داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان کباب غاز

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با همقطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هر کس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک میهمانی دسته جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان کنند و به عمر و عزّتش دعا کنند.

زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئله میهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم، در میان گذاشتم، گفت:«تو شیرینی عروسی هم به به دوستانت نداده ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی، چیزی که هست، چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم، یا باید باز یک دست دیگر دیگر خرید و یا باید عده میهمانان بیشتر از یازده نفر نباشد، که با خودت بشود دوازده نفر.»

گفتم:«خودت بهتر می دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازه خریدن خرت و پرت تازه نمی دهد و دوستان من هم از بیست و سه چهار نفر کمتر نمی شوند.»

گفت:«یک بُر  نّره خر گردن کلفت را که نمی شود وعده گرفت! تنها همان رتبه های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سُماق بمکند.»

گفتم: «ای بابا، خدا را خوش نمی آید. این بدبختی ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می افتد و شکم ها را مدتی است صابون زده اند که کباب غاز بخورند و ساعت شماری می کنند. اگر از زیرش در بروم، چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند، چطور است که از منزل یکی از دوست و آشنایان یک دست دیگر ظروف و لوازم عاریه بگیریم؟»

با اوقات تلخ گفت:«این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در  میهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود. مگر نمی دانی که شگون ندارد و بچه اول می میرد؟»

گفتم:«پس چاره ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم: یک روز یک دسته بیایند و بخورند و فردایِ آن روز دسته دیگر.»

عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد که روز دوم عید نوروز دسته اول و روز سوم دسته دوم بیایند. اینک روز دوم عید است و تدارک و پذیرایی از هر جهت تهیه شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلی و کباب بره ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام متعلقات رو به راه شده است. در تختخواب گرم و نرم تازه ای، که از جمله اسباب جهاز خانم است، لم داده و به تفریح تمام مشغول خواندن حکایت های بی نظیر «صادق هدایت» بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت:«جوانِ دیلاقی، مصطفی نام، آمده می گوید که پسر عموی تنی تو است و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.»

مصطفی پسر عموی دختر دایی خاله مادرم می شد. جوانی است به سن بیست و پنج یا بیست و شش؛ لات و لوت و آسمان جُل و بی دست و پا و پخمه و گاگول و تا بخواهی بدریخت و بدقواره. هر وقت می خواست حرفی بزند، رنگ می گذاشت و رنگ برمی داشت. مثل اینکه دسته هاونِ برنجی در گلویش گیر کرده باشد، دهنش باز می ماند و به خرخر می افتاد. الحمدالله که سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی شدم.

به زنم گفتم:«تو را به خدا، بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی شاخ و دُم را از سر ما بکَن و بگذار برود لایِ دستِ بابایِ علیه الرحمه اش.»

گفت:«به من دخلی ندارد. مال بد بیخ ریش صاحبش ماشاءالله هفت قرآن به میان، پسر عموی دسته دیزی خودت است. هر گُلی هست به سر خودت بزن. من اساساً شرط کرده ام با قوم و خویش های ددری تو هیچ سرو کاری نداشته باشم. آن هم با چنین لندهور الدنگی!»

دیدم چاره ای نیست و خدا را هم خوش نمی آید که این بیچاره را ، که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده است، ناامید کنم. پیش خود گفتم که چنین روز مبارکی صله ارحام نکنی، کی خواهی کرد؟

این بود که صدایش کردم. سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاءالله، چشم بد دور، آقا واترقیده اند. قدش درازتر و تک و پوزش کریه تر شده است. گردنش، مثل گردن همان غاز مادر مرده ای که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود، سر از یقه چرکین بیرون دوانده بود و اگرچه به حساب خودش ریش را تراشیده بود، اما پشم های زرد و سرخ و خرمایی به بلندی یک انگشت از لابه لای یقه پیراهن سر به در آورده و مثل کرم هایی که به مارچوبه گندیده افتاده باشند، در پیرامون گردن و گلو در جنبش و اهتزاز بودند. از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین قدر می دانم که سر زانوهای شلوارش، که از بس شُسته بودند به قدر یک وجب خورد رفته بود، چنان باد کرده بود که راستی راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آن جا مخفی کرده است.

مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجیب بودم که عیالم هراسان وارد شد و گفت:«خاک به سرم! مرد حسابی، اگر ما امروز این غاز را برای میهمان های امروز بیاوریم، برای میهمان های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده ای و به همه دوستانت هم وعده کباب غاز داده ای!»

دیدم حرف حسابی است و بدغفلتی شده. گفتم: «آیا نمی شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟»

گفت:«مگر می خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حُسن کباب غاز به این است که دست نخورده و سر به مهر روی میز بیاید.»

حقاً که حرف منطقی بود و هیچ برو برگرد نداشت. در دم منتقل وخامت امر گردیده و پس از مدتی اندیشه و استشاره، چاره منحصر به فرد را در این دیدم که هر طور شده، تا زود است، یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم که این مصطفی گرچه زیاد کودن و بی نهایت چُلمن است، ولی پیدا کردن یک دانه غاز، در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست. لابد این قدرها از دستش ساخته است.

به او خطاب کرده گفتم:«مصطفی جان، لابد ملتفت شده ای که مطلب از چه قرار است؟ سر نازنینت را بنازم، می خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده، امروز یک عدد غاز خوب و تازه، به هر قیمتی شده، برای ما پیدا کنی.»

مصطفی، به عادت معهود، ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده بریده، مثل صدای قلیانی که آبش را کم و زیاد کنند، از نی پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد که می فرمایند که در این روز عید، قیدِ غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد، چونکه در تمام شهر یک دکان باز نیست.

با حال استیصال پرسیدم:«پس چه خاکی به سر بریزم؟»

با همان صدا و همان اطوار ، آب دهن را فرو برده، گفت:«والله چه عرض کنم! مختارید. ولی، خوب بود مهمانی را پس می خواندید.»

گفتم:«خدا عقلت بدهد. یک ساعت دیگر مهمان ها وارد می شوند. چطور پس بخوانم؟»

گفت:«خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید که طبیب قدغن کرده از تختخواب پایین بیایید.»

گفتم:«همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده ام. چطور بگویم که ناخوشم؟»

گفت:«بگویید غاز خریده بودم، سگ برد!»

گفتم:«تو رفقای مرا نمی شناسی. بچه قنداقی که نیستند بگویم ممه را لولو برد و آن ها هم مثل بچه آدم باور کنند. خواهند گفت که جانت بالا بیاید، می خواستی یک غاز دیگر بخری، و اصلاً پا پی می شوند که سگ را بیاور تا حسابش را دستش بدهیم!»

گفت:«بسپارید اصلاً بگویند که آقا منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته اند.»

دیدم که زیاد پرت و پلا می گوید. خواستم نوکش را چیده، دمش را روی کولش بگذارم و به امان خدایش بسپارم. گفتم:«مصطفی می دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده ام. این اسکناس را می گیری و زود می روی که می خواهم هر چه زودتر از قول من و خانم به زن عمو جانم سلام برسانی و بگویی که انشاءالله این سال نو به شما مبارک باشد و هزار سال به این سال ها برسید!»

ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلاً به حرف های من گوش داده باشد، دنباله افکار خود را گرفته، گفت:«اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کنیم که امروز مهمان ها دست به غاز نزنند، می شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده و دوباره سر سفره آورد.»

این حرف، که در بادی امر زیاد بی پا و بی معنی به نظر می آمد، کم کم وقتی که درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم، معلوم شد آن قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هر چه بیشتر در این باب دقیق شدم، یک نوع امیدواری در خود حس کردم و ستاره ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی کردم و گفتم:«اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می شنوم. ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارتی به خرج بدهی که احدی از مهمانان درصدد دست زدن به این غاز برنیاید.»

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارتش را به کدام جانب می خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار شد. بر تعارف و خوش زبانی افزوده، گفتم:«چرا نمی آیی بنشینی؟ نزدیکتر بیا، روی این صندلی مخمل پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم، حال و احوالت چطور است؟ چه کارها می کنی؟ می خواهی برایت شغل خوب و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی خوری؟ از این باقلوا نوش جان کن که سوقات یزد است ....»

مصطفی قدِ دراز و کج و مُعوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده جویده از این بروز محبت و دلبستگی غیر مترقبه هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند، ولی مهلتش نداده، گفتم:«استغفرالله، این حرف ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی. اصلاً امروز را نمی گذارم از اینجا بروی. مهمان عزیز خودم باشی یک سال تمام است این طرف ها نیامده بودی. ما را یکباره فراموش کرده ای و انگار نه انگار که در این شهر پسر عمویی هم داری! معلوم می شود از مرگ ما بیزاری. اِلله والله امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الان هم به خانم می سپارم یک دست از لباس های شیک خودم را بدهد بپوشی و نو نوار که شدی، باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست، مُلتفت باش وقتی که بعد از مُقدمات آشِ جو و کباب بّره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می گویی که ای بابا، دستم به دامانتان دیگر شکم جا ندارد. این قدر خورده ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است. واقعاً حیف است که این غاز به این خوبی را سگ خور کنیم. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه داریم بفرمایید همین طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همیشه بهار خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم. ولی خدا شاهد است که اگر امروز بیش از این به ما بخورانید، همین جا بستری شده وِبال جانت می شویم. مگر آن که مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت من هم هرچه اصرار و تعارف می کنم، تو بیشتر اِبا و امتناع می ورزی و به هر شیوه ای هست مهمانان دیگر را هم با خودت همراه می کنی.»

 مصطفی، که با ذهن باز و گردن دراز حرف های من را گوش می داد، پوزخند نمکینی زد، یعنی که کشک! و پس از مدتی کوک کردن دستگاه صدا، گفت:«خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.»

چندین بار درسش را تکرار کردم تا از بر شد. وقتی که مطمئن شدم که خوب خر فهم شده است، برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع به اتاق دیگرش فرستادم و باز رفتم تو خط مطالعه حکایت های کتاب «سایه و روشن.»

دو ساعت بعد، مهمان ها، بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف کردن صیغه بلعت اهتمام تمامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر بّراق و زراق، فتان و خرامان، چون طاووس مست، وارد شد. صورت را تراشیده و سوراخ و سمبه و چاله و دست اندازهای آن را با گرد و کِرِم کاهگل مالی کرده، زلف ها را جلا داده، پشم های زیادی گوش و دماغ و گردن را چیده، معطر و منور و معنعن، گویی یکی از عشاق نامی سینماست که از پرده به در آمده و مجلس ما را به طلعت خود مُشرف و مزین نموده باشد. خیلی تعجّب کردم که با آن قد دراز چه حقه ای به کار برده که لباس من این طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است.

آقای مصطفی خان با کمال متانت و دلربایی تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هر چه تمامتر، به جای خود، زیر دست خودم بر سر میز قرار گرفت و او را به عنوان یکی از جوان های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهده وظایف مقرره خود برمی آید، قلباً خیلی مسرور شدم و در باب آن مسئله معهود خاطرم داشت کم کم به کلی آسوده می شد.

این آدم بی چشم رو، که از امامزاده داوود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرفتر نگذاشته بود، از سرگذشت های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگر اروپا و آمریکا چیزها حکایت می کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه های پی در پی ابداً جلو صدایش را نمی گرفت. گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه.

به مناسبت صحبت از سیزده عید، بنا کرد به خواندن قصیده ای که می گفت همین دیروز ساخته است. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان، که خیلی ادعای فضل و کمالشان می شد، مقداری از ابیات را دوبار و سه بار مکرر خواستند. یکی از حضار، که کباده شعر و ادب می کشید، چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبهه شاعر را بوسید و گفت:«ای والله، حقیقتاً استادی...» و از تخلص او پرسید.

مصطفی، به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته گفت: من تخلّص را از زوائد و از جمله رسوم و عادتی می دانم که باید متروک شود. ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری، که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمه استاد را، برحسب پیشنهاد ایشان، اختیار کردم، اما خوش ندارم که زیاد استعمال کنم.»

همه حضار یک صدا تصدیق کردند که تخلصی بس به جاست و واقعاً سزاوار حضرت ایشان است.

در آن اثنا، صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استادی روی به نوکر نموده و فرمودند: «همقطار، احتمال می دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد، بگویید که فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد.»

ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است.

اگر چشمم احیاناً تو چشمش می افتاد، با همان زبان بی زبانی نگاه، حقّش را کف دستش می گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سر بریده مدام در روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می دوید و به کائنات اعتنا نداشت.

حالا آش جو و کباب بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده است و پیش درآمد کنسرت آروغ شروع شده و موقع آن است که کباب غاز را بیاورند. مثل اینکه چشم به راه باشم، دلم می تپد و برای حفظ و حضانت غاز در دل «انا لله خیر حافظا» می گویم. خادم را دیدم که قاب روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته، که هنوز روغن در اطرافش وز می زد، در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

ششدانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند که بویِ غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود. ولی خیر، الحمدالله چشمش به غاز افتاد، رو به مهمان ها کرد و گفت:«آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا وقت آوردن غاز است، من که شخصاً تا خرخره خورده ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید، یک لقمه هم دیگر نمی توانم بخورم، ولو مائده آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از اینجا یکراست به مریض خانه برویم. معده انسان که گاو خونی زنده رود نیست که هر چه تویش بریزی پر نشود!»

آنگاه نوکر را صدا زده گفت:«بیا، همقطار، آقایان خواهش دارند که این غاز را برداری و بی بروبرگرد یکسر ببری به اندرون.»

مهمان ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابداً بی میل نیستند، ولو به عنوان مقایسه باشد، لقمه ای از آن چشیده طعم و مزه غاز را با بره بسنجند. ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی، چون آقای استاد، دو دل مانده بودند و گرچه چشمهایش به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی، جز تصدیق حرف های مصطفی و بله و البته گفتن چاره ای نداشتند.

دیدم که توطئه ما دارد می ماسد. دلم می خواست که می توانستم صد آفرین به مصطفی گفته لب و لوچه شتریش را به باد بوسه بگیرم. فکر کردم از آن تاریخ به بعد، زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست و پا کنم. ولی محض حفظ ظاهر و خالی نبودن عریضه کارد پهن و درازی، شبیه به ساطور قصابی، به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند، مُدام به غاز حمله آورده و وانمود می کردم که می خواهم این حیوان بی یارو و یاور را از هم بدرم و ضمناً یک ریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد.

 خوشبختانه قصاب زبان غاز را با کله اش بریده بود والا چه چیزها که با آن زبان به من بیحیای دو رو نمی گفت. خلاصه آنکه، از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به جایی کشید که مهمان ها هم با او همصدا شدند و دسته جمعی خواستار بردن غاز و هوادار تمامیت و عدم تجاوز به آن گردیدند.

کار داشت به دلخواه انجام می یافت که ناگهان از دهنم در رفت که:«آخر، آقایان، حیف نیست از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده اند و منحصراً با کره فرنگی سرخ شده است؟»

هنوز این کلام از دهن خرد شده من بیرون نجسته بود که مصطفی، مثل اینکه غفلتاً فنرش در رفته باشد، بی اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده به نیش کشیده و گفت:«حالا که می فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کره فرنگی سرخش کرده اند، روا نیست که بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده یک لقمه مختصر می چشم.»

دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی زدگان، به جان غاز افتادند و در یک چشم به هم زدن گوشت و استخوان غاز مادر مرده، مانند گوشت و استخوان شتر قربانی، در کمرکش دوازده حلقوم و کتل و گردنه یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیمود. یعنی، به زبان خودمانی، رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی سر از بیضه به در نیاورده، قدم به عالم وجود ننهاده بود!

می گویند که انسان حیوانی است گوشتخوار، ولی این مخلوق عجیب گویا استخوانخوار خلق شده بودند. واقعاً مثل این بود که هر کدام یک معده یدکی هم همراه آورده باشند. هیچ باور کردنی نبود که سر همین میز، آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات در کشمکش و تلاش بوده اند و ته بشقاب ها را هم لیسیده اند.

هر دوازده تن تمام و کمال راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خودم دیدم که غاز گلگونم لخت لخت و قطعتاً بعد اخری طعمه این جماعت کرکس صفت شده و «کَان لَم یَکُن شَیئاً مَذکُوراً »در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید. 

مرا می گویی، از تماشای این منظره هولناک آب به دهانم خشک شده بود و به جز تحویل دادن خنده های زورکی و خوشامدگویی های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

اما دو کلمه از آقای استادی بشنوید که تازه کیفشان گُل کرده بود: در حالی که دستمال ابریشمی مرا از جیب شلواری که تعلق به دعاگو داشت درآورده به ناز و کرشمه لب و دهان نازنین خود را پاک می کردند، باز فیلشان به یاد هندوستان افتاده از نو بنای سخنوری را گذاشته از شکار گرازی که در جنگل های سویس در مصاحبت جمعی از مشاهیر و اشراف آنجا کرده بودند و از معاشقه خود با یکی از دختر خانم های بسیار زیبا و با کمال آن سرزمین چیزهایی حکایت کردند که چه عرض کنم! حضار هم تمام را مانند وحی مُنزَل تصدیق کردند و مدام بَه بَه تحویل می دادند.

در همان بحبوحه بخور بخور، که منظره فنا و زوال غاز خدا بیامرز مرا به یاد بی ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان پَتیاره و وقاحت این مصطفی بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم. فوراً برگشته رو به آقای شکارچی معشوقه کش کرده، گفتم:«آقای مصطفی خان، وزیر داخله شخصاً پای تلفن است و اصرار دارد که دو کلمه با خود شما صحبت بدارد.» یارو حساب کار خود را کرده، بدون آنکه سر سوزنی خود را از تک و تا بیندازد، دل به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد.

 به مجرد اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیده آب نکشیده ای، به قول متجددین، طنین انداز گردید و پنج انگشت دعاگو، به معیت مچ و کف و مَایَتَعَلّقُ بِه ، بر روی صورت گُل انداخته آقای استادی نقش بست.

گفتم:«خانه خراب تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشمت به غاز افتاد دین و ایمان را باختی و به منی که چون تو ازبکی را صندوقچه سّر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ د بگیر  که این ناز شستت باشد!» باز کشیده دیگری نثارش کردم.

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوار های معمولی خودش، که در تمام مّدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس زنان و هق هق کنان گفت:« پسر عمو جان، من چه گناهی دارم، مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید، کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش هم آلوی برغان گذاشته اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست، نه با من.»

به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی دید. از این بهانه تراشیهایش داشتم شاخ در می آوردم. بی اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک ناشناس را، مانند موشی که از خمره روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی، در دور حیاط قدم زده آنگاه با صورتی که گویی قشری از خنده تصنعی روی آن کشیده باشند وارد اتاق مهمان ها شدم.

دیدم چپ و راست مهمان ها دراز کشیده اند و مشغول تخته زدن هستند و ششدانگ فکر و حواسشان در خط شش و بش و بستن خانه افشار است.

گفتم:«آقای مصطفی خان خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بود که فوراً آنجا بروند و دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

همه اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش مشربی و خوش محضری و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود نمره تلفن و نشان منزل او را از من می خواستند و من هم، از شما چه پنهان، با کمال بی چشم و رویی، بدون آنکه خم به ابرو بیاورم، همه را به غلط دادم.

فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس های نودوز خود را با کلیه متفرعات به انضمام مایحتوی، یعنی آقای استادی مصطفی خان، به دست چلاق شده خودم از خانه بیرون انداخته ام؛ ولی چون تیری که از شست رفته باز نمی گردد، یک بار دیگر به کلام بلند پایه «از ماست که برماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم. 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.