داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 2: شب هایی با مهتاب بزرگ از کیهان پاک سرشت شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

- سلام.

-  سلام عزیزم.

- وای ...تو...تو میتونی حرف بزنی ؟

- وقتی میدونی اینقدر غافل گیر میشی پس چرا سلام میکنی؟

- اممممم....

- اشکالی نداره عزیزم. بچه های توی سن و سال تو هنوز  آنقدر  ذهنش رو محدود نکردن که حرف زدن با یه دوست خیالی براشون خیلی عجیب باشه. خب چی می خواستی بگی ؟ 

_  خب راستش... ببخشید یادم رفت.

_  به نظرت از وقت خوابت نگذشته؟

_  نه خب ... آخه خوابم نمیره ... شب آرومیه نه؟

_  آره ...  واسه تو آره.

_  چرامیگی واسه من. 

_  آخه یه جای دیگه حسابی داره بارون میاد. خب میدونی واسه اونا شب خیلی آرومی نیست.  

_  تو همه آدما رو میتونی ببینی؟

_  بیشتر شون رو.  اونهایی که نورم بهشون بتابه.جالبه نه؟

_  خیلی... میتونی برام از جاهای دیگه بگی؟

_   اوه! البته خب یه جایی یه بچه توی مدرسه داره با دوستاش میخنده اون واقعا خوش حاله چون همین آخر هفته می خواد یه سگ بخره. میدونی اون عاشق پنج شنبه هاست چون بعد از مدرسه با دوستاش میره ناهار می خوره و میرن توی خونه درختی خونه دوستش و چرت می زنند بعد که بیدار شدن میرن کلی بازی می کنند. شب هم باباش اون رو با ماشین برمی گردونه خونه . اون خیلی خوشحاله چون میدونه توی خونه یه تخت نرم ، یه مادر مهربون،  با یه داستان جدید و یه لیوان شیر گرم و کلوچه های خوشمزه انتظارش رو میکشن.

_  وای خیلی جالب بود ... عاشقش شدم میتونی برام بیشتر بگی؟

_  البته ... یه جای دیگه پسر بچه با صدای انفجار نصف شب از خواب بیدار میشه.  هم سن همون بچه قبلیه ولی لاغر تر،  آخه چند روزی هست که هیچی نخورده بگذریم بدو بدو با خواهر و مادرش میرن زیر زمین خونه. خیلی سرده لرزش بدن خواهرش رو احساس میکنه، ولی چاره ای نیست مادرش هر دوشون رو محکم بغل کرده. صدای پای یه نفر به گوش میرسه احتمالا اونان! واقعا وحشت کرده اگه پیداشون کنه میبنددشون به رگبار  البته اگر پدرش زنده بود انقدر نمی ترسید... بازم بگم؟

_  نه ... منظورم اینه که... چرا داستان رو عوض کردی؟

_   چرا اینطور فکر می کنی عزیزم؟ این دو تا بچه خیلی خیلی شبیه به همند، یه جورایی اگر بغل هم باشند نمی تونی از هم تشخیصشون بدی هر دوتاشون برف بازی رو دوست دارند هر  دوتاشون یه خال روی صورتشون دارند که فکر می کنند که به اونها ابهت میده و هر دو شون به بادوم زمینی حساسیت دارند و کلی ویژگی مشترک دیگه دارن.  

_  اممم...خب چرا اینقدر داستان هاشون با هم فرق داره؟

_  چون هر کدومشون جایی به دنیا اومدن.

_  خب ... خب چرا آدم بزرگا نمیرن به اون بچه کمک کنن؟ مگه... مگه آدم بزرگا همش  اخبار نمیبینند ...مگه نمی دونند داره چی میشه.  

_  چرا خوبم میدونن.

_   پس  ...

_   پس چرا نمیرن بهش کمک کنند؟  بزرگ تر میشی میفهمی آدم بزرگا خیلی کار ها رو نمیتونن انجام بدن. خیلی از کار هایی رو هم که می تونند انجام بدن هم انجام نمیدن. مثلا تو خودت خیلی دلت به حال اون همکلاسیت که با ویلچر میاد مدرسه و نمیتونه بدوه می سوزه ولی حاضر  نیستی ویلچرش رو بگیری و بدوی میدونی چرا ؟

_خب ... خب ...

_  شاید بگی چون که خسته میشی یا شاید هم سرعتت کم میشه و خیلی دلیل های دیگه،  ولی من خیلی وقته دارم آدم ها رو نگاه می کنم و می فهمم دقیقاً چرا تو یا بقیه ی بچه های کلاست حاضر نیستند این کار رو بکنن. تو و هم کلاسی هات می دونید مشکل اون پسر چیه ولی هیچ کدومتون درک نمی کنه اون بچه چه احساسی داره. قضیه ی کره خاکی شما هم همینه.  همه میدونن مشکل چیه ولی کسی درد و  مشکل رو احساس نمی کنه. اگر همه هم دیگر رو درک می کردند خیلی چیز ها یی  معنی می شد.  جنگ های پر سر و صدا، پرچم های رنگارنگ، اسلحه های بزرگ  چون همه هم رو درک می کردند و در صلح و صفا زندگی می کردند. اما همون طور که خودت فهمیدی حتی مامان بابات هم نمیتونن در  کمال آرامش با همسایه ی بغلی تون توی یه ساختمون زندگی کنن چون نه مامان بابات درک می کنه پیری چه جوریه  و نه همسایه تون درک میکنه که بچه شیطونی  مثل تو داشتن چه جوریه چه برسه به چیز های دیگه.

_   ...

_  شب آرومیه میخوای دوباره برات داستان بگم . قول میدم از اون هایی باشه که دوست داری.

_  نه... یعنی مرسی ... فک کنم از وقت خوابم خیلی گذشته باشه ...بهتره من برم بخوابم .

_  هر طور خودت مایلی عزیزم. شب خوش. خواب های خوب ببینی.

_  ش...شب به خیر

                                                                                                                                                                                                                                                           کیهان پاک سرشت

 

دوستان عزیز لطفا به داستان کیهان پاک سرشت لایک داده و دیدگاه خود را ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام داستان نویسی نوجوان بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 2: شب هایی با مهتاب بزرگ از کیهان پاک سرشت شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۸/۱

عرفان زارعی :

واقعا زیبا بود، بحران های زندگی به زبان نرم کودکانه!):
به امید داستانی دیگر از قلم شما! 3>

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۸/۲

Beri :

کیهان عزیزم. داستانت رو خوندم. راستش از همون اول افتادم توی این فکر که این دونفر کی هستن که دارن صحبت میکنم. برام جالب بود که رسیدم به اون چیزی که کم کم بهش رسیدم.
تبریک میگم. داستانت کوتاه، مختصر و خواندنی بود.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۰/۲۰

F_k_._ :

قشنگ و جذاب بود
آدم ترقیب می شد که بقیش رو بخونه
اما تنها اشکالی که داشت کلیشه ای بود
امید وارم داستان های خلاقانه ی بیشتری بنویسید.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۴

رها :

اشكالات نگارشي زيادي داره كه رعايت كردنشون هم مهمه هم به زيبايي نوشته اضافه ميشه. در كل جالب بود.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۶

رها :

جالب بود. موفق باشي🙌🏻

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۲

یاسمن :

فقط می تونم بگم داستانت درباره ی شکل زندگی از دو دیدگاه و از دو مکان مختلفه
خوب بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲۴

عرشیا پیشکاری :

کیهان ما تازه 2 3 روزه که با هم اشنا شدیم و با توجه به دیدگاهی که ازت دارم داستان فوق العاده ای بود منتظر داستان های دیگه ام هستم ازت رفیق

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟