داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 6: وجدان از ریحانه غیاثوند شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

تازه می خواست پا به دوران نوجوانی بگذارد که مادرش را از دست داد...یک خواهر بزرگتر و دو برادر کوچکتر از خود داشت.زمین کشاورزی داشتند...در دهشان شغلی به جز کشاورزی و دامپروری وجود نداشت...با پدرش هر روز به سر  زمینمی رفت و به او کمک می کرد. برادر کوچکترش برایشان نهار می آورد و دوباره باز می گشت...

تا ششم درس خوانده بود در دهشان مدرسه راهنمایی وجود نداشت...برای ادامه تحصیل باید به شهر می آمد.جاده ی ده مال رو بود و همین جاده جان مادرش را گرفت...حال مادرش موقع زایمان بدشد,باید او را به بیمارستان می رساندند,ولی فصل بارندگی بود و جاده خاکی لیز و غیر قابل عبور_پدرش نتوانسته بود مادرش را به موقع به بیمارستان برساند بچه زنده ماند ولی متدرش نتوانست طاقت بیاورد.پدرش به خاطر این موضوع همیشه شرمنده ی بچه هایش بود.او می گفت:من تمام سعی خود را کردم ولی موفق نشدم تا از آن گل بیرون بیایم.پدرش که استاد میرزا ملقب به اوس میرزا بود می گفت:هر چه قدم خود را محکم تر بر می داشتم بیشتر در گل فرو میرفتم...جوان قصه ی ما که علی نام داشت از این جاده خاکی متنفر بود...!این ماجرا پدر  و بچه ها را بسیار غصه دار کرده بود...اوس میرزا با نوزادی که روی دستش مانده بود نمیدانست چکار کند!!؟؟خواهرش طوبی یک فرزند شش ماهه داشت.طوبی نزد پدرش آمد و به او گفت:تنها کمکی که می توانم بکنم این است که نوزاد را پیش خود ببرم و از او نگهداری کنم.اوس میرزا جواب داد:دخترم تو خود یک بچه ی کوچک داری,نگهداری از دو بچه کار مشکلی است..ولی طوبی که بسیار نگران پدر و بچه ها بود پافشاری کرد و نوزاد را پیش خود برد.

بعد از گذشت چندماه بیماری واگیر داری بین بچه های ده سرایت کردو به خاطر نبودن امکاناتجان بسیاری از بچه ها از جمله این دو کودک را هم گرفت.حالا طوبی عزادار  کودک خردسال و برادر کوچکش شده بود.او از فراق دو کودک بیمار شد.شوهرش او را برای درمان و زندگی دوباره به تهران آورد.!!

حالا دیگر علی با پدر و برادر کوچکش تنها شده بود..غم از دست دادن عزیزان یکی پس از دیگری آن هارا زمین زده بود.

بعد از مدتی عده ای از اقوام جمع شده و برای اوس میرزا دختری را از ده همسایه عقد کردند.

علی دیگر در ده نماند...به تهران آمد...در یک کبابی مشغول به کار شد...

شب ها را در داخل کبابی میخوابید و روزها ذر آنجا کار می کرد.چند وقتی بدین منوال گذشت....گاهی به پدرش سر میزد و با خرید کادو برای پدر و برادرش آنها را خوشحال میکرد.

کم کم صاحب برادر و خواهران جدیدی میشد,آنها را دوس داشت ولی برای برادر و خواهر خود بسیار دلتنگ بود.

روزگار یکی پس از دیگری  سپری می شد تا اینکه روزی همسر صاحب کبابی به مغازه آمد...

حالا دیگر نوجوان ما برای خود جوان برازنده ای شده بود,شیک پوش نبود ولی سرد و گرم روزگار را چشیده بود.

همسر صاحب مغازه که کبری خانم نام داشت بدجوری به علی خیره شده بود,علی هم متوجه نگاه های کبری خانم شده بود,میشه گفت نگاه کبری خانم ,نگاه خریدار بود...!!!کبری خانم هر طور شده بود وقت مناسبی پیدا کرد و با علی مشغول صحبت شد.

او به علی پیشنهاد ازدواج با دخترش را داد!!!!!!!!چشمان علی از تعجب گرد شده بود...عرق شرم بر پیشانیش نشسته بود.با کمی من من گفت:کبری خانم من یک جوان ساده هستم چیز زیادی از زندگی در شهر را بلد نیستم,من حتی از مال دنیا هم چیزی ندارم.

کبری خانم لبخندی زد و گفت:اصلا اشکالی ندارد..دختر من بسیار صبور است...ما هم برای زندگی زیر پر و بالت را میگیریم...علی باز هم بهانه آورد که شاید دخترتان از من خوشش نیاید...کبری خانم جواب داد سلیقه من و دخترم یکی است...خوب میدانم که چه چیز را میپسندد و تازه برای ما فقط پشتکار و صداقت تو ملاک است.

حالا دیگر هر روز کبری خانم به دلایل مختلف به کبابی می آمد و با حرفهایش علی را وسوسه میکرد.علی درسته ساده بود ولی یه چیزهایی رو احساس می کرد...او با خود فکر میکرد؟! اگر این خانم اینقدر اصرا به این ازدواج دارد چرا یکبار دخترش را برای آشنایی نمی آورد؟؟!!بالاخره یک روز قرار گذاشتند تا علی به خانه آن ها برود.علی هم با خواهر و شوهر خواهرش به آنجا رفت..رسم بر این بود که عروس خانم چای بیاورد و پذیرایی کند ولی از اول مجلس تا آخر عروس خانم نشسته بود و حرکت نمی کرد حتی صحبت هم نکرد...

علی متوجه ناراحتی پدر عروس شده بود آیا او با این وصلت راضی نبود؟علی به خواهرش درباره احساسش گفت.طوبی جواب داد:علی جان خب تو دستت خالیست حتما او دوست دارد که دخترش در آسایش زندگی کند(ولی هر دو از درد دل پدر دختر بی خبر بودند)

دو روز گذشت ,کبری خانم به کبابی آمد و خبر آورد که جمعه ی آینده علی به خانه آن ها بیاید و با آوردن دفتر دار به خانه آن ها را عقد کنند...روز جمعه فرا رسید...علی همراه با پدر,خواهر و شوهر خواهرش به خانه دختر رفتند...مراسم عقد در آنجا انجام شد...(ولی هنوز عروس خانم از جا بلند نمیشد و صحبت هم نمیکرد)

بعد از گذشت چند روز که علی به خانه آن ها دعوت شد تازه فهمید که دختر از نوزادی دارای یک نارسایی ظاهری میباشد که پاهایش نسبت به بالا تنه اش کوتاهتر است و کمی هم لکنت زبان دارد.دختر هنگام راه رفتن با مشکلات زیادی روبرو میشد...حالا دیگر دنیا به این بزرگی برای علی تنگ شده بود.

شاید زیاد کار میکرد و کم میخوابید و ساده زندگی میکرد ولی آرامش داشت و حالا با این مشکلی که پیش آمده بود قضیه عوض شده بود...فکرهای زیادی در سرش میچرخید..

این بار طوبی نگران علی شده بود.به علی گفت:علی جان دنیا که به آخر نرسیده ,تازه عقدکرده اید,عقد را باطل کن و کلا از اینجا برو و زندگی جدیدی را شروع کن,تو حتی میتوانی از مادر دختر شکایت کنی.

علی غصه دار بود..دیگر خواب راحت نداشت..فکر هر چیزی را میکرد جز این ماجراها...هر روز با چشمان قرمز مشغول به کار بود...تازه داشت از راز دل پدر دختر با خبر میشد.حالا دیگرپدر و خواهرش اصرار داشتند که دختر را طلاق بدهد.این اصرار هاروی دوشش سنگینی میکرد.علی با وجدان خود درگیر بود..فکر اینکه دلی را بشکند....وجدانش را به درد می آورد....آن دختر سید بود...علی با خوذ عهد بست که نوکری سادات را انجام دهد,پس زندگی با آن دختر نسبتا معلول را شروع کرد....

کبری خانم به عهدش وفا کرد و در زندگی بسیار به آنها کمک میکرد...

علی یکی پس از دیگری صاحب دختر و پسری سالم شد و این برای علی بسیار مهم بود.

او به خاطر ناتوانی همسرش در کار خانه و نگهداری بچه ها بسیار کمک میکرد.

او کار میکرد و کار میکرد و کار میکرد ولی خوشحال بود,چون وجدانی آسوده و فرزندانی سلامت داشت...:) 

 

داستان کوتاه از ریحانه غیاثوند

 

دوستان عزیز در صورت علاقمندی به داستان به آن لایک داده و دیدگاه خود را نیز ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 6: وجدان از ریحانه غیاثوند شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۱/۱۰

ehsan :

عالی بود حرف نداشت برای این مقطع خیلی خوب بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۰

Hamidreza :

بسیار زیبا و تاثیر گذار

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۰

mortezalllll :

عالی بود عالی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۰

امیر حسین غفاری :

واقعا عالی بود ...
امیدوارم در این راه موفق باشید
واقعا جامعه به نویسندگان جوانی مثل سرکار خانم غیاثوند نیازمنده....موفق و پیروز باشید

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۰

مینا :

عالی بود عزیزمممم😍

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۵

Ali :

عالی❤😘😍

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۶

فاطمه :

عالی بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

علي :

عاليييييييي

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

زهره علایی :

همین که اراده کردی و شروع کردی خوب است
داستان نویسی متاسفانه کمرنگ شده اما اگر نسل جدید مثل قدیمها ادامه بدهند و شروع به مطلب نویسی کنند عالیست

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۳

عسل :

عزیزم داستانت متفاوت بود اما چند تا اشکال بزرگ داشت
خیلی گذشته و حال و قاطی کردی..یهو میرفت از گذشته میگفت یهو از حال من یجاهایی نتونستم متوجه شم آخر جمله میفهمیدم که مال الان هست یا قبلا!!یجا نوشتی کبری خانم به کبابی آمد و خبر آورد که جمعه ی آینده علی به خانه آن ها بیاید و با آوردن دفتر دار به خانه آن ها را عقد کنند!!!آنهارا عقد کند؟؟قرار بود پدر مادرشم عقد کنه؟؟؟دقت نکردی تو نوشتنت!!!بعدم پسر دهاتی بود کودن که نبود!!چطور ندیده و نشناخته و حتی با دختر حرف نزده باهاش عروسی کرد؟؟؟به وجدان چه ربطی داره!!مثلا الان یپسری سر خود شمارو خدای نکرده کلاه بزاره همینجوری!!شما وجدان درد میگیری یا شکایت میکنی؟؟؟دور از منطقه!!مگه عاشقش بود؟؟مگه قول داده بود؟؟که وجدانش درد بگیره؟؟؟چه مدت بعد از عقد فهمید دختره مریضه؟؟؟بعدم سیده یا سادت نه سید..سید به مذکر اطلاق میشه نه مونث
اگه پدرش سید بود چطور تونست همچین نامردی ای در حق پسره کنه؟؟؟!!!
بعدم اون دوتا بچه که مریض شدن اصلا کی خوب شدن!!!؟خودمون باید میفهمیدیم آهان پس خوب شدن
در هر حال خسته نباشی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟