داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
عروسکِ فروشی اثر صادق چوبک

 

 

کسی چنان برف سنگین و سرمای سرسام آوری را در پاییز به یاد نداشت. شامگاه بود که ناگهان سوز گزنده ای تو گوش ها سوت کشید و دنبالش، در اندک زمانی، دل آسمان گرفت و ابر سفیدی که کم کم خاکستری شد، چاله چوله های نیلی آسمان را پُر کرد و هنوز شب به نیمه نرسیده بود که شهر زیر پلاس برف به خواب رفت.

پسرک توله سگ حناییِ چاقالویی گرفته بود تو بغلش و در آغوش هم تو درگاهیِ کم عمقِ خانه ای که بالکنی رویش سقف کشیده بود از خود بی خود شده بودند. هیچ کدام خواب نبودند، در حال غش بودند، غشی که سرما و گرسنگی به آن ها داده بود. توله تو بغل پسرک بود و سر پسرک رو پشت او افتاده بود. زیر گلوی گرم توله رو ساعد پسرک بود و انگشتان کرختِ پسرک لای موهای توله فرو شده بود. کز کرده بودند و تو هم مچاله شده بودند.

چون پلیس گشت شب دست سنگین دستکش پوش خود را رو شانه ی پسرک گذاشت و تکانش داد، پسرک هراسان از جایش پرید و از زیر به هیکل سیاه و گُنده و شولاپیچِ پلیس که بر سرش سنگینی می کرد نگاه کرد و نالید:

«سرکار به خدا من کاری نکردم؛ جا نداشتم اومدم این جا خوابیدم که صُب بشه پاشم برم دنبال کارم.»

«این چیه تو دومنت؟» پلیس گفت و بخار پُرپشتِ کلماتش را تو چهره ی پسرک قِی کرد.

 «این هیچی نیس. یه توله سگه. می خواسم فردا ببرم بفروشمش. می گن دولت سگ می خره؛ دو تومن می خره.»

«پاشو برو یه گورستون دیگه. زود باش گورتو گم کن!»

 توله سگ با یک خیز از تو دامن او جهید پایین؛ خواب زده و لرزان رو برف ها جا گرفت. برفِ پُرپشتِ کف خیابان زیر پایش خالی می شد و در می رفت و نمی توانست جاپای استواری بیابد. سر جایش وول می زد و پا به پا می شد و خودش را تکان می داد و چکه های برفِ چندش آور را از رو تن و سر و گوشِ خود به هوا می پراکند و زوزه می کشید.

 پسرک نام بخصوصی نداشت. جعفر، جواد، اکبر، علی، همه را صداش می کردند. پرویز بوره هم صداش می کردند؛ چون موهای سرش و مژگانش سرخ زنجبیلی بود و چشمانش زاغ و پوستش سفید بود. می گفتند مادرش روسپی بوده و پدرش یک سرباز آمریکایی یا انگلیسی یا لهستانی یا روسی زمان جنگ بوده. شناسنامه نداشت؛ اما در دفتر دارالتأدیبِ زندان اسمش «حسن خونه تِخی» ضبط شده بود و این اسم روش مانده بود. برای این که در آفتابه دزدی و دله دزدی های تر و چسب تا نداشت و گاه می شد که به یک چشم بر هم زدن درِ نیمه بازِ خانه ای را هُل می داد و می پرید تو و هر چه به دستش می رسید برمی داشت و در می رفت. خانه اش یا تو زندان بود یا تو کوچه ها و زمستان ها در اهواز و تابستان ها در تهران. در این سیزده چهارده سالی که ازش می گذشت، پدر و مادر و قوم خویشی برای خود ندیده و نشناخته بود.

 پلیس گشت ولش کرد و رفت. پسرک جابه جا شد. تنش کوفته و کرخت بود. هیچ وقت در عمرش آن قدر برف ندیده بود. دنیا سفید بود. «سرشب که خبری نبود؛ چطور شد که یهو این قده برف اومد و این قده هوا سرد شد. بچه ها امشب کجا هسن؟ باهاس هر جوریه فردا خودمو به قطار بزنم برم اهواز. هیچ معلوم نبود به این زودی هوا این قده سرد بشه.»

خیابان خلوت بود. به دانه های برفی که دور و وَرِ چراغ های خیابان می ریخت نگاه کرد. رو سیم های برق برف نشسته بود. رو سر تیرهای سیمانی برق، هر یک یک کله قند برف نشسته بود. کنار پیاده روها و گودیِ جوی ها و کف خیابان ها با هم یکی شده بودند. کولاک، خیابان و درخت های لخت را به رقص درآورده بود. رو تنه ی کُلُفتِ چنارها وصله ی برف نشسته بود. هوای خشمگینِ برفی بدنش را به لرزه انداخته بود و دلش بیش از همیشه از دوست و خویش تهی بود. یاد توله سگش افتاد. دیدش که پایین پله ی درگاهی قوز کرده و سرش به جلوش خم شده بود و می لرزید و رو زمین بو می کشید. 

تنش تو بلوز نظامی گلَ و گشادش لیز خورد و پای لمسش تکان برداشت و پاشد راه افتاد. 

 نمی دانست به کجا، اما به راه افتاد. تا بالای زانوهاش تو برف چال می شد. برف بر رخِ سیاهِ شب سفیدآب مالیده بود. گالش های گلَ و گشادش که از لاستیک قرمزِ توییِ اتومبیل آپارات شده بود، از پایش بیرون می آمد و تو برف می ماند. لق لق می خورد و تعادلش گم می شد. پیاده رو، تنها و تهی جلوش دهن گشوده بود. توله سگ به دنبالش رو برف تلو تلو می خورد.

 یک لنگه گالشش تو برف ماند و برگشت آن را یافت و لنگه ی دیگرش را هم از پا درآورد و آن ها را گرفت زیر بغلش. آسان تر راه می رفت. دیگر انگشتان پایش سرما را حس نمی کرد. دوید. رو سرش و شانه هایش از برف سفید شده بود. هر از گاهی، اتومبیل خواب زده ای ناله کنان تو خیابان خودش را کج کج رو برف ها می کشید و دور می شد. درونش تهی بود و تو تیره پشتش و تو پهلوهاش لرزه افتاده بود. از گرسنگی دلش مالش می رفت. تو شقیقه هاش می کوبید و می خواست بالا بیاورد. دهنش تلخ و خشک و بویناک بود. بوی بازمانده تبی که در دهن مُرده حبس شده بود می داد.

بامداد، آفتاب زور می زد تا از پشت ابرها بیرون بجهد، اما ابرها سفت و سخت جلوش را گرفته بودند. جای تاول خورشید، مُرده نوری به بیرون ها می کرد. برف ریز و تُنُک و تند بود. مردم تو کوچه و خیابان ولو شده بودند. گاری ها و درشکه ها و دوچرخه ها تو کوچه پرسه می زدند. توله سگ دنبالش می دوید و کوشش داشت از پسرک عقب نماند. برگشت نگاهش کرد و گفت:«من تو رو نمی فروشمت. می خوان زهرت بِدَن بکشنت. تو از خود من گشنه تری. آخرش یه چیزی پیدا می کنیم هر دومون با هم می خوریم» 

ایستاد و دوباره گالش هاش را به پاش کرد و راه افتاد. دست هایش را زیر چاله ی بغلش فرو برده بود. قوز کرده بود و می لرزید و دندان هایش به هم می خورد و چهره اش چرک و موهای سرخش رو فرق سرش خمیر شده بود. 

 جلوی یک دکان کله پزی ایستاد. بوی چرب و گرم کله پاچه مستش کرده بود. رفت جلو و با تهور بیم خورده ای به کله پز گفت:«می خواین برفای جلو دکونو بروفم؟ اگه یه پارویی، چیزی داشته باشین تموم برفا رو می ریزم تو جوب.»

صدای کلفت کله پز گوشش و جانش را آزرد:«برو بچه پی کارت، بذار کسب مونو بکنیم.»

پسرک باز گفت:«پَه یه تیکه استخوان بدین به این سگم. خدا عمرتون بده. به خدا خیلی گشنشه.»

سر و کله توله می لرزید و بوی غلیظ کله پاچه را که دور و ورش تو هوا لنگر انداخته بود می بلعید و زبانش پی در پی دور دهنش می چرخید.

دست کله پز بالای سینی کله پاچه به پرواز آمد و یک قلم پاچه سفید براق برداشت و رو زمین پرت کرد.

استخوان برف را شکافت و درون آن نشست. پسرک دنبال استخوان دوید و توله دنبال استخوان دوید. پسرک خودش را انداخت رو استخوان و آن را قاپید و توله سگ جای آن را تو برف بو کشید و لیس زد. پسرک راست ایستاد و استخوان را لیسید. میان استخوان سخت و براق و بی نمک بود و خشک بود و دندان های پسرک روش لیز می خورد. طرفین آن که جای مَفصَل بود، نرم و سوراخ سوراخ بود و از آن جا بود که بوی اشتها آور گوشت بلند بود. سر توله رو گردنش می چرخید و پره های دماغش باز و بسته می شد و زبان کوچک گُلیش از دهنش بیرون افتاده بود و آب ازش می چکید. ورجه ورجه می کرد و دُم تکان می داد. دندان های تیز پسرک چند جای مَفصَل استخوان را خراشید. آن را لیسید و بویش را هورت کشید و سپس با دلخوری آن را جلوی توله سگ پرت کرد. کله پز از پشت پیشخوان به آن ها نگاه می کرد و تسبیح چرکش را تو دستش می گرداند.

 بعد پسرک به سنگکی بغل کله پزی سری کشید. نان های داغی که رو منبر خوابیده بودند دل او را به ضعف کشاند. فوران سوزان کوره ی تنور نانوایی او را به خود کشید. آن جا گرم بود و بوی داغ نان هوا را فرا گرفته بود. چند تا ریگ داغ از کف دکان برداشت و تو دست های خود مالید. قوز کرده بود. شانه هایش و دندان هایش می لرزید. نگاه پُراشتهای دردناکش به آن که پای ترازو نشسته بود و آن هایی که میان دکان به انتظار نان گردن کشیده بودند چیزی نگفت. دور و وَرِ خودش رو زمین نگاه کرد. حتی یک کناره ی نان هم رو زمین ندید که آن را بردارد نیش بکشد.

کف زمین پُر از ریگ های داغ و ولرم بود و او روی آن ها پا به پا می شد. رفت به سوی ترازودار و با صدای گریه گرفته ای گفت:

«محض رضای خدا یه تکه نون بده بخورم.»

ترازودار تو شکمش واسرنگ رفت(حالت تهاجمی به خود گرفت و پرخاش کنان گفت): «می ری گورتو گم کنی یا دلت کتک می خواد؟»

پسرک باز گفت:« هر چه می خوای کتکم بزن. اما یه پاره نون بده بخورم.»

ترازودار خیز برداشت که از پشت ترازو به سوی پسرک برود. پسرک بیم خورده در رفت. توله اش دَمِ دکان به انتظارش بو می کشید و دُم تکان می داد. 

خیلی راه رفته بود. از چند تا خیابان و بازارچه گذشته بود. از گرسنگی نای راه رفتن نداشت. شب پیش هم مدتی دنبال نان دویده بود و چیزی گیر نیاورده بود. دَمِ عرق فروشی ها و ایستگاه های اتوبوس پرسه زده بود و از مردم کمک خواسته بود و چیزی گیر نیاورده بود و رفته بود تو آن درگاهی خانه، در آغوش سرما و توله سگش بی خود شده بود. حالا هم دنبال یک چیزی می گشت که شکمِ به پشت چسبیده اش را با آن متورم کند و معده و روده های خفته را بیدار سازد. همچنان که انگشتانش را زیر چاله ی بغلش گرم می کرد، چشمانش رو زمین دنبال دهن گیره ای می گشت.

مردک درشت اندامی داشت از توی یک چرخ بار خالی می کرد: تره بار و میوه، جعبه های پرتغال و سیب و جوال های سبزی و کلم و کاهو و هویج و ترب سیاه. پسرک پیش چرخ درنگ کرد. مُفش(آب غلیظ بینی) که رو لبش سرازیر شده بود بالا کشید و چشمانش از روی چرخ به دکان می دوید و در دکان، رو آن همه میوه درنگ می کرد و باز به چرخ برمی گشت رو مرد درشت اندام. رفت پیش مردک درشت اندام و گفت:«آقا کمک نمی خواین؟ اگه بخواین منم کمک تون کنم.»

مرد درشت اندام چیزی نگفت. اوقاتش تلخ بود. یک بار بغل زد و رفت گذاشت تو دکان و برگشت پیش چرخ. پسرک باز گفت:«آقا منم یکی بیارم؟»

ناگهان مرد درشت اندام پرید و پشت گردن او را گرفت و محکم او را رو زمین پرت کرد. دست های پسرک از زیر چاله های بغلش بیرون افتاد و تنش تو برف نشست. توله اش جلوش سر و دُم تکان می داد و وق می زد.

 از دکان میوه فروشی خیلی دور شده بود. سینه کش خیابانی خلوت عده ای دور یک چیزی جمع شده بودند. پسرک خودش را قاطی جمعیت کرد. دید در میان مردم پسرکی به سن و سال خودش مچاله به پهلو رو زمین افتاده و زانوهایش و دست هایش تو شکمش خشک شده بود و چشمانش دریده بود و پاهایش برهنه بود و تنش برف پوش شده بود. یک پاسبان درجه دار هم که دو تا هشت رو بازوهاش دهن دره می کردند، آن جا ایستاده بود و امر و نهی می کرد و آدم از پزشکی قانونی آن جا بود و نماینده دادستان آن جا بود و آمبولانس کفن پوش پزشکی قانونی آن جا بود که راننده اش توش نشسته بود و یک لبوی گنده داغ نیش می کشید و مردم همهمه می کردند:

ــــ  «نه بابا، این که معلومه کسی نکشتتش. سرما خشکش کرده.»

ـــــ  «کسی چه می دونه؟ گاسم(شاید هم) یه جای دیگه کشته باشنش و آورده باشن این جا انداخته باشنش.»

ــــ  «کیه که با همچو آدمایی دشمنی داشته باشه؟»

ـــــ «همون خداشون. یه جَنَمایی(تیپی از افراد) توشون پیدا می شه که همون خدا خودش می شناسدشون.»

ـــــ «بابا اگه می خواین حالا حالا بذارینش این جا خدا رو خوش نمی یاد؛ پاهاشو رو به قبله کنین.»

ــــ «آره بابا این جور که نمی شه. یه لُنگی، چیزی بندازین روش که سرما نخوره.»

ــــ  گاسم (شاید هم) هنوز جون داشته باشه.»

ــــ  «آره تو بمیری. از حالا کِرما دارن می خورنش.»

ـــــ  «این مال حالا نیس. خیلی وخته فلنگو بسه. نِصبِه های شب عزرائیل باش چاق سلومتی کرده.»

ـــــ  «بالاخره مُرده و اول باید هویتش معلوم بشه.»

ــــ  «هویت چی با این که معلومه بی فک و فامیله.»

 پاسبان داد زد:«آقایون برین. وانسین. خلوت کنین ... هیشکی نبود که اینو بشناسدش؟»

دور مُرده مقداری پول خُرد رو برف ها ولو بود. هنوز هم جمعیت تک و توک پول خُرد به سوی مُرده می انداختند.

پسرک رفت به طرف مُرده و بالای سرش ایستاد و به او نگاه کرد. بعد روی زمین نشست و به جمع آوری پول های خُرد پرداخت. توله سگ رفت سر و صورت مُرده را بو کشید و او را لیسید. پاسبان لگد قایمی تو شکم توله زد و انداختش آن طرف. وق توله بلند شد و خودش را از میان جمعیت کنار کشید.

 بعد پلیس پسرک را چسبید و از رو زمین بلندش کرد که چکاره است که آمده پول ها را جمع می کند و پسرک گفت که هیچ کاره است و بیچاره و گرسنه است و می خواهد با پول ها برای خودش لقمه نانی بخرد و این که مُرده رفیق او بوده و اسمش عباس پلنگ بوده و لات و بیکاره بوده.

پلیس فوری مچش را گرفت و پول ها را از چنگش بیرون آورد و ریخت رو زمین و پسرک را انداخت جلو و بردش به کلانتری و توله سگ، شاد و سبکسر، دنبال شان دوید.

تنگ غروب که از کلانتری آمد بیرون، باز برف می بارید. دنبال توله اش گشت، آن جا نبود. غصه اش شد. بار غم رو گرسنگی درونش سنگینی انداخت. ظهر تو کلانتری دیده بود که یک سینی پُر و پیمان چلوکباب و دوغ و نان و پیاز و سبزی خوردن و ترشی برای افسر نگهبان آورده بودند و او نشسته بود و جلوی چشم او همه را خورده بود و او چهار چشمی او را پاییده بود و ته مانده ی سینی که چند ورقه نازک پیاز و چند تراشه ی سبزی و دوره نان بود، شاگرد چلویی مثل اجل معلق آمده بود و آن ها را جمع و جور کرده بود و برده بود و تن او عرق سرد نشسته بود و سرش گیج رفته بود و گلویش خشک شده بود و درد به سرش نشسته بود. حالا هم گرسنگی به تنش مورمور انداخته بود و تو تنش پوک بود و چشمانش سیاهی می رفت.

 تلو تلو خورد و با خودش گفت:« تا نمردم برم یه چیزی پیدا کنم بخورم که دیگه نا ندارم. خیلی آدم باید دس و پا چلفتی باشه تو شهر به این ولنگ و وازی از گشنگی بمیره. اما کجا برم؟ کی رو تو این شهر دارم که برم پیشش؟ برم یه خونه تِخی یه چیزی بزنم برم برفوشم. اگه امروز دیگه چیزی نخورم، مثه عباس فلنگو می بندم. اگه گیرم بیفتم، دس کم تو زندون، هم گرم تره، هم آشی، چیزی پیدا می شه که بخورم از گشنه ای نمیرم.» باز دست هاش زیر چاله ی بغلش رفت و قوز کرد و لرز تنش و دندان هایش دور برداشت و صدای قُرقُر شکمش تو تنش پیچید.

از تو خیابان به پس کوچه ای که نمی شناخت کشیده شد. در و دیوارها را ورانداز می کرد و گاهی برمی گشت و پشت سرش را نگاه می کرد. پس کوچه خلوت بود. اما هر سیاهی آدمی که پیدا می شد از دیدن او دلخور می شد. پاهاش سست می شد. ناامید می شد. از آدم می ترسید.

 یک بازارچه ی کوچک توسری خورده جلوش سبز شد که دکان های نانوایی و آشی و کبابی و بقالی در آن تنگ غروب سرد، بُروبُروی کارشان بود. بخار گرم و شیرینی که از سینی لبوفروش بلند بود، تو دماغش ولو شد و سوزشی بیخ زبانش حس کرد و دهنش پُر از آب شد. اما آنچه دیوانه اش کرده بود بوی کباب بود ــــ  ابر چرب و پُرپشت دود کبابی که تو هوا لپر می زد. پسرک تا آن جا که ریه هایش جا داشت بوها را هورت کشید و بلعید و چشمانش آب افتاد و بیخ گلوش باز و بسته شد و آب تو دهنش فواره زد.

شاگرد کبابی پشت منقل کباب را باد می زد. دکان شلوغ بود و لپ های مشتریان که از لقمه های درشت آبستن بود، داغ به دل پسرک گذاشته بود. رفت جلو و کله اش را روی منقل چرخاند و بخور چرب کباب را هورت کشید.  

 شاگرد کبابی خنده ی مسخره ای کرد و گفت:«رد شو بچه؛ خر داغ می کنن؟» از بازارچه دور شده و تو کوچه های ناآشنا به پرسه افتاد. باز  به ورانداز کردن در و دیوارها و کوچه ها پرداخت و باز از سایه و سیاهی مردمی که از پهلوش رد می شدند هراسید. هنوز بوی چرب کباب را از خودش می شنید. «اگه یه نصبه سیخ کباب و یه کف دس نون به من می دادن چی می شد؟ لامسبای ننه چخی! مگه ما آدم نیسیم؟»

از توی کوچه ای رد شد که خلوت بود و کوتاه بود و یک تیر چراغ سیمانی که لامپ مفلوکی گَلِ آن آویزان بود کمرکش کوچه کاشته شده بود. رو سر و شانه هاش برف نشسته بود و دلش کرخت شده بود. تو کوچه هیچ کس نبود. خانه ها ردیف هم اسیر خاک بودند. 

 رفت پیش یکی از خانه ها. سرش نرم و با احتیاط رو گردنش چرخید و به پشت سر نگاه کرد و آن گاه در را آهسته هُل داد. در بسته بود و تکان نخورد. زود برگشت میان کوچه و پنجره های خانه در بسته را دید زد. خانه خاموش بود و نوری از پنجره هایش به بیرون نمی تراوید. 

«چه حیف. کاشکی عباسه زنده بود. این خونه های تاریک برای کار جون می دن. یه نفری نمی شه. باهاس یکی کشیک بده و یکی بره تو.»

سپس در یک خانه دیگر را وارسی کرد. آن هم قرص و قایم بسته بود. یک در را ول کرد و در بعدی را هُل داد. نیش در واز شد و نور مُرده ی کوچه تو راهروی تنگ و تاریک آن خلید. دلش خوش شد. تنش داغ شد و شقیقه هاش کوبشی دیگر گرفت. زور گرسنگی درونش بر دلهره اش سنگینی می کرد. از تو اتاق صدای رادیو بلند بود. چشمانش را به هم می زد که زود با تاریکی راهرو آشتی کند. راهرو لخت و پتی بود. بی فرش بود. به دیوار، دنبال جارختی گشت اما دیوار سفید و تهی و پتی بود. «بدمسب یه شلوار کهنه هم این جا آویزان نیس. مثه این که امشب ما به کاهدون زدیم.» یک جفت دمپایی فِزنات(کهنه) تو آستانه در خمیازه می کشید. 

 گوشه راهرو یک عروسک بزرگ نشسته بود و به در کوچه نگاه می کرد. بی درنگ مانند گربه ای تو راهرو خزید و عروسک را بغل زد. عروسک سبک بود و رخت تنش بود. آن را به سینه اش فشرد و به سوی در کوچه برگشت. ناگهان عروسک داد زد؛ «پاپا، ماما.»

 تو مهره های پشت پسرک تیر کشید و سوزش زهرناکی نوک زبانش را گاز گرفت. خواست عروسک را به زمین پرت کند و فرار کند، که میان کوچه رسیده بود و آن جا یک بار دیگر عروسک گفت: «پاپا، ماما» و او پا گذاشت به فرار.

دوان از سر کوچه گذشت و زمانی تو خیابان دوید تا رسید زیر سقف بالکنی و آن جا ایستاد و عروسک را وارسی کرد. عروسک از لاستیک بود. یک بچه ی لپ قرمز چاقالو بود که رخت تنش بود و موی زرینی رو پیشانیش خوابیده بود و مژگان سیاه بلند و چشمان کبود لرزان داشت که باز و بسته می شد و دهن نیم خندانی داشت که دو تا دندان، مثل دندان های خرگوش از میانش به بیرون تُک زده بود. 

پسرک به سرو روی عروسک دست کشید. چند بار دست و پای آن را چرخاند و جابه جا کرد. ازش خوشش آمده بود. همه جای آن را فشار می داد. می خواست ببیند از کجاش صدا بیرون می زند. سرش را چرخاند، دید می چرخد و به شانه هایش و پشت سرش نگاه می کند. مژه هایش را لمس کرد. به موهایش دست کشید. دامن پیراهنش را بالا زد و به تُنُکه اش نگاه کرد. رو سینه اش را که زور داد ناگهان عروسک گفت:«پاپا، ماما». باز رو سینه اش را زور داد و باز عروسک حرف زد و گفت:«پاپا، ماما». پسرک ذوق کرد. «چقد می خرنش؟ ده تومن؟ حرف می زنه! تو حرفم می زنی؟ چی می گی؟ پاپا چیه؟ ماما چیه؟ دیگه چی بلدی بگی؟ بازم برام حرف بزن. امروز چی خوردی؟ تو که حرف می زنی، تو که می خوابی، باید حتماً چیزم بخوری.» باز سینه آن را فشار داد و عروسک گفت:«پاپا، ماما».

راه افتاد. عروسک را زیر بغلش زده بود. «برم تو خیابونای بالای شهر؛ اون جا بهتر می تونم برفوشمش.»

آقای نونَواری که سرش تو یقه کُلُفت پالتوش فرو رفته بود و چتر رو سرش گرفته بود، جلوش سبز شد.

«آقا یه عروسکِ فروشی داریم، نمی خواین؟» سرِ آقا از تو یقه کُلُفت پالتو بیرون نیامد. زبانش تو دهنش یخ بسته بود. سایه های او و پسرک رو هم افتادند و سپس از هم گریختند. 

پسرک جلوی چند تا دکان رسید. در یک بقالی را هُل داد و داد زد:« یه عروسکِ فروشی!» دکان دار آن طرف پیشخوان رو چهارپایه ای نشسته بود و به روزنامه نگاه می کرد. نور چراغ مهتابی چشم پسرک را خَست.(چشم پسرک را آزرد.) خاموشی دکان وادارش ساخت که این بار آهسته تر بگوید «یه عروسکِ فروشی» دکان دار سر را از روزنامه برداشت و نگاهش کرد و آرام گفت:«نمی خوام. برو بیرون، درو ببند.» چشمان پسرک از روی یک کپه نان سفید که روی پیشخوان تلنبار شده بود به شیشه ی پُر و پیمان بسته ای که پهلوی نان ها بود دوید و پس پس بیرون رفت و در را بست. 

تو خیابان جلوی زن فربهی را که نفس زنان تو برف ها پارو می کشید گرفت و گفت:

«خانوم یه عروسکِ فروشی.» زنک سرش داد زد:« برو گم شو!  نزدیک بود سُر بخورم. این نِصبِ شبی کی عروسک می خواد؟»

پسرک از پیشش کنار رفت و بغلش راه افتاد و راست تو چهره زن نگاه می کرد. «بخرین خانوم ارزونه. هر چی می خواین بدین. می خوابه. بیدار می شه. حرفم می زنه.» آن وقت هو لَکی تو سینه عروسک فشار داد و عروسک نگفت پاپا، ماما و پسرک دلخور شد و سر جاش ایستاد و اندام سیاه و سنگین زن روی برف ها لغزید و دور شد. سپس چشمانش را از زن برگرفت و به چهره عروسک دوخت. بعد قایم رو سینه اش فشار داد و عروسک جیغ کشید:«پاپا، ماما.» 

آن را قلم دوش کرد و با جان کندن برف لِه های میان خیابان را شلپ شلوپ کرد و رفت به پیاده رو دیگر. عروسک را پشت گردن خود نشانده بود  و دو قلم پای آن را تو مشت های یخ و کرخت خود می فشرد و رودار داد می زد:« یه عروسکِ فروشی، دختر شاه پریونه، می خوابه، بیدار می شه، حرف می زنه. آی یه عروسکی فروشی داریم!» 

صدای خودش به گوشش بیگانه بود. خودش و صداش و عروسکش می لرزیدند. دانه های درشتِ برف، مهِ سرخِ شامگاه را می شکافت و بر شهر می ریخت. خیابان از سیاهی آدم و اتومبیل خط خطی می شد. ناله تَرَک خورده ی «یه عروسکِ فروشی» از دهنش بیرون می ریخت و پیش پایش تو برف ذوب می شد. پاهایش را به زور از تو کُندِ برف بیرون می آورد و هر پایی را که جلو می گذاشت، سبک تو برف می خوابید و سنگین بیدار می شد.

خودش را به سینه دیواری کشانید و رسیده نرسیده پشتش را به آن تکیه داد. پاهاش خود به خود چین شد و رو زمین نشاندش. عروسک افتاد بغلش و همان طور که افتاد به آن دست نزد. چنگالش را تو برف فرو برد و یک مشت برف برداشت و گاز زد و جوید و قورت داد و تُف کرد. دیگر نتوانست انگشتانش را تو چاله بغلش قایم کند. 

چشمانش هم رفت و نیشتر سرمای تازه ای تو رگ و پی اش خلید. دست هایش لَخت بغلش افتاد. تنش از تو سرد می شد و دلش آهسته به خواب می رفت. خوابش گرفته بود. تلاش می کرد سرش را رو گردنش راست نگه دارد؛ اما چنان سنگین شده بود که تن نمی توانست آن را بر خود بگیرد. لرزی شدید بر اندامش نشست و بزاق کف آلودِ کش داری از دهنش بیرون زد.

 بامداد دیگر هنوز برف می آمد. چرخ اتومبیل های جن زده، مارپیچ های کلفت گل آلود را تو برف های لهیده خیابان می کاشتند و صدای بوق های نم کشیده آن ها همراه با ناله موتورشان هوا را می خراشید. روشنایی مُرده ی روز به نور افسرده چراغ های هنوز روشن خیابان دهن کجی می کرد. 

سینه کش دیوار خیابان عده ای دور یک چیزی جمع شده بودند که پسرک کُنجُله شده ای بود که روش برف گرفته بود و چند تا سکه دور و ورش رو برف پخش بود و یک عروسک برف پوش با چهره ی خندان و چشمان بسته بغلش خوابیده بود و مردم به تماشا ایستاده بودند.

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : عروسکِ فروشی اثر صادق چوبک

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۰/۲۰

F_k_._ :

بسیار قشنگ و غمناک بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟