قسمت سوم فصل 1 – بی اختیار شدم!
زیر پتوی سفید جمع می شدم و تمام افکار منفی ذهنم را انکار می کردم. مرگ؟ فکر نکنم واقعیت داشته باشد. مسابقه مرگ و ریاضی مانند بقیه مسابقه هاست. آن ها به دنبال کشف استعداد هستند و نمی خواهند دور و بر رگ های خونی پرسه بزنند! برای تنها ماندن در کنج اتاق، هر کاری می شد کردم اما آنقدر تابلو بود که که پدرم بعد از سال ها تصمیم گرفت من را با ماشین تا مدرسه برساند. آخرین بار این اتفاق در دوران ابتدایی و سال های خوش کلاس اولی بودنم افتاد. کاش دوباره زندگی به خط صاف خودش برگردد، دقیقاً مانند همان دوران بی دغدغه!
پرندگان پشت ابرهای پفکی قایم می شدند و در پرتوهای آفتاب بال می زدند! مدرسه داشت برای برنامه رنگین تابستانه اش آماده می شد! بچه ها جلوی در مدرسه پاتوق زده بودند و هر هر می خندیدند. کیفم را برداشتم و مستقیم با خداحافظی پدرم به سمت جایی روانه شدم که هر روز صبح ساعت هفت من را با آغوش باز می پذیرفت. نگاهم به یک کاغذ زرد که روی دیوار چسبانده بودند افتاد. دعوتنامه مدرسه برای علاقه مندان نقاشی و رنگ آمیزی بود و می خواستند دانش آموزها آن ها را در آماده سازی مدرسه یاری کنند. این دقیقاً همان چیزی است که من برای حواسپرتی لازم دارم. یک بهانه برای آرامش فکریم.
فرم ثبت نام را پر کردم و نام خودم را برای نقاشی دیوار نوشتم. مدیر که داشت کاغذهایی را منگنه می کرد گفت: خیلی خب، میتونی بری سر کلاس. از فردا کارتو شروع کن.
اما فردا خیلی دیر است! تا آن زمان دیوانه می شدم و باید برای افکارم حصار بکشم! دقیقاً مانند یک دیوانه قفل و زنجیری! دستم را محکم روی میز مدیر کوبیدم و با صدای بلند گفتم:
ـــ فردا دیره. همین امروز باید شروع کنم.
مدیر جا خورد و منگنه را محکم روی انگشت اشاره اش کوبید. چشمانش درشت شد. نمی دانست باید برای آن سنجاق که دستش را خونی کرده جیغ بکشید یا بخاطر جسارت یک دانش آموز فریاد بزند!!. چند دقیقه بدون هیچ واکنشی همدیگر را نگاه کردیم. چرا آن کار احمقانه را انجام دادم؟ الان فیوز مغزش می پرد و هاج و واج پرونده ام را می آورد! بعد دوباره از آن حرفای همیشگی می زند و آخرش هم می گوید:
ـــ این بار می بخشمت!
سرایدار با یک سینی چای آمد و گفت:
ـــ آقا اینم یه چایی تازه دم!
همین را که گفت سکوت میان ما دو نفر شکست و مدیر همانطور که داشت خون انگشتش را میمکید گفت:
ـــ باشه، از الان شروع کن!
بعد رو به سرایدر کرد و گفت:
ـــ رنگ و قلم براش بیار!
مرد خوب، صورت گرد و اندام تپلی خصوصیات سرایدار مهربان ماست. همیشه یک ژاکت دست بافت تیره می پوشید، حتی در گرم ترین روزهای سال. سطل رنگ و قلم را برایم تا حیاط آورد و بعد آن را کنار دیوار گذاشت و گفت:
ـــ موفق باشی.
کیفم را از دوشم برداشتم. بعید نبود آنقدر سنگین باشد وقتی در یک روز کتاب های قطور زیست و شیمی و فیزیک را حمل می کنی. وقتی ترک های دیوار را با سفید رنگ می زدم مدام گسل های وحشتناک کلمه مرگ را به خاطر می آوردم. مرگ و ریاضی؟ یک عنوان برای جذب مخاطب بیشتر یا یک واقعیت ترسناک؟
آنچنان غرق فکر بودم که متوجه حضور شیرین دوستم نشدم. دیشب زنگ زده بود و میخواست در جشن تولدش شرکت کنم. به طبع با حال بد این روزهایم حوصله خامه و مربای روی کیک قهوه ایی را ندارم. ناگهان دوستم گفت:
ـــ پسر، دیشب داشتم میمردم!
تا کلمه مردن را به زبان آورد دستم بی اختیار روی نقاشی درخت کشیده شد و یک خط کلفت آبی، رنگ سبز برگ را بی ریخت کرد. گفتم: ـــ چرا؟
چشمانش برق زدند و گفت:
ـــ وایی خدا، میدونستم برات مهمه ولی خب تو هیچ وقت احساساتت رو بروز نمیدی!
گفتم:
ـــ کم حرف بزن. بگو چی شده؟ چرا داشتی میمردی؟
گفت:
ـــ از خنده، کلی کلاه باحال برای تولدم درست کردم …
واقعاً حضورش طعم شیرینی داشت و این طعم زیادش ضرر دارد. دیگر به اضافه گویی هایش درباره کلاه های مسخره گوش نکردم. پسرک مسخره حتی با مرگ هم شوخی دارد. شاید هم حق با او باشد، نکند من دارم زیادی مسئله را جدی می گیرم!
دوستم گفت:
ـــ خلاصه اینجوریاست. راستی، فردا میای تولدم؟
گفتم:
ـــ آره.
متوجه حرفی که زدم نشدم. تنها یک سر ریز تکان دادم و بعد به بالا و پایین پریدن دوست شیرین عقلم خیره ماندم! شاید امشب متفاوت بگذرد ولی هرچه بادا باد!
کمد لباسم را نگاه کردم. کت و شلوار؟ فکر نکنم ایده خوبی باشد. پس از آن عذاب سخت زیپ شلوار تنگ و گمشدن دکمه کت گشادم قید لباس های رسمی را زدم. چشمم به یک پیراهن آبی نفتی افتاد. گفتم:
ـــ همین خوبه، البته یقه اش یکم خوردگی داره، آستینش کوتاهه و خب شاید یکم کوچیک باشه. ولی در حد توانش عالیه.
برای اولین بار روبه روی آیینه ایستادم. صاف، محکم و خیلی اتو کشیده. دندانه های شانه را با تمام قدرت داخل امواج موهایم بردم تا صاف شود. یک بار باقی می ماند. همیشه میانبر زدن را دوست داشتم. دقیقاً مثل همین زمان که به جای ساعت های طولانی کیسه کشیدن و تماشای بازی لیف و صابون، عطر زدم.
خانه آن ها با خانه ما فاصله چندانی نداشت. یک خانه کوچک با در طلایی که دستگیره هایش شبیه سر شیر بود. در زدم. دوستم در را باز کرد. از بوس و بغل متنفرم اما هیچگاه این نقطه ضعف را علنی نکردم. تازه یادم افتاد کادو نیاوردم. دوستم نفهمید و من هم خودم را زدم به کوچه علی چپ. اصلاً دلیل شرکتم در این جشن تبریک گفتن نیست بلکه می خواهم ساعاتی را با خودم خوش باشم.
خانه گرم و صمیمی داشتند. بچه ها دور میز حلقه زده بودند و مشغول بلعاندن هر چیزی که خوراکی نام داشت بودند. یک گوشه آرام نشستم و به آهنگی که در مغزم زمزمه می شد گوش دادم:
ـــ این شبی که میگن شب نیست، اگه شبه مث دیشب نیست…
دهان های باز، دستان نارنجی و کلاه های مخروطی شکل بنفش و شال گردن قرمزی که در حال جویده شدن در دهان سگ دوستم بود. دیوانه خانه را تا به حال از این نزدیک ندیده بودم. خواستم اولین حرکتم را بزنم که گوشیم زنگ خورد. از جیبم درش آوردم. رویش نوشته بود: مشاور. گونه های سرخ شده ام را در آیینه ایی که روی طاقچه بود دیدم. شر شر عرق می ریختم. دوستم برایم نوشیدنی آورد و با آن لبخند همیشگی گفت:
ـــ خوش میگذره؟
گوشی هنوز زنگ میخورد. نگاهم را به در دوختم. هیچ چیز آرام پیش نمی رفت. صدای جیغ و فریاد، ملچ و ملوچ ها و آهنگ مسخره بیا شمع ها رو فوت کن تا هیچ وقت زنده نباشی. هیچکس برای غم و اضطراب من عزا نمی گیرد. یک لحظه بی اختیار شدم و با صدای بلند گفتم:
ـــ خفه شید!!
گوشی را نگاه کردم: یک تماس بی پاسخ از مشاور. سگ شال گردن خیس شده را روی زمین تف کرد. نفس های یک نفر پشت گردنم مهر شد. سرایدار بود که میخواست کلاهش را بردارد. او هیچ وقت بی اختیار کاری را انجام نمیداد جز این که واقعاً این جا چه کار می کند؟!!!
فهرست مطالب
Toggle
11 نظرات
سلام واقعا عالی بود و خیلی خوب تمام اتفاقات رو توضیح دادین من که ازخوندنش لذت بردم
سلام
ممنون، نظرتون برام ارزشمنده
سلام قید اسم خارجی نیاورده وممکنه این شخصیت مثل شخصیت اصلی ازاتباعایرانی در کشور انگلستان بوده در این داستان
ببخشید اتباع ایرانی
که اونقدر با اون صمیمی بوده ولی گاف اصلی اونجاست که در طلایی با سر شیر ها جز ایران من همچین مدل دری در کشور های دیگر ندیده بودم و در کل عایه کامیار جان عالی
سلام دوست عزیز
والا من هیچ وقت علاقه ایی ندارم که تو داستان از مکان واقعی استفاده کنم و یا اسمشو بزارم ایرانی و خارجی…به همین دلیل از ذهنیت خودم برای ساخت یه مکان جدید کمک میگیرم و از دیده های خودم بهره میگیرم
نگران نباش احساس میکنم منم یه تجربه ای شبیه این داشتم!
سلام سرکار خانم
واقعیتش اینا تمام و کمال ساخت ذهن ناقص خودمه و تجربه نکردم از نزدیک
خیلی خوشحال شدم که برای خوندن داستان وقت گذاشتید
سلام کامیار جان آقا واقعا احسنت لذت بردم
حافظ تو این سخن زکه آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
عالی عالی و جذاب فقط این داستان تو لندن میگذشت یه پسر انگلستانی شهرام شهپره گوش میده ؟ دوم اینکه چند سالته ؟ و سوم اینکه اهل کردستانی؟
سلام استاد عزیز
والا تا جایی که یادم باشه جایی قید نکرد که داستان تو لندن رخ داده باشه
من 15 سالمه و اهل سنندجم کاوه جان
سلام کامیار جان اولا هزاران صد آفرین به تو قلمت خیلی بزرگتر از سنته و بعد من فکر کنم اولین قسمت نوشته بود لندن اوایل داستان و کلا خوشحالم از اینکه یه همشهریایی به این با استعدادی دارم البته بهتره بگم هم زبون هم قوم …. دمت گرم
مهمتر از هر چیزی خیلی خوشحال شدم که هم زبون هستیم، اهل کجایی کاوه جان؟
دوما برای صحت حرف خودم همین الان قسمت اول رو برسی کردم اما حقیقتا جایی ننوشتم که داستان در لندن رخ میده