داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 1: مرگ ویلی از فاطمه کیانی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

دیروز از شدت کتک های نا پدریم خون آلود از خانه فرار کردم . از مزرعه او گذشتم . به باغی رسیدم . میوه های باغ هنوز کال بود . باد آنچنان میان برگ های درختان می پیچید که انگار از جشنی فرار کرده بود ؛ خوش حال هنوز در فکر شیرینی و شربت ها بود . رقص باد مانند رقص کولی ها بود . باد عاشقانه با دامن پیراهنم می رقصید که بدنم مورمور می شد . خون روی دست و صورتم خشک شده بود . انگشتانم را که خم می کردم خون های خشک شده ترک می خرد و می افتاد . قدم زنان دنبال سرچشمه ای که با آن باغ را آبیاری می کردند می گشتم . صدای رود را شنیدم . سمت آن رفتم .

بین باغ و رود دیواری کوتاه بود که بالای آن میله هایی عمودی کشیده شده بود . وقتی خاستم برگردم . صدای ویلیام رو شنیدم : دنیا ازت متنفرم . ایستادم تا ببینم چه کار می کند . ویلیام کت و شلواری به تن داشت . طبق عادت همیشگی اش سه دکمه اولش باز بود . شالی سفید اما خونی در دست داشت . بگمانم شال برای سوزان است و ویلی صورتش از گریه خیس بود . به سنگی که جلوی پایش بود ضربه محکمی زد ، سنگ به دیوار خورد و درون آب افتاد . ویلی کفش هایش را در آورد . او جوراب به پا نداشت .

کتش را با خشم تمام از تنش کند . لب رود نشست ؛ پاهایش را درون آب فرو برد . شال را با عشق تمام در آغوش گرفته بود .

ویلیام نامزد سوزان بود . دو سالی بود که دور از چشم فرانک با هم نامزد بودند .فرانک پدر سوزی بود .  پدر سوزی آدم عصبی و تند مزاج بود . اون اول توی یک دعوا پدر ویلی رو کشت . چند وقت بعد هم مادر ویلی رو که برای پس گرفتن اموال همسرش پیش فرانک رفته بود کشت . ولی هیچ وقت هیچ کس نتونست ثابت کنه فرانک قاتل پدرومادر ویلی بود . ویلیام با خودش زمزمه کرد : سوزی ، اینجا بود که عاشق چشمان سبز و مو  

 های خرمایت شدم . اینجا بود که هر بار می نشستیم و می گفتیم دنیا امروز چگونه به ما سخت گرفته است . اینجا بود که آرزوهایمان را برای زندگی مان می چیدیم . شروع ماجرای ما شیرین اما پایان تلخ دارد ؛ تو امروز صبح به دست پدر دلسنگت کشته شدی.   سوزی ! بدون تو نمی توانم ادامه دهم . من امروز با مرگ خود به ماجرایمان پایان می دهم . حرفش که تمام شد نفس عمیقی کشید و درون رود فرو رفت .

حباب های هوا یکی پس از دیگری روی سطح آب می آمدند و با جریانش مرفتند .

ویلی شال را هنوز در بغل داشت . خون های روی شال در آب حل می شد و جریان آب را گلگون کرده بود .

ناگهان سرش را از زیر آب بیرون آورد . برخاست و به طرف درخت رفت . شال را گره اعدام زد . از شاخه ای قطور خود را آویزان کرد تا مطمئن شود شاخه نمی شکند . بعد شال را محکم از آن شاخه آویزان کرد . با یک دست خود را به شاخه متصل کرد و با دست دیگر شال را به گردن خود آویخت و همان دست را هم از شاخه آویزان کرد .

نفس عمیقی کشید . به تمام لحظات زندگی اش فکر کرد و اشک می ریخت .

ناگهان با بغض نام سوزی را فریاد زد و دستانش را رها کرد . دست و پایش می پرید .

از دهانش صدای خفگی می آمد . باور نمی کردم ، ویلی در حال جان دادن بود .

پهلوی شلوارش را در دستش مشت کرده بود تا مانع مرگ خود نشود . پاهایش ناگهانی به عقب و جلو پرتاب می شد . بدنش همچنان برای زنده ماندن تقلا می کرد اما خودش نمی خواست ادامه دهد . کلاغ های روی درخت روی زمین فرو آمدند و با تعجب به ویلی نگاه می کردند .

.............................................دیگر تکان نمی خورد .

لای چشمانش کمی باز بود . باد دیگر شوق و ذوق قبل را نداشت . فقط هر از گاهی لای برگ درختان زوزه ای می کشید و چند برگ زرد را با خود همراه می کرد . خون دماغم دوباره راه افتاده بود . خواستم پاکش کنم که دستم به کبودی گونه ام خورد و داد زدم . کلاغ ها از صدای من پرواز کردند و صدای قار قار شان زخمی بر زوزه ی باد بود. جسد ویلی همچنان با وزش باد آرام تکان می خورد . قطرات آب از روی لباس ویلی روی زمین می چکید. چمن زیر پای ویلی خیس شده بود. چند سگ وحشی که در اطراف پرسه می زدند نزدیک جسد شدند .

در فکر حرف های ویلی بودم : اینکه چقدر شیرین است هر روز با عشقت در لای درختان و در کنار رود خانه قدم بزنی ؛ و اینکه چه دردناک است عشقت بخاط تو به دست پدرش از زیر  کتک ها سالم بیرون نیاید و تو خود در مراسم تدفین او شرکت کنی . دلم برای ویلیام سوخت . او حتی کسی را نداشت که جسدش را دفن کند یا برایش مراسم بگیرد .

در همین فکر ها بودم که ضربه محکمی به سرم خورد و باعث شد سرم به میله های بالای دیوار بخورد . حالت گیج منگی داشتم . گوشم سوت می کشید. صدای داد های ناپدریم را مبهم می شنیدم . سعی کردم برگردم . صورت پر لک و پیسش با سگرمه های همیشه در هم رفته باعث شد مثل همیشه تپش قلبم به سرعت بیفتد . سیلی دیگری بود که از سمت چپ به صورتم می نشست . سرم محکم به دیوار خورد . چرخی خوردم و به زمین افتادم . آسمان بارانی شد . احساس می کردم مایع غلیظ و گرمی از پشت سرم خارج می شد . آخرین صحنه ای که دیدم فرار ناپدریم بود . حال می توانم ویلیام و سوزان را خوش حال در کنار هم ببینم .

 

ف . کیانی   

 

دوستان عزیز به داستان ف. کیانی لایک داده و دیدگاه خود را ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه داستان نویسی نوجوانان به کانال تلگرامی بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 1: مرگ ویلی از فاطمه کیانی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۸/۲۸

Yekta :

عالی بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۸/۲۹

Nrgs :

میتونستم همراه گوینده داستان لحظه ها رو ببینم.💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۰/۲۰

F_k_._ :

از نظرت ممنونم
این یکی از خصوصیات رمان هاست
البته من هنوز تا رمان نویسی خیلی موندم

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۸/۳۰

رعنا سادات :

خیلی قشنگ بود، یعنی عالی بود ;)

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۹/۲

فاطمه :

به نظرم غمناک ولی زیبا بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۰/۲۳

sarhimfar :

فوق العاده زیبا و توصیف های قشنگی داشت

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۶

رها :

عالي بود💕

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۵

رها :

عالي بود فاطمه جان💙قلمت مانا!

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۸/۱/۲۶

Ftm :

مممنون

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟