داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 13: دختری از جنس یخ از مینا شرکت کننده در سابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

 در روزگارانی بسیار دور در شبی بارانی، شهر در سکوت بود و تنها صدایی که می آمد، صدای رعد و برق و رگبار شدید باران بود که بشارت به دنیا آمدن دختری را می داد. پدر آن دختر کشته شده بود و مادرش بعد از به دنیا آمدن دخترش از دنیا رفت. آن دختر هیچ کس را در ان شهر کوچک نداشت، جز عموی بداخلاق و پیرش گرگین.

مادرش قبل از مرگ اسم دخترش را 《اپام نپات》 به معنای 《فرزند آبها》 گذاشت. دخترک چشمانی عسلی و موهایی سفید داشت. سال ها بعد وقتی دختر ۱۲ ساله شد حسی عجیب در درون خود احساس کرد. او در مدرسه دوستان زیادی داشت و دختری نمونه در کلاس بود. اما وقتی به خانه بر می گشت دختری افسرده و ناراحت بود چرا که عمویش گرگین او را تحت فشار می گذاشت. او شب ها بعد از شام او را در اتاقش زندانی می کرد. در اتاق اپام نپات یک پیانو وجود داشت که  تنها یادگار پدرش بود. اپام نپات بیش تر وقت خود را با پیانو می گذراند و از نواختن آهنگ با آن لذت می برد. اپام نپات آخر شب ها روی سکوی کنار پنجره  کوچک اتاقش می نشست و به بیرون خیره می شد. در آن شب وقتی چشمانش را به محیط بیرون از پنجره دوخته بود ناگهان صدای پاهای عمویش گرگین را شنید. لحظه ای ترسید و هنگامی که از ترس دستش به پنجره برخورد کرد، پنجره مانند یک تکه یخ شد و حالت آن را به خود گرفت. اپام نپات با تعجب به صحنه  روبه رویش خیره شده بود.  وقتی عمویش کلید را به پشت در انداخت تا در را باز کند ، با عجله کیفش را طوری روی سکو گذاشت که یخ زدگی پنجره معلوم نباشد و به سرعت ایستاد. وقتی در اتاق باز شد، عموی پیرش با نگاهی عصبانی به او خیره شد و با تندی گفت :

ــــ  《هنوز نخوابیدی ؟》 اپام نپات سرش را پایین انداخت و با آرامش و گفت :

ـــــ 《الان می خوابم عمو جان .》 گرگین با نگاه سردش سر تا پای اپام نپات را ورندازی کرد و بعد نگاهش را از او گرفت و به پیانو که در گوشه  اتاق بود انداخت.  او می دانست که اپام نپات هر شب با پیانواش آهنگ می نوازد برای همین اخمی کرد و دستش را محکم به در زد.  اپام نپات از ترس جا خورد. گرگین گفت :

ــــــ  《 دیگر نبینم که شب ها پیانو بزنی. صدایش گوش هایم را اذیت می کند.  اگه تکرار شود شاید پیانو را بشکنم.》

اپام نپات که اشک در چشمانش حلقه زده بود با صدایی آرام و لرزان که به سختی شنیده می شد گفت :

ــــــ  《 ببخشید دیگر تکرار نمی شود》

گرگین باز اخمی کرد و با سردی گفت :

ــــــ  《 چی گفتی صدایت را نشنیدم .》

اپام نپات صدایش از ترس در نمی آمد ولی هر چه توان داشت در صدایش گذاشت و گفت :

ـــــ  《 ببخشید دیگر تکرار نمی شود عمو جان.》

برای چند لحظه سکوتی میان آن دو تمام فضا ی اتاق را پر کرده بود. سپس گرگین ابرویی بالا انداخت و برای بار دیگر با چشمان سردش سر تا پای اپام نپات را ورانداز کرد و این سکوت را شکست و گفت :

ـــــ  《 انگار از ادب چیزی نیاموخته ای ! مگر نمیدانی هنگام شب باید به بزرگ ترت شب بخیر بگویی ؟》

اپام نپات همان گونه که اشک می ریخت با صدایی بغض کرده گفت :

ــــــ  《 ببخشید عمو ج..ان دی..گر تکرار نمی شود... شب خوش .》

سپس عموی پیرش در را محکم بست و قفل کرد.  اپام نپات بعد از  آن که از رفتن عمویش مطمئن شد سرش را بالا آورد و همان گونه که اشک هایش را با آستین لباسش پاک می کرد نفسی عمیق کشید،  بعد از این که کمی حالش خوب شد به سراغ کیفش رفت و کیفش را از روی سکو پایین آورد و دوباره سعی کرد که همان حالت قبلی را تکرار کند و یخ تولید کند. در همان شب که مشغول تمرین بود ناگهان بال های سفید بلندی مانند بال های کبوتر اما بزرگ تر از آن از زیر موهای بلند سفیدش بیرون آمد و بال هایش در نور دل انگیز ماه می درخشید،  وقتی چنین لحظه ای را در آینه دید شگفت زده شد و با خود گفت :《من واقعاً کیستم ؟》 او حالا هم بال هایی سفید و زیبا داشت هم قدرت یخ را. برای همین به خودش گفت:

ــــــ 《من اپام نپات دختری از جنس یخ هستم.》

از آن شب به بعد اپام نپات هر شب با بال های سفید زیبایش به آسمان پرواز می کرد و مانند کبوتری که از قفس آزاد و رها شده باشد، طعم آزادی را می چشید. او در حال پرواز چشمش به پیانویی که در جنگل کنار رودخانه ای بود افتاد، به سوی پیانو رفت و روی صندلی اش نشست و شروع به نواختن آهنگ 《ای پرنده ی آزاد》 کرد. او هر شب روی صندلی اش در جنگل می نشست و به نواختن آهنگ ادامه می داد. او هنگام نواختن آهنگ چشمانش را می بست و به نسیم خنک صبحگاهی که موهای بلندش را نوازش می داد به چشم مادری مهربان می نگریست و در عین حال به آهنگ او دل می سپرد. برگ های درختان با صدای آهنگ پیانوی او به رقص در می آمدند، رقصی که تا صبح ادامه داشت. کرم های شب تاب هم بی نصیب نمی ماندند. با صدای ترنم موسیقی دلپذیرش دور او حلقه زده و در عمق تاریکی جنگل کور سوی امیدواری را روشن می کردند. سه سال پیاپی به همین منوال گذشت . شانزده ساله که شد دنیا برایش معنای دیگری پیدا کرد. دلش می خواست با بال هایش به سرزمین های دور سفر کند، دلش می خواست دل به دریا بزند و به آسمان برود و خورشید را فتح کند و ... ؛ اما در این میان عموی بیمارش عقلش را از دست داده و زندگی را جهنمی برای خودش و دیگران کرده بود . او مثل همیشه او را در اتاقش زندانی کرد اما با این تفاوت که تصمیم داشت اتاق را به آتش بکشد، برای همین رومیزی ترمه اتاق پذیرایی را به آتش کشید، آتش به سرعت به تمام اتاق ها سرایت کرد و دود همه جا را پر کرده بود، چشم چشم را نمی دید. اپام نپات به سرعت بال های سفیدش را باز کرد تا که شاید بتواند آتش را خاموش کند اما کاری از دستش بر نمی آمد، آتش همه جا پخش شده بود. به سراغ عمویش رفت تا نجاتش دهد؛ اما تکه ی بزرگی از چوب مشتعل از سقف جدا شد و روی او افتاد و بیهوش بر روی زمین افتاد. خانه سوخت و سوخت و اپام نپات مانند کبوتری بی پناه در آن آتش برای همیشه گرفتار شد. دیگر از خانه ... نه فقط تلی از خاکستر مانده بود؛ و اپام نپات دختری از جنس یخ برای همیشه آزاد شد و روحش با آهنگ 《ای پرنده ی آزاد》 به پرواز در آمد.

 

داستان مینا در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفا در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 13: دختری از جنس یخ از مینا شرکت کننده در سابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۲/۱

فرنوش :

سلام عالیه که چنین مسابقاتی گذاشتید تا نوجوونایی مثل ما با انگیزه به نوشتن بپردازن. داستان مینا جان هم عالیه امیدوارم برنده بشی دوست عزیز من

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

مینا :

مرسی عزیزم 😘

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

Mona :

عالیههههه😘

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

مینا :

ممنون ❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۳

شروین :

بازم دختر یخی؟؟؟یاد السا افتادم در انیمیشن فروزن
حالا یخی شدنش یچیزی چجوری بال درآورد!!!باید طی یک اتفاقی یا کاری جادویی فرشته ای چیزی اینجوری میشد نه رو هوا!!هر چیزی یه منشایی باید داشته باشه...بعدم چند سالش بود اصلا؟؟از کل داستانت فقط از اسم دختره خوشم اومد کاش اسم داستانتم اپام نپات بود تا جذاب ترش میکرد...آدمو مشتاق میکذرد ببینه اپام نپات چیه یا کیه

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

Kimia :

فوق العاده است عزیزم😍

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

مینا :

مرسی 😘

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

نیوشا :

متفاوت و جالب؛)

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

مینا :

مرسی ❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

سمانه :

داستان خیلی قشنگی بود مخصوصا جزئیاتش که باعث میشه خودتو توی داستان حس کنی امیدوارم همینجور به نوشتن داستان ادامه بدی مینا

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

مینا :

ممنون عزیزم ❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۳

سارینا :

جزئیات؟؟؟چه جزئیاتی داشت؟؟یهو رفت سر اصل مطلب و یهو دستش یخ زد خودشم یکوچولو تعجب کرد همین!!سریع هم یاد گرفت چجوری یخ درست کنه!!!
خیلی تکراری و خسته کننده بود

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

دیبا :

خیلی با احساس بود. امیدوارم موفق بشی😉

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

مینا :

خیلی ممنون ❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

Elmira :

Kheiliiii khoob bud^^

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

مینا :

ممنون ^^

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

زهره :

واقعا زیباست...

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

مینا :

ممنون نظر لطفتونه ❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۷

Nakisa :

تخیلتون جالب بود اما داستانای دختر یخی خیلی شنیدیمو دیدیم...جالب بود ولی غیر منطقی بود رو چه حساب یهو بال درآورد؟چطور تو این چند سال درنیاورده بود اصلا چند سالشه؟!!!
میتونست خیلی قشنگتر از این به رشته ی تحریر در بیاد و ویرایش دقیق تری لازم داشت.
در هر حال موفق باشی.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۸

مینا :

این نظر شماست و ممکنه بعضی ها با شما موافق و بعضی ها هم با شما مخالف باشند و اینکه هر کسی هم آزاده نظرش را بدهد ولی به هر حال از نظرتون ممنونم.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۲

مهتاب :

خیلی قشنگ بود عزیزم لذت بردم 😍 امیدوارم موفق بشی 🌸

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۴

مینا :

ممنون . خوشحالم که خوشت اومده 😊

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲۷

عابده :

واقعا داستان خیلی خوبی بود.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟