داستان نویسی نوجوان

داستان نویسی نوجوان ، ورود
داستان شماره 5: «راهیان نور» از رها شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

دخترك با شنيدن نام اردو انتخابي مدرسه، پوزخندي زد و رويش را برگرداند. "اردوي راهيان نور" سري از روي تاسف تكان داد. آخَر اين چيز ها در اعتقادات او جايي نداشت. 

اما بي خبر بود كه اسمش، به عنوان دانش آموز نمونه براي اين اردو نوشته شده بود و او قرار بود به اين اردو برود. 
بعد از فهميدن اين موضوع، با اطمينان خاطر گفت كه پدر و مادرش راضي نيستند كه او در اين چنين اردو هايي شركت كند؛ اما با اعلام رضايت والدينش، مهر ردي بر فرضيات او خورد. 
البته، كمي هم خوشحال بود. يك هفته اي از درس خلاص مي شد و با دوستانش، به سفري هر چند نا خوشايند مي رفت. این موضوع  همين باعث شده بود سكوت كند و مخالفتي نداشته باشد. 
چند روز گذشت. او همراه ديگر بچه ها به سمت شلمچه حركت كردند. 
در قطار فقط شادي و خنده بود، همه از اين دورهمي خوشحال بودند و نهايت استفاده را مي كردند. دخترك ديگر مثل اول، ناراحت نبود و سعي مي كرد از مسافرتش لذت كافي را ببرد. 
او برايم تعريف مي كند كه: روزي كه به خوزستان رسيديم، هوا عالي بود. انقدر به لحظات شب قبل و خنده هايمان در قطار فكر مي كردم كه ديگر، هدف اصلي اردو را از خاطر برده بودم. وقتي از قطار پياده شديم، مردي كه اهل همان شهر بود، مارا با اتوبوس بزرگ زرد رنگي، سمت اردوگاه برد. روز اول گذشت...با چند منطقه آشنا شده بوديم. داستان هاي زيادي شنيده بوديم. مني كه اصلا در گير و دار اين جريانات نبودم، گاهي چند قطره اشك، مهمان چشمانم و در نهايت گونه هايم مي شد. شايد بهتر است بگويم، كم كم نظرم راجب اردو عوض شده بود. آنقدر ها هم بد نبود. 
روز دوم، روز پركار و سختي بود. از صبح زود، مشغول فعاليت هاي مختلف بوديم. اما فقط دلم مي خواست ساعت ها سريع تر بگذرد تا شب از راه برسد.آخَر، قرار بود نمايشي برايمان اجرا كنند. 
و بالاخره زمانش فرا رسيد اما آن شب، با تمام شب هاي عمرم، تفاوت داشت...

حدود هاي ده شب بود كه به ما گفتند مدرسه حسنيه مي تواند براي ديدن نمايش آماده حركت شود. 
همه ذوق داشتيم. 
به دستور سر گروهمان، پشت سر هم حركت كرديم...بعد از طي مسيري طولاني، به سوله اي تاريك رسيديم. هواي سرد دو كوهه، تا مغز و استخوان هايم را مي سوزاند. لرزش دندان هايم به خوبي حس مي شد و حالم رو بدتر مي كرد. باد با تمام قدرت بر صورتم سيلي مي كوبيد. 
بچه ها هر كدام، گوشه اي نشسته بودند و مثل من، از سرما مي لرزيدند. گروه اخر، گروه مدرسه ما بود...از خستگي چشمانم را بسته بودم و سرم را به ديوار سيماني پشت سرم تكيه داده بودم. 
ديگر كسي ناي حرف زدن هم نداشت چون دو كيلومتر راه را پياده، در ان سرما طي كرده بوديم. 
مردي كه از اول اردو همراهمان بود، ساعتي با ما هم كلام شد. ما با دل و جان به حرف هايش گوش سپرديم؛ او گفت و ما بي صدا اشك ريختيم؛ او زمزمه كرد و ما هق هقمان در گلو خفه شد. 
بعد از سخنراني، به خوردن چاي دعوت شديم. همه ليوان هاي داغ چايي را در دست گرفتيم و داغي آن، تمام وجودمان را در آغوش كشيد. پسري سمتمان امد و جعبه هاي كاغذي كوچكي بهمان داد و تاكيد كرد كه تا اخر نمايش، آن را باز نكنيم. همه قبول كردند اما اين تازه شروع ماجرا بود...
نمايش شروع شد. از گروه جدا شدم و سمت بازيگران رفتم. محو صداي گيراي مرد شدم كه از شهيد بهنام محمدي مي گفت. جلو تر رفتم. نمايش دوم، جالب تر بود. پسري با لهجه شيرين مشهدي از خاطرات پدر شهيدش مي گفت. 
نمايش بعدي، بيمارستان هاي زير زميني بود.
حالم به قدري عوض شده بود كه دلم ميخواست ساعت ها در همان سرما بنشينم و دوباره، نمايش هارا نگاه كنم. 
تمام صحنه هاي جنگ بازسازي شده بود. از حمله با تانك گرفته، تا تركاندن بمب و نارنجك و روشن كردن منور...
همه چي به قدري طبيعي و خفناك بود كه كسي حتي نفس هم نمي كشيد. جعبه ها از ياد رفته بودند و كسي ديگر كنجكاو جسم داخلش نبود. 
به جرات ميتوانم بگويم، نمايش اخر، همان ته مانده جان هم از همه گرفت. 
همه دور روحاني گروه حلقه زده بوديم و او برايمان حرف مي زد. 
پيرمردي، ده متر ان طرف تر، در حال مشاجره با اقايان بود. مرد ها سعي در مهار او داشتند اما نشد...پيرمرد با لباس هاي رسمي كه بر تن داشت، سمت حاج اقا دويد و او را صدا زد. حاج اقا كه متعجب شده بود، سعي كرد او را به نحوي، سرگرم كند تا حرفش با ما تموم شود اما مرد قبول نكرد. 
همه كلافه شده بودند. ده دقيقه اي بود كه معطل بوديم تا پيرمرد برود اما... با فهميدن موضوع، همه لحظه اي شوكه شديم. او به دنبال پسر شهيدش امده بود. 
از حرفش دلم لرزيد و اشك هايم ارام جاري شد. پيرمرد گريه مي كرد و پسرش را مي خواست. مي گفت همسرش ديگر توان گريه كردن ندارد و نمي تواند منتظر بماند. داستان عاشقي تك پسرش را برايمان بازگو كرد و آتش بر دل همه ي مان كشيد. 
-دو هفته قبل از مراسم نامزدي اش، براي رفتن به جنگ اماده شد. همسرش گفت كه منتظرش مي ماند. الان سي و پنج ساله كه به انتظارش نشستيم. يعني واقعا هيچ چيزي از غلامرضا پيدا نشده؟
همه به حال پيرمرد گريه مي كرديم. خبر رسيد كه ميتوانيم جعبه ها را باز كنيم. داخل جعبه ها، پلاك هايي از شهدا وجود داشت، البته پلاك هايي بدون نام و نشان ...اما دختري با گريه پلاكش را بالا گرفت و گفت:
-پيدا شد...پلاك دست من، براي پسر شماست...غلامرضا يادگاري!
همين جمله كافي بود تا صداي هق هق همه را بلند كند. همه گريه مي كردند، حتي خود من. 
پير مرد لرزان سمت دختر امد، پلاك را گرفت و از صداي گريه اش، آسمان هم اشك ريخت. خدا هم به حال بنده هايش مي گريست. پيرمرد بوسه اي به پلاك زد و آن را به دختر برگرداند و به او گفت:
-مي خوام لطفت رو برات جبران كنم. سفر كربلايي رو از من طلب داري، تو و خانوادت رو به زيارت امام حسين ميفرستم. 
صداي گريه بلند دختر، دل همرا به درد اورد. در دل حسرت او را خوردم و گفتم كه اي كاش ان پلاك دست من بود. 
دختر همراه پيرمرد و حاج اقا به گوشه اي رفت. چند مرد سمتمان امدند و مارا سوار ماشين كردند تا به اردوگاه برگرديم. مطمئن بودم، هيچ كدام از بچه ها دلشان به رفتن رضا نبود اما مجبوراََ برگشتيم...
تا صبح از سردرد بيدار ماندم. وقتي براي نماز صبح به مسجد رفتيم، ناخداگاه به گريه افتادم. اشك هايم سراريز شد و از ته قلب، براي خانواده هاي شهدا طلب صبر كردم.

#اين_داستان_واقعيت_دارد...

"رهـا"

 

دوستان عزیز در صورت علاقمندی به داستان به آن لایک داده و دیدگاه خود را نیز ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 5: «راهیان نور» از رها شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۱/۸

مریم :

خیليييي قشنگ بود😻♥️

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۴

رها :

ممنونم عزيزم🙌🏻💙

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۹

رز محمودی :

واقعا تاثیر گذار بود.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۴

رها :

🙏🏻سپاس از شما

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۵

Mehrsaw :

فوق العاده است^^♡

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۷

رها :

💚ممنونم ازت

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۸

ندا :

به جزئیات توجه لازم شده و بسیار زیبا است. با آرزوی موفقیت برای شما دوست عزیز🌺

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۷

رها :

💙

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۹

Yasamin kord :

آفررررریین عزیزم، بهترینه💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۷

رها :

ممنونم

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۹

فاطمه کیانی :

موضوع جالب و قابل تاملی رو انتخاب کردی...خیلی با احساس و زیبا نوشته شده

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۷

رها :

مرسي فاطمه جان

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۶

Samin :

خيليي قشنگ بود. موفق باشي!😍❤️

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۶

Samin :

خيليي قشنگ بود. موفق باشي!😍❤️

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟