داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 14: برف و آفتاب از رها شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

**

و چه غم انگیز است وصال برف و آفتاب...
آن زمان که آفتاب از راه میرسد و کوله بار زندگی اش را زمین می گذارد،
شروع زوال و نابودی برف است...!

ديگر نفس هاي آخرم بود. نايي براي ادامه دادن نداشتم. رد پاي آدم ها روي بدنم، مرا ذوب كرده بود و از من جويي روان ساخته بود. اما اين ها كه چيزي نبود. من عاشق بودم! در قلب يخ زده ام، عشقي پر از حرارت گنجانده بودم. من عاشق ممنوعه ها شده بودم. در دنياي آدم ها، عشق نابودشان مي كند. در دنياي سرد من هم اين گونه بود. اين عشق مرا از بين مي برد...چون هيچ وقت نمي توانستم با خيال راحت طعم شيرينش را حس كنم  و لذتي كه ازش دم مي زنند را بچشم! آخر هر بار كه فرصت اعتراف را پيدا مي كردم، اتفاقي مانع رسيدن ما مي شد.

با وزيدن باد شديدي، ابر ها كنار  رفتند و چهره اش نمايان شد. 
زيبا روي من مثل هميشه مي درخشيد؛ پر نور، زيبا و گرم. 
آفتاب:خوبي؟
از اعماق وجودم لبخندي زدم و شعري كه در حافظه ام سپرده بودم را برايش خواندم:
-آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟ / بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟
خنديد.آنقدر بلند كه صداي خنده هاي شيرينش به گوش همگان رسيد و انسان ها از  وجودش گرم شدند. 
آفتاب: مي بينم تو دو روزي كه من نبودم و با آدم ها سِير مي كردي، شاعر هم شدي... چه خبره؟
هيچ نگفتم و فقط نگاهش كردم. گرم شدن بدم  را حس مي كردم. پرتو هاي سوزانش، تنم را نوازش مي كردند و بعد از چند سال، قلبم را لبريز از عشق مي ساختند..
-خيلي وقت بود نديده بودمت...
آفتاب: آرهه، تقريباً نزديك ده سالي بود كه نيومده بودي. با آدم ها قهر بودي! نه؟
سري بالا انداختم و گفتم:
-نه مي خواستم فراموشت كنم. اما نشد...
صورت زيبايش غمگين شد. به يك باره ابر ها احاطه اش كردند و جلوي ديدم  را گرفتند. 
-آهاي، نگو كه تو عاشق نشدي...
و بعد با صداي آروم تري ادامه دادم:
-نگو كه اين رو نفهميدي...
حرفي نزد. شايد دوست داشت يكي نازش را بكشد. بلند صدايش زدم، اما جوابم را نداد.
بغض گلويم را گرفت. آن زمان بود كه رد پاي انسان ها روي تن نيمه جانم، درد را در جاي جاي بدنم منعكس مي كردند. دلم مي خواست فرياد بزنم...آنقدر بلند كه تمام عشقم از قلبم بيرون بزند و ريشه اش بخشكد. 
دوباره ابر ها كنار رفتند. اين بار سوزاننده تر مي تابيد، بي رحم تر از هميشه...
حتماً با خودش فكر مي كرد با اين كار مي تواند مرا از بين ببرد اما غافل از اينكه اين ها براي من نوازش بود؛
نخواستن او مرا از بين مي برد. 
آفتاب: تو عاشق من شدي؟ عاشق كسي كه دشمنت محسوب ميشه؟ اين كار تو جز نابوديت برات سودي نداره آقاي برف...تو از يخي، روحت سرده؛ اما من اينطور نيستم. گرمم، زندگي بخش اين جهان منم...من از سرما متنفرم. از تو، از اين ابرهاي زشت و سياه، از تمام چيزايي كه جلوي من رو مي گيره بدم مياد. اون وقت تو عاشق من شدي؟
ديگر صدايش را نمي شنيدم. او از من نفرت داشت...از مني كه اين طور عاشقانه پرستشش مي كردم، متنفر بود. 
ناگهان قلبم فروپاشيد. ذوب شدم...آدم برفي هايي كه مردم با شادي درست كرده بودند، همگي فرو ريختند و راهي جوي هاي آب شدند. بدنم از بين رفت. نه از لگد شدن توسط آدم ها، از سوز حرفاهايش. گويي زمين شعله اي آتش شده بود و همان ته مانده جان را هم از من گرفت...درخت هاي خشك و عريان، نمايان شدند. چهره سياه شهر پديدار شد. با رفتن من، لبخند عميق مردم هم از روي لب هايشان پر كشيد. خوشحال بودم...تنها بازنده اين بازي، من نبودم. فقط قلب من نشكسته بود؛ عشق من قلب هاي ديگر هم خورد كرد و سوزاند. رفتم...اما در ذهن آفتاب كه نه، اما در ذهن مردم خاطره اي خوش را ثبت كردم. شايد در همين مدت كم، خيلي ها عاشق شدند، خيلي ها به عشقشان رسيدند و بعضي ديگر هم مثل من...سوختند و دم نزندو عشق چقدر دردناك است...!
براي من و آفتاب، وصالي در كار نبود. هر چه بود، تلخ بود و...بُگذريم.


"رها"

 

داستان رها در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفا در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 14: برف و آفتاب از رها شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۲/۶

سارا :

رها جان عالي بود. 🌹قلم بسيار زيبايي داري!

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟