داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره7: صدای گمشده از ریحانه غیاثوند شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

هر روز صبح با سروصدای زیادی از خواب بیدار میشد,پدرش 6:30 از خانه خارج میشد...بعد از رفتن پدرش ,مادرش در اتاق پوریا را می کوبید و صدا میزد:پوریا_پوریا_پوریا جان بلند شو صبحانه حاضره..پوریا از خواب بلند میشد..تا اینجا در خانه آرامش برقرار  بود,بعد از بیدارشدن پوریا سروصداها شروع میشد_با صدای غرش مانندی خمیازه ای میکشید پتویش را با شدت به سمتی پرتاب میکرد و محکم در را باز میکرد و به سمت دستشویی میرفت..خودش را در آیینه میدید و دهانش را باز میکرد و محکم فریاد میکشید هر چیزی جلوی پایش بود با لگد پرت میکرد و فریاد بلندی میکشید..با سروصدای پوریا,پریا ی 4 ساله هم از خواب بیدار میشد..پوریا تا چشمش به پریا می افتاد دست میبرد و از گوشه ای موهایش را میکشید و جیغ پریا را در می آورد ,فقط داد میزد ماماان دیرم شد..مامان می گفت:همه چیز حاضره تو خودت شیطنت میکنی ..آنقدر هر روز این کارها و شیطنتها را انجام میداد که دیگر مادر  توجهی به سروصداهای او نمیکرد..پریا هم حتی دیگر موقع کشیدن موهایش جیغ نمیکشید ...

سر راه مدرسه به مغازه علی آقا میرسید بیشتر روزها از علی آقا خرید میکرد اگر مغازه شلوغ بود داد میزد علی آقا سفارش ما چی شد؟!علی آقا منظور پوریا را میدانست یعنی زودتر مرا راه بینداز...کار به اینجا تمام نمیشد در راه به یک فضای باز میرسید که چند تا مرغ و خروس در آنجا بودند..آنقدر  دنبال مرغ ها میکرد و سروصدا راه می انداخت تا بتواند دم آنهارا بکشد..مرغ ها هر روز که او را می دیدند فرار میکردند...پوریا میدوید و دم مرغ ها را میگرفت و صدای قدقد آنها را در می آورد""با صدای قدقد مرغ ها پوریا هم شروع به قدقد قدا میکرد و دوباره راه می افتاد..

آنقدر دیر میرسید که بچه ها به سر کلاس رفته بودند.بچه ی آرامی نبود با فریاد و شلوغی وارد کلاس میشدو این کار دایم پوریا شده بود. آن شب هم مثل شب های دیگر خوابید,آنقدر در روز شیطنت میکرد که داخل رختخواب نشده خوابش میبرد و آن موقع بود که خانواده طعم آرامش را میچشید.

صبح مادرش مثل روزهای دیگر از خواب بیدارش کرد..پوریا_پوریا_پوریاجان بیدار شو؛پوریا هم بیدار شد پتویش را با شدت پرتاب کرد دهانش را باز کرد تا خمیازه ی صداداری بکشد ولی صدایی در نیامد!!!بی خیال صدا شد..بلند شد به دستشویی رفت عکس خود را در آیینه دید,دهانش را باز کرد و فریاد بلندی کشید..ولی صدایی در نیامد!!!!

فقط دهانش باز و بسته میشد.مادرش که منتظر سروصداهای پوریا بود تعجب کرد!چرا صدای پوریا نمیاد؟؟!!مادرش گفت:خوبه اینم کار جدیده یه نوع لال بازیه...زودتر آماده شو و برو...در راه مدرسه هر چه فریاد میزد صدایش در نمی آمد..به مغازه علی آقا نرفت به مرغ ها که رسید دم مرغ حنایی را کشید..مرغ قدقد کرد,پوریا هم فریادزد قدقدقداا...ولی صدایی در نیامد؛

وارد مدرسه شد سر کلاس رفت آرام تر شده بود؛بیشتر ترسیده بود!!..صدایش کجا رفنه بود؟؟؟؟او تمام خواسته هایش را با صدا و فریاد میگفت حالا باید چکار میکرد؟؟؟

زنگ علوم بود معلم آمد درس شردع شد پوریا آنقدر آرام شده بود که درس را متوجه میشد هر سوالی معلم میپرسید میخواست جواب بدهد ولی صدایش در نمی آمد؛بچه های دیگر سروصدا میکردند و پوریا ناراحت بود چرا بچه ها از صدایشان خوب استفاده نمیکنند؟؟؟چرا درس را جواب نمیدهند؟؟موقع بازگشت به خانه چند نفر دعوا میکردند و به هم ناسزا میگفتند خیلی ناراحت شد چرا این ها از صدایشان اینطور استفاده میکنند؟؟..صدا یک نعمت بزرگ است .جلو رفت تا آن ها را از هم جدا کند که چکی محکم وسط دعوا به گوشش نواخته شد و ناگهان از خواب پرید.

بله همه ی این ها را خواب دیده بود...خواست تا فریاد بلندی بکشد ولی جلوی خود را گرفت..در همین موقع صدای مادر را شنید...پوریا_پوریا_پوریا جان هنوز بقیه ی حرفش را نزده بود که پوریا آرام از جا برخاست در را باز کرد و به مادر سلام داد...وارد دستشویی شدمیخواست فریاد بزند ولی اینکار را نکرد...مادر منتظر سروصداهای پوریا بود ولی صدایی نمی آمد...پریا هم عروسک به دست وسط سالن آمد تا پوریا را دید منتظر بود که موهایش را بکشد پوریا به سر پریا دست برد ولی موهایش را نکشید و فریاد هم نزد پریا تعجب کرده بود!!!!

پوریا خیلی ترسیده بود میترسید که خوابش تعبیر شود و صدایش را از دست بدهد,تازه قدر این نعمت را فهمیده بود میخواست هر کلامی که از دهانش خارج میشد نیکو باشد.مادر هنوز هم در تعجب بود چند بار پرسید حالت خوبه؟؟پوریا مودبانه جواب داد بله خوبم ممنون..وقتی داشت کتونی هایش را می پوشید با خود گفت:امروز علوم داریم باید بسیار خوب جواب بدهم...در این افکار بود که سنگینی چیزی را روی شانه اش احساس کرد برگشت..دست پریا روی شانه اش بود..پریا گفت:داداش اگه دوست داری موهای عروسکمو بکش او به من گفته که دردش نمیاد اگه هم دردش بیاد انقدر تو رو دوست داره که جیغ نمیکشد...پوریا عروسک را گرفت دستی به سر  عروسک کشید.شکم عروسک را فشار داد غروسک با صدای آرامی گفت:

سلام-سلام_صبح بخیر

و صدا برای پوریا زیباترین نعمت بود....

داستان کوتاه از ریحانه غیاثوند

دوستان عزیز در صورت علاقمندی به داستان به آن لایک داده و دیدگاه خود را نیز ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره7: صدای گمشده از ریحانه غیاثوند شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۱/۱۶

فاطمه :

عالی بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟