داستان نویسی نوجوان

داستان نویسی نوجوان ، ورود
داستان شماره 9: باغ نفرین شده از نگین خیبری شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

این بار بعد سال ها انتظار من به بالین این زادگاه برگشتم ! به جایی پناه آوردم که تمام خاطراتم از زمان تولد تا به حال در همین خانه و کاشانه سپری شد. چشمانم را در سراسر این کلبه عشق می چرخانم ...

هنوز هم همانگونه برایم زیباست تنها تفاوتش نگاه دلخور و به خاک نشسته اش است که فریاد می کشید از درد سال ها تنهایی و انتظار .

آری حدود ۱۲ سال است که کسی به اینجا سر نزده.  وجدانم مدام در گوشم می خواند که عجب موجود بی رحمی بودم که خانواده ام ؛ بچگی ام ؛ جوانی ام ؛ خاطراتم؛ همه را اینجا جا گذاشته ام اما به کجا رفتم ؟؟  نمی دانم فقط می دانم دست سرنوشت این چنین نوشت برایم ..

از فکر و خیال بیرون آمدم و به فضای  بیرون خانه قدم گذاشتم و به پاهایم این آزادی را دادم که به هر کجا می خواهد برود زیرا او بهتر از من می دانست کجا این حال ویرانم را از نو می سازد ..

هر قدم که بر می داشتم یک روز از زندگیم را به یادم می آورد.  دوباره برگشتم به این باغ هنوز هم همانطور سر سبز بود اما علف های هرز و بلند ناآشنا بود برام ... به تکه سنگی که بر روی بلندای تپه درون باغ بود خیره شدم و آن روز برایم همانند فیلم سینمایی باز پخش شد { آن روز همان روز آخر بود با قلبی شکسته به همین مکان پناه آورده بودم و روی همین تکه سنگ می گریستم به حال و روز خود !! }

اینجا تنها جایی بود که غرور مردانه ام را نادیده می گرفتم و با خیال راحت قطرات اشکم را برای شست و شوی گونه هایم فرو می فرستام. { بعد از مدتی که آرام شدم صدای قدم هایش را شنیدم که به سمتم می آمد ... تا نزدیکی ام آمد و متوقف شد، انگار که برای  نشستن کنار من تردید داشت ؛ منی که یه روزی برایش تمام وجودش بودم به طرفش روی برگرداندم ؛ چشم های عسلی اش نمناک بود اما باز لبخندی به رویم گشود که مسبب آرامش درونم شد ..

- دیگر بس است می دانم ؛ می دانم که به قولم عمل نکردم اما خودت خوب میدانی که هیچ چیز دست من نبود؛ شاید.  شاید این سرنوشت ماست !! 

ــــ  مگر انسان خود سرنوشتش را رقم نمیزند ؟؟!!! 

نگاهی شرمسار به رویم انداخت و گفت : بیا و به من قولی بده.  از همان قول های مردانه ات ..

می دانستم که آن عهد چیست.  اول آیا من می توانستم که به آن عهد پایبند باشم؟!! ‌سکوتم را که دید مرواریدی از چشمانش سرازیر شد که دیدن این صحنه آنقدر برایم زجر آور بود و دردناک که ناخواسته قبول کردم. 

ـــــ  بسیار خب ؛ بسیار خب به تو قول می دهم که از زندگیت بروم اما قبلش از تو چیزی می خوام ؟؟ 

- نه از من چیزی نخواه چون من دیگر آن دختر دیروز نیستم.  

نفس عمیقی کشیدم و از آن اسطوره زیبایی رو گرفتم و با تمام سردی که در خود سراغ داشتم گفتم : می توانی بروی که دیگر نه تو و نه من آن دو مرغ عشق دیروزیم. نیستیم ..} 

در فکر و آن روز بودم که باد بوی خوش عطرش را برایم آورد و من مدهوش عطرش شدم که با آواز صدایش مرا میخکوب کرد .

- سلام 

ـــــ  می دانم که یک رویاء بیش نیست دیدن دوباره تو .

- من رویاء نیستم .. گویی سرنوشت باز ما را به اینجا کشانده ..

ـــــ  سال ها انتظار این لحظه را کشیدم و در خواب و رویاء تو را در آغوش کشیدم اما حال توان پلک زدن نیز ندارم و می ترسم ؛ می ترسم که یک خواب شیرین باشد ..

- اما این یک خواب شیرین نیست بلکه یک حقیقت تلخ است ..

ـــــ  حقیقت تلخ ؟؟ 

- آری 

ـــــ  پس همان بهتر که از اینجا بروی و مرا به حال خود بگذاری ..

این حرف را که زدم ؛ هر دو نفسی عمیق کشیدیم و صدای قدم هایش را که از من دور می شد می شنیدم و با هر قدم قلبم به هزار قسمت تقسیم شد و من برای بار دیگر در این باغ نفرین شده شکستم ..

 

داستان نگین خیبری در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفا در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 9: باغ نفرین شده از نگین خیبری شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۱/۱۷

گل همیشه بهار :

خیلی زیبا و دلنشین بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

نگین :

عزیزی 😘😘😘

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۸

منم :

عالی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۸

یاسمن :

شروع داستان درباره ی شخصی بود که بعد از سال ها به خانه اش برگشته ولی در اخر داستان هر دو شخص همدیگر را می بینند وتعجب می کنه و می گوید برخورد ما یک حقیقت تلخه موضوع اینجاست که در وسط داستان با او گفتگو می کنه واز جدایی با هم حرف می زنند ودر اخر گوینده اخرین کلام زن بود یا مرد؟

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

نگین :

مرده بود
وسط داستان خاطرات مرد بود که با امدن به اون باغ دوباره زنده شده بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۶

فاطمه :

عالی عزیزم

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۶

فاطمه :

عالی عزیزم

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

شاهین :

خیلی خیلی عالی بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

شاهین :

خیلی خیلی عالی بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟