داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 10: شروع دوباره از یاسمن علی نیا فرد شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان بخش متوسطه اول

 

 

بعضی کارها شاید اشتباه باشه ولی با یه تصمیم می تونه نتیجه اش، بر عکس بشه.

ــــ  خوب آقا فرهاد، چرا نمی خوای بستری بشی؟

ـــــ چون این زندگی منه، خودم می خوام براش تصمیم بگیرم،

ـــــ ولی با این کار هم به خودت صدمه می زنی هم به خانواده ات،

ـــــ  برای چی برگردم؟به اون خونه ی مزخرف،

ـــــ  اصلاً  برای زندگیت فکر کردی؟

فرهاد فقط سکوت کرد،

ــــ  می خوام برات داستانی تعریف کنم  درباره ی این مسئله. این حرف هایی که می زنم درباره ی پسری به نام سعید هست از یه طبقه ی متوسط، که همیشه تلاششو کرده تا پدرومادرش ازش راضی باشن ولی سعید یه اشکال بزرگ داشت، اونم این بود نمی تونست(نه)بگه و این شده بود، مشکل زندگیش. سعید طبق عادت روزانه اش، از مدرسه به خانه آمد. سروصدای شدیدی شنید، حدس زد پدرو مادرش باهم دعواشون شده.

صدای شکسته شدن شیشه از آشپزخانه می آمد، بعد پدر از خانه خارج شد، رفت. زود به سمت آشپزخانه رفت.  مادرش رو زمین افتاده بود و از دستش خون می اومد، رفت وسایل کمک های اولیه را آورد و دست های مادرش رو بست، بهار که ترسیده بود رو بغل کرد، بهش پاستیل هایی که در راه مدرسه براش خریده بود ر و داد، بهار که آروم شد به طرف آشپزخانه می ره و تکه شیشه ها رو جمع می کنه و به مامانش آب قند میده، بعد از اینکه حال مامانش بهتر شد، می پرسه :

ــــ  چرا دعوا کردید؟

ــــــ  چون طلا هامو فروختم ،

ــــــ  خوب تو که می دونی بابا رو این موضوع حساسه؟

ــــــ  آره، ولی چاره ای نداشتم، آخه صاحب خونه پولشو می خواست، بنده خدا چند ماهه که اجاره شو نگرفته. 

ــــــ  چی کار می کنی؟

ــــــ  دارم وسایلشو جمع می کنم برم‌خونه ی بابا بزرگت اینا، به پدرتم بگو تا پشیمو نشده نمیام، تازه بهار  و هم با خودم می برم.

ــــــ سعید، بله بابا

ـــــ  مامانتو بهار کجان؟

ــــــ  رفتن خونه ی بابا بزرگ اینا،

ـــــ  رفته خونه ی باباش! بهتر، از دستش راحت شدم.

یک هفته ای مامان و بابا، با هم قهر کردن.

ـــــ  باباگشنمه

ـــــ  خوب چی کار کنم؟

ـــــ  گشنمه دیگه

ــــــ  خوب به من چه،

ــــــ تو هم برو پهلوی مادرت،

اینو گفت و رفت. ساعت از ۱۲هم گذشته ولی بابا هنوز نیومده، باصدای زنگ فکر کردم بابا برگشته،

ـــــ  بله :منم،

ــــــ  شما؟

ــــــ  سعید، منم احسان،

ـــــ  احسان تویی؟

ـــــ  پس کی می خوای باشه، عمه ات! برای چی اومدی ؟

ـــــ  حالا می گم، نمی خوای در و باز کنی؟

ــــ  چرا، بیا بالا. چرا الان اینجایی؟

ـــــ   پدر ومادرت نگران نشن؟

ــــــ  پسر آروم سؤال کن، اولاً سلام، دوماً اومدم پیش رفیقم، سوماً اونا، پی کار های خودشونن چهارماً هم نداریم. وای اینجا که از اتاق منم شلوغ تره، حالا چیزی برای خوردن دارید؟ آخه خیلی گشنمه!

ـــــ  بشین، ببینم چی پیدا می کنم تا بخوری.

ـــــ سعید سعید وایسا، وای پسر چقدر تند راه می ری! بیا بیا با هم یه جایی بریم،

ــــــ نمی تونم،

ــــــ  چرا نمی تونی؟

ــــــ  مامان وبابات که، با هم قهرن تو هم که تو خونه تنهایی، بهونت چیه؟

ـــــ  آخه،اخه بی آخه، باشه فقط طول نکشه، قربون داداش.

با هم رفتن تو کوچه و از کوچه پس کوچه ها گذشتن. فضای سرد و تاریک کوچه بن بست سعید رو  به هراس انداخت.

ـــــ  اینجا کجاست ؟

ــــــ  نمیدونم، یکی از بچه ها آدرس پاتوق اینجا رو داده، بیا برگردیم، ما که تا اینجا اومدیم ببینیم، چه خبره!!!

ـــــ  بفرمایید:اینا چی هستند؟ یه معجونه، هر کی بکشه غم وغصه اش یادش میره و از اینجا بودکه سرنوشتشون عوض شد.

ـــــ (بعدش چی شد؟می بینم که مشتاقی تا داستان و بشنوی؟آره،خوب کجا بودم)

ـــــ  بعد از کشیدن اون مواد، بهش وابسته شدن، اول برای سرگرمی می زدن ولی بعد روزی چند تا می کشیدن و وقتی چشم باز کردن دیدن از خانواده هاشون دور شدن و تبدیل به یه  آدم معتاد شدن.

یه روز  داشت چرت می زد، که یکی صداش کرد.

ــــــ بله، داداش کاری داشتی؟

ـــــ  سعید خودتی! باورم نمی شه،

ـــــ شما؟ 

ـــــ  منم رضا صادقی، هم کلاسی سال دوم متوسطه،

ـــــ  آهان، از احسان خبری نداری؟

ـــــ  نمی دونم، خیلی وقته ندیدمش،

ـــــ چرا به این وضع افتادی؟ تو که اهل درس و کتاب بودی چرا این طوری شدی؟ بیا ببرمت.

رضا ،سعید و برد کمپ ترک اعتیاد،چون سعید هم خسته شده بود از وضع خودش. درسته سختی کشید ولی الان پاکه پاکه و پیش خانواده اش برگشته.

ــــ  ممنمونم آقای دکتر، بهتون قول می دم سعیمو  و بکنم.

با رفتن فرهاد، دکتر داشت ورقه ها رو مرتب می کرد، رو برگه نوشته بود نام پزشک معالج : سعید حکمتی، رفت به سمت پنجره و مشغول تماشای بارش باران شد.

 

 

داستان کوتاه شروع دوباره از  یاسمن علی نیا فرد رده سنی متوسطه اول در مسابقه شرکت نموده است. لطفاً در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

یاسمن کلاس هشتم است. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان او در مسابقه مؤثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.