات فانتزی" - جمعه ۲۳ آذر، ساعت ۲۰ توسط استاد علیرضا احمدی برگزار خواهد شد.

دلخسته

نویسنده: مهدیه یحیی

صدای نفس و تاپ تاپ قلبم کل بیمارستان رو پر کرده بود.
هر چقدر بیشتر میرفتم جلو بیشتر احساس خفگی میکردم.
با اینکه پرستار گفته بود خونسردی ات رو حفظ کن اما اصلا نتونستم.
دستم داشت می لرزید و نمیتونستم محکم قدم بردارم.
سوار آسانسور شدم. از هولم دستم خورد به پرستار بخش و تمام آمپول هایی که توی دستش بود، شکست.
گفت: انقدر استرس نداشته باش ،دکتر اومد و مادرتو معاینه کرد. الان حالش بهتر شده
با بغض گفتم: آخه اصلا طوریش نبود که چی شد یه دفعه
با مهربونی لبخند زد و گفت : چیزی نیست عزیزم، خدا بزرگه باید خیلی بیشتر از اینها مراقبش باشی.
خداروشکر که به موقع زنگ زده بودید اورژانس وگرنه اتفاق های خیلی بدتری میوفتاد.
از آسانسور که پیاده شدم انقدر سریع دویدم که خودم نفهمیدم چطور خودمو به مامان  رسوندم. تا مامانمو توی اون حال دیدم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه
نباید این کار رو میکردم ولی دست خودم نبود یهو یاد بچگی هام افتادم.
وقتی مامانم میرفت خرید و تا برمی‌گشت می زدم زیر گریه
دستشو گرفتم و نگاه کردم دستی که رگش کبود بود و دور آنژیوکت خونی بود.
از پرستار خواستم یه چسب بیاره تا بچسبونم دور آنژیوکت
از صورت مامانمم معلوم بود که خییلی درد داره اما مثل همیشه درد رو پشت صورت خندونش پنهون می‌کرد.
از سالن یه صدایی اومد همراه خانم خادمی همراه خانم خادمی
سریع رفتم ببینم چیکار دارن اول یه فرمی آوردن تا پر کنم
فرمی که لازم بود اطلاعات مامانمو وارد کنم.
بعد یه برگه مربوط به صندوق بود که باید میرفتم پایین تا ببینم چیکار دارم.
به مامانمم یه نگاه انداختم و اشاره کردم که باید برم پایین
رفتم صندوق اولین سوالش این بود : بیمه دارید؟ گفتم بله، بیمه تامین اجتماعی
یه نگاهی به من کرد و یه چیزی شبیه پوزخند تحویلم داد و گفت : با تامین اجتماعی که
قرار داد نداریم، منظورم بیمه تکمیلیه! بیمه تکمیلی دارید؟
با نگرانی گفتم : نه نداریم.
بعد گفتم مگه هزینه اش چقدر میشه؟ این جمله رو یه جوری گفتم که انگار اصلا مشکل مالی ندارم و هر چقدر هزینه اش بشه میتونم پرداخت کنم.
اما از قیافم کاملا مشخص بود که هم مشکل مالی دارم هم قرونی هم نمیتونم هزینه بدم.
آقای حسابدار گفت‌ : تقریبا میشه ۶۴ ملیون همین جوری هاج و واج داشتم آقاهه رو نگاه میکردم که گفت : آنلاین پرداخت می کنید یا کارت می کشید؟
پرسیدم : ببخشید چرا هزینه اش انقدر زیاد شده؟ چون همین امروز بستری شده؟
چطور ممکنه وقتی هیچ کاری صورت نگرفته انقدر هزینه اش بالا باشه؟
حسابدار گفت : ببین تو سیستم ثبت شده عمل فوری.
و برای هزینه عمل حساب شده چون قبل از عمل باید پول را پرداخت کنید..
گفتم : امکانش هست قسطی پرداخت کنیم؟ گفت نه! بعد یکم فکر کرد گفت
اگر میخواهید میتونید ٣٢ ملیون رو الان پرداخت کنید باقیش هم یه چک بکشید و توی ۴ قسط پرداخت کنید.
گفتم : ببخشید من الان انقدر پول ندارم باید جور کنم و برگردم.
بعد گفت: دست دست نکن دختر جان یه وقت دیدی دیر شد ها
دلم میخواست همین الان بهش فحش بدم ولی خیلی جلوی خودمو گرفتم.
خیلی عصبی شده بودم هم بابت حرف آخرش هم بابت عمل فوری که گفت
آخه اصلا با من راجب عمل صحبت نکرده بودن وقتی شنیدم جا خوردم.
با عجله رفتم بالا پیش مامانم تا بهش بگم یه کاری برام پیش اومده و باید برم.
وسیله هایی که اضافه آورده بودم و جمع کردم و بدو بدو یه ماشین گرفتم تا برسم
خونه، توی راه فقط داشتم به این و اون زنگ میزدم تا یه فرجی بشه و یکی انقدر پول بهم بده به هر دو تا خاله هام زنگ زدم و بهشون گفتم حال مامانم اصلا خوب نیست و
انقدر پول واسه عملش نیاز دارم نمیخواستم خاله هام رو نگران کنم ولی بالاخره باید میگفتم.  دایی هم که نداشتم ازش پول قرض بگیرم با عموهام هم بعد از فوت پدرم سر ارث و میراث قطع ارتباط کرده بودیم دوست و آشنایی هم که نداشتم تا بتونن برام انقدر پول جور کنن دیگه با قرض و قوله و این ور و  اون ور تونستم اندازه ٢٠  ملیون جور کنم. اما خیلی کم بود
داشتم برا مامانم سوپ درست میکردم که برا شب براش ببرم بیمارستان یهو یاد دوستم افتادم که متصدی بانک بود اتفاقا تو همون بانک حساب داشتم سریع بهش پیام دادم و مشکلمو براش توضیح دادم بهش گفتم نیاز به وام دارم  تقریبا ۵٠ ملیون
یه چند دقیقه گذشت دیدم خودش زنگ زد بعد گفت میتونم برات وام جور کنم.
فقط زمان میبره. گفتم خب چقدر زمان میبره؟ گفت تقریبا ٣ ماه.
٣ ماه؟ آخه من انقدر وقت ندارم که، من الان لازم دارم  دیگه هر کاری کردم نشد تا زودتر وام بگیرم بعد به پیشنهاد دوستم قرار شد برم یه موسسه مالی ازشون وام فوری بگیرم بعد که اینجا وام گرفتم پول اونها رو بدم.
بارم نشد چون خیلی دنگ و فنگ داشت.
هر کاری از دستم بر اومد انجام دادم دیگه هیچ فکری به ذهنم نمی‌رسد مصیبت تنهایی هم بد دردیه از یه طرف برا حال مامانم نگران بودم از یه طرفم چند روز بود دانشگاه نرفته بودم و نزدیک بود حذفم کنم از اون طرف در و دیوار خونه داشت منو می‌خورد
همین جوری تو فکر بودم تا دوباره رفتم بیمارستان پیش مامانم یکمی باهاش حرف زدم یکم درد و دل کردم تا از درد هاش یکی کم بشه اما معلوم بود حالش از صبح که دیدم خیلی بدتر شده همین جور داشت حالش بد و بد تر می‌شد و من انگار دست رو دست گذاشته بودم تا آب شدن مامانمو ببینم.
همین طور تو ذهنم دنبال یه راهی بودم تا از این مخمصه یه جوری رها بشم. تا یکی بهم زنگ زد تا صحبت کردیم فهمیدم مادر یکی از بچه هایی که پارسال میرفتم باهاش درس کار می‌کردم بود و می‌خواست همین الان بیام با بچه اش درس کار کنم اما اون شرایطمو که نمی‌دونست گفتم نمیشه و الان موقعیتش نیست بعد گفت دخترم فقط با شما راحته و فقط شما توضیح میدی متوجه میشه و الا چند جای دیگه کلاس بردیمش نمی‌فهمه.
دیگه نمیدونستم چی بگم فقط گفتم بهتون خبر میدم.
همین که تلفن رو قطع کردم دیدم پرستار و دکتر اومدن تا مامانمو ببرن اکو قلب و آنژیوگرافی
حالا منم دیدم که میخوان مامان و ببرن آمادش کردم و تا خواست بره گفت برو به کارت برس یه وقت منتظر اینجا نمونی ها. کارم اینجا طول میکشه.
من انگار منتظر بودم خودم نمیدونستم چرا قبول کردم برم اما رفتم
رفتم تا به آترینا ریاضی درس بدم برای امتحان فرداش
تا رسیدم چون وقت زیاد نداشتم  و قرار گذاشته بودم فقط ٢ ساعت باهاش کار میکنم و بعدا بر می‌گردم.
مشغول درس دادم بودم و تقریبا ٢٠ دقیقه از تدریسم گذشته بود تا مادر آترینا گفت من میرم بیرون تا شما درست تموم بشه برمیگردم. شما راحت باشید. بعد رفت بیرون.
من مونده بودم و آترینا
یک ساعت از درس دادنم  گذشته بود و داشتم از آترینا سوالهایی که بهش یاد داده بودن و می‌پرسیدم.
که یهو گوشیم زنگ خورد جواب دادم از بیمارستان بود با ترس گفتم اتفاقی افتاده گفتن لطفا خودتون رو سریعا به بیمارستان برسونید حال مادرتون اصلا خوب نیست بعد از آنژیو دیگه بهش نیومدن. تا اینو شنیدم گوشی از دستم افتاد زمین.
انقدر حالم بد بود  که یادم رفته بود کجام
فقط از آترینا پرسیدم سرویس بهداشتی کجاست تا برم صورتمو بشورم حالم عوض بشه
سرویس بهداشتی انتهای راهرو بغل دست یک اتاق خواب بود. داشتم میرفتم یهو  دیدم توی اتاق یه کشو باز هست و یه چیزی برق برق می زنه قشنگ دقت کردم دیدم مثل اینکه سکه است، رفتم تو اتاق دیدم 13 تا سکه تمام توی اون کشو هست دل دل کردم که برگردم یا دو تا سکه رو بردارم باز نتونستم این کار رو کنم و برگشتم رفتم سرویس بهداشتی تا خودمو تو آینه نگاه کردم گریه ام گرفته بود من که دزد نبودم بعد یاد مامانم افتاده بودم من مجبور  بودم این کار رو کنم اینا انقدر پول دارن که متوجه نشن که چند تا سکه تو کشو بوده مطمئن بودم کلی دیگه طلا و جواهر تو کشو های دیگه هست. بلاخره اینا به من اعتماد داشتم که گذاشتم من تو خودشون رفت و آمد میکردم اما منم چیکار میکردم چاره ای نداشتم جز اینکه ٢ تا سکه بردارم بعد که وامم جور می‌شد میزاشتم سر جاش دیگه.
یه طرفی وایسادم ببینم آترینا حواسش هست یا نه وقتی دیدم نمیبینه دوباره رفتم تو اتاق ضربان قلبم رفته بود تو هزار تاحالا دزدی نکرده بودم این دفعه هم مجبور شده بودم و اگر به خاطر مامانم نبود هزار سال این کار رو نمیکردم.
سریع ٢ تا سکه ورداشتم گذاشتم تو جیبم بدو بدو از اتاق اومدم بیرون و نفس عمیق میکشیدم تا ضربان قلبم کنترل بشه و آترینا بهم شک نکنه
به مادرش زنگ زدم و گفتم زودتر خودشو برسونه من یا آترینا کار کردم و الان باید برگردم آترینا داشت کتابشو می‌بست که یهو یه چیزی دیدم که دوباره شروع کردم به گریه کردن
پشت صفحه کتاب قرآن آترینا نوشته بود أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى
:آيا نمیداند كه همانا خداوند [همه چيز را] مى‏ بيند ؟
از آترینا خواستم یه نگاه به درس ها بندازه تا من برگردم باز خواستم برم سرویس بهداشتی اما این سری دیگه نرفتم، رفتم سکه ها رو گذاشتم سر جاش و برگشتم.
تو راهرو بودم که باز گوشیم زنگ خورد داشتم سکته‌ میکردم گفتم مبادا بیمارستان باشه و بخواد خبر بدی بهم بده اما خوشبختانه رفیق گرمابه و گلستان مامان بود خاله فاطمه
تا گوشی و برداشتم گفت محیا جان چرا نیومدی بیمارستان.
گفتم شما از کجا میدونید مامان بیمارستانه؟ گفت خالت بهم زنگ زد گفت.
تا اومدم رفت صندوق پولو پرداخت کردم؟ عزیزم چرا اصلا به من نگفته بودی
هی آخه آخه گفتم و از خوشحالی داشتم ذوق مرگ میشدم که باز گفت
زودتر بیا محیا مامانت از اتاق عمل برگرده منتظر دیدن روی ماهت هست.
توی دلم گفتم: به راستی که خدا همه چیز را می‌بیند

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: مهدیه یحیی
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

برچسب ها:

5 نظرات

  1. سارا می گوید:
    7 تیر 1404

    بهترین آثار ادبی

    پاسخ
  2. مهدیه یحیی می گوید:
    5 دی 1402

    بچه ها خوشحال میشم نظرتون رو بگین
    ممنونم که وقت گذاشتید و تا اینجای داستان خوندید

    پاسخ
    • fatemeh می گوید:
      20 فروردین 1403

      عالی بوذ

      پاسخ
    • مهدی یکتای می گوید:
      27 فروردین 1403

      در ناامیدی بسی امید است.. داستان آموزنده ای بود.

      پاسخ
    • محمد می گوید:
      12 خرداد 1403

      از خوندن این داستان خیلی لذت بردم
      به امید خواندن دیگر آثار شما
      محمد صادق قهرمانی

      پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *