داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 11: روح باران از فاطمه زمان شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

                                                          

 

از سر صبح که از خواب برخواستم طبق معمول یک جور تلخی وصف ناپذیری بر کامم رخنه کرده بود.البته دیگر به این حال و روز نزار خود عادت کرده بودم . مگر می توان در این دنیا دلی را شکست و شاد بود!

حتی رغبت نداشتم لامپ را روشن کنم تا بلکه نوری از دریچه امید بر خیال تاریکم بتابد. نمی دانم کی شد که به خود آمدم دیدم هوا تاریک شده بس که در تنهایی خود غرق بوده ام خودم را نیز، خویشتنم را نیز فراموش کرده ام. صدای غرش ابرها مرا به خود آورد ودلم روح و جلائی برای قدم زدن به زیر باران گرفت. پالتوی قهوه ای پشمالویی را که خودش با دستان پر عطوفتش برای آخرین بار به تنم کرده بود را پوشیدم، صدایش هنوز در گوشم نجوا می کرد

ــــــ «دخترکم سرما می خوری»،

هنوز بوی پاکی و قداست دستانش از روی آن به مشامم می رسید و روحم را می نواخت همچنان زیر باران قدم می زدم به پارکی رسیدم روی یکی از صندلی های آنجا چمباتمه زدم نمی دانم کی و چه شد که حضور مردی را کنارم احساس کردم برگشتم و خیره به وجود اهورایی اش نگریستم. نمی توانستم حتی او را نامی بنامم واژگان در مقابل او به زانو در آمده بودند چرا که اگر او را می نامیدم قداست وجود اثیری اش زیر سؤال می رفت.

صورتم را در چهار چوب دستانش قاب گرفت و با نگاه گیرا و نا فذش آن را مزین کرد. چشمانش در پس چشمان من حک بود، چقدر به نظر آشنا می آمد. چشمانش، آری، نه، نگاهش، اصلاً سر تا پای وجودش، حضورش، چه قدر شبیه قهرمان زندگیم، پدرم بود، نه، اصلاََخود خودش بود. آری او بود چه کسی علی رغم همه  خیره سری هایم مرا به جان می کشید و به روی قلبش می نشاند. بالاخره آمد. آمده بود به سیاهی عظیم، به تنهایی خودم، به انزوای این خویشتن حقیقی ام، به تحجر  این روح محصور در کالبد وجودم پایان دهد. آمده بود تا ببخشاید و بار سنگین این عذاب الیم را از روی بازوانم بردارد. چه قدر دنیا در جوارش امن بود. انگار می کردی که از خویشتن خویش خلق شده ای. تاب و توان نگریستن به چشم هایش را نداشتم. تاب نمی آوردم اگر مرا با برق نگاهش نکوهش می کرد. آخر دختر دردانه اش بودم، ناز پرورده ی خودش بودم. خواستم بگویم ببخشد اگر دخترکش توسنی کرده است، بگذرد اگر دردانه ات عصیان گری کرده و دلت را آزرده پدر من.

پدرم لب به سخن گشوددر مخیّله ام هم نمی گنجد، پدرم سکوتش را شکست گفت که چه قدر آزرده اش کردم شبی که به نشانه ی قهر از خانه گریختم، گفت که غم دوری ام بود که این چنین دق مرگش کرد، گفت دخترکم چشمانم به در دوخته بودند تا بلکه نسیمی خبری از تو را برایم بیاورد و من فقط هق هق کنان می گریستم، اشکهایم را با نوازش از روی گونه هایم پاک می نمود دستش را به زیر چانه ام برد صورتم را بالا آورد من هیچ نمی گفتم گویا مهر خاموشی به لبانم زده بودند. در میان هق هق هایم فقط توانستم از او طلب بخشش کنم. در چشمانم نگریست نگاهش پر از احساس عشق و بخشایندگی بودلبخندی گوشه ی لبش خانه کرد.

 نمی دانم چه شد که اینگونه از صدای غرش ابر و انعکاس برقش یکه خوردم و پدرم در نظرم محو شد. نمی دانم دانه های باران این چنین خیسم کرده بود یا سیل عظیم اشکهایم. این که چه مدت آنجا بودم هیچ کدام را نمی دانستم. سرگشته و حیران ساعت ها به دنبالش گشتم؛ اما ناپدید شده بود. او وجودش مادی نبود که زمینی باشد. روح اهورایی اش آسمانی بود. اما دیگر حالم مثل سابق نبود. دیگر سنگینی و بار گزافی روی سینه ام حس نمی شد. آسوده و سبک بال فارغ از هر درد و رنجی بودم. گویا لبخند بخشایشگریش کارساز بوده است. صبح روز بعد از خواب برخواستم، چه روز دل انگیزی گویا امروز خورشید به من خوشامد گفته، اِممم، کامم هم شکر پاره است ...   

داستان فاطمه زمان در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفا در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 11: روح باران از فاطمه زمان شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۱/۱۸

نگین :

عالی بود رفیق 😉 خیلی قشنگ بود خوشحال میشم واسه منم نظر بزاری 😘
نگین خیبری

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۶

فاطمه :

مرسی چشم حتما

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۱۸

یاسمن :

عالی بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۱/۲۶

فاطمه :

فدات بشم مرسی😍

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

آرش :

سلام واقعا بسیار متاثر کننده و تحسین بر انگیز بود داستانت خییییلی قشنگ بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۶

فاطمه :

مرسی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

مهدیه بخشی :

از نظر من داستان خیلی متفاوتو جالبی بود واقعا استعداد خوبی داره....💜💜💜💜💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۶

فاطمه :

مرسی عزیزم خوشحالم که خوشت اومد❤️❤️

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

محمد :

خیلی قشنگ و با احساس بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۶

فاطمه :

خیلی ممنونم 🙏🙏

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

درسا :

عزیزم داستانت خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود
امیدوارم که موفق باشی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۶

فاطمه :

مرسی ممنونم🙏🙏🙏

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۷

نازنین :

سلام داستانت واقعا قشنگ و خواندنی بود امیدوارم موفق باشییییی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۷

فاطمه :

مرسی عزیزم😘😘❤️❤️

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۹

رضا :

واقعا قشنگ بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۰

فاطمه :

ممنون نظر لطفتون

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۰

فاطمه :

ممنون نظر لطفتون

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟