داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 16: سیم خاردار از نازنین سادات ریزه کار شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

من  پاره ای از آهن هستم؛ محکم و استوار با شاخ و برگ های فولادی که از اموال و اراضی مردم محافظت می کند. خار هایی دارم تیز و بُران، که اندام هر انس و حیوان را به چنگ و دندان می دَرَد و همچنین موجب می شود تا کسی جرأت نکند از  من گذشته و به حریم محفوظ  من تجاوز کند.

من از کار خویش راضی بودم تا روزی که مرا برای حفاظت از جایی ناآشنا در خارج از شهر بردند. آنجا برخلاف همیشه، به جای اینکه مانع از  ورود سارقان و متجاوزان شوم، وظیفه ام چیز دیگری بود، یعنی ممانعت از خروج انسان های خطا کار...

آنجا را ندامت گاه می گفتند، یا بهتر بگویم، زندان. همان روز مرا روی دیوار سنگی بلندی نشاندند. هر روز پس از روز دیگر می گذشت و من شاهد رفت و آمدهای بسیاری بودم از ملاقات زندانی ها با خانواده هایشان گرفته تا آزادی و دستگیریشان. در طول سال های طولانی من و دیوار زیر پایم دوست شده بودیم. در طول سال‌های زندگی من در آن ندامتگاه چیزهای زیادی تغییر کردند به جز یک نفر،  یک زندانی،  زندانی شماره ۲۴۵ که هر روز می آمد و وقت آزادش را در حیاط سرد و بی روح زندان می گذراند....

هر روز به کنج دیوار زیر پای من تکیه می داد و به آسمان خیره می شد، گاهی نیز می شنیدم که گریه می کرد؛  اما نمی دانستم گریه برای چیست؟ مگر جای گناهکاران همین جا درمیان دیوارهای بلند نیست؟؟!!!

  در روزهای آخر کنجکاو شده بودم. دوست داشتم با او ارتباط برقرار کنم و بدانم دلیل این همه اشک های پی در پی چیست؟ چشمه های کنجکاوی در قلبم آنچنان شدید می جوشیدند که به سختی می توانستم هدایتشان کنم. 

اما مانعی برای سخن گفتن من با او وجود داشت،  آن هم میثاق نامه‌ای بود که میان من و پروردگارم بسته شده بود، من سوگند خورده بودم که هرگز اجازه ندهم  انسان ها از ادراک و توانایی من در سخن گفتن آگاه شوند.

چند روزی را با همان حس کنجکاوی گذراندم تا اینکه یک روز ، هنگامی که موقع استراحت زندانیان رسید؛ دوباره به کنج دیوار تکیه داد و اعمال هر روز را تکرار کرد اما این بار پس از مدتی به جای شنیدن صدای گریه مرد جوان، صوت گریه دیگری را می‌شنیدم، بیشتر که دقت کردم دیدم این همان دیوار سنگی است که گریه می کند...

ـــــ   دوست من ؟ مشکلت چیه که با دل سنگیت داری گریه می کنی؟

ـــــ   خوب گوش کن.

ـــــ  به چی؟ 

ـــــ به داستان این جوانک گوش کن. مطمئنم اگه داستانشو بشنوی، خارای تیزت از غصه نرم میشن.

ـــــ  خیلی دلم  می خواست بشنوم. 

ـــــ  ولی اینطور به نظر نمی رسه.

ـــــ  دوست دارم باهاش حرف بزنم ولی نمی تونم ... خودت هم می دونی چرا. 

ـــــ   آره می دونم. همون عهد نامه ...

 

حرف های دیوار مرا کنجکاو تر کرده بود. انگار نمی توانسم جلوی خودم را بگیرم. یعنی چه می توانست باشد که حتی سنگ را هم ناراحت کرده بود؟ ناگهان بی اختیار حرفی به زبان آوردم: 

ــــــ   زندانی 245 ؟!

ــــــ   دیوونه شدم یا کسی صدام کرد؟ 

آه خدای من. این صدای او بود که جوابم  را داد. او صدایم را شنیده بود و یعنی عهد نامه خود را با تو شکستم...

ـــــ  دیوونه نشدی. من صدات کردم. 

ـــــ  کی هستی ؟ 

ـــــ   وقت برا آشنایی زیاده. خودت بگو کی هستی و چرا چند ساله هر روز اینجا گریه می کنی؟ 

ـــــ  داستانش طولانیه. 

ـــــ  می شنوم.

ــــــ  همه چیز از به دنیا اومدن من و داداشم شروع شد. دوتا دوقولوی همسان. پدر و مادر من فقیر بودن. واسه همین برادرمو به یتیم خونه بردن و من رو بزرگ کردن. سالها همین طور می گذشتن و من بزرگ و بزرگ تر می شدم، دانشگاه رفتم و مهندسیمو گرفتم. همه چیز عالی بود. به دختری علاقه مند شده بودم و می خواستم ازش خواستگاری کنم. خیلی خوب یادمه. وقتی تو اون روز لعنتی سوار ماشینم شدم تا برم حلقه بخرم، تصادف خیلی شدیدی با یه کامیون کردم. اینقدر شدید بود که تمام ماشین آتیش گرفت. تمام مدارکم سوخت. همه چی نابود شد. پلیس که برای کمک فوراً به اونجا اومد، قبل از هر کاری به دستای سوخته من دستبند زد و با بیسیم گفت:

ـــــ  پیداش کردیم. مَت آلِن، بزرگ ترین سارق شهر الان اینجاست. 

همونطور که بدنم می سوخت و از درد نمی تونستم حرف بزنم، آمبولانس اومد و منو به بیمارستان برد. دیگه چیزی یادم نمیاد. ولی وقتی بیدار شدم، تو یه اتاق تقریباً تاریک نشسته بودم و روبه روم یه قلم و کاغذ بود.  یه مرد خشن و قد بلند اومد تو اتاق و گفت:

ـــــ  اعتراف کن.

ـــــ  به چی؟ 

ـــــ خودت خوب میدونی آقای آلِن. بهتره بگم، مَت آلِن سارق حرفه ایه شهر...

ـــــ  متوجه نمی شم.

ــــــ  پس قراره بازی کنیم نه؟ 

ـــــ  ببینید من مت نیستم. اسم من جک آلِن هستش.

ـــــ  پس دروغ هم میگی ؟ 

ـــــ  نگهبان بندازش زندان. خودشه. من مطمئنم.

چه راحت قضاوت کرد. تازه داشتم می فهمیدم چی شده که انداختنم تو زندان. برادر من مت، بزرگ ترین سارق شهر شده بود.

خیلی سخته که چند سال تورو با اسم یکی دیگه صدا کنن و جرم یه نفر دیگه رو تو به دوش بکشی. حالا هم منم و حکم ابد و یک روز...

ــــــ  پس به همین علته که چند ساله اینجا گریه می کنی ؟

ــــــ    ...

بی اختیار اشک هایم سرازیر شده بودند. درست مانند سیل عظیم با سرعت از گونه هایم پایین می‌آمدند.. حق با او بود. سخت است جرم کس دیگری را به دوش کشیدن .

ــــــ   اینم از داستان بدبختی من. نمی خوای خودتو معرفی کنی ؟ 

ـــــ  من ... من ... اگه بگم باور نمی کنی.

ــــــ  بگو.

ــــــ بالای سرتو نگاه کن.

ــــــ  ممم، چیزی نمیبینم.

ــــــ  یعنی واقعا سیم خاردارو نمیبینی؟

ــــــ   چرا اونو می بینم ولی تورو نه.

ــــــ  من سیم خاردارم.

ــــــ  چیییییی؟ 

ــــــ  درست شنیدی.

ـــــ  باورم نمی شه... آخه چطور ممکنه ...

ـــــ  مهم نیست.

ـــــ   .... 

ــــــ  چطور می تونی این وضعو تحمل کنی؟ 

ــــــ من نمی تونم تحمل کنم. مجبورم که تحمل کنم. هر شب از خدا می خوام فردا رو نبینم ولی انگار خدا هم دوست نداره منو ببینه. 

ـــــ  این طور نیست. حتماً خیر و صلاحی تو کاره. امید وار  باش.

ـــــ  امید به هیچ ... خیلی جالبه...

زنگ پایان زمان استراحت فرا رسید. زندانیان همه در صف های منظم به سلول هایشان برگشتند. آن شب، عذاب وجدان امانم را برید. طلب مغفرت می کردم، چگونه می توانستم روزی در مقابل او سرم را بالا بگیرم ؟ هوا گرگ و میش شده بود که با خدا راز  و نیاز می کردم: 

ـــــ  خدایا. تو می گی که حق هیچ کدوم از بنده ها تو ضایع نمی کنی ...

پس چرا این .. چرا اینو اینجوری به خفت و ذلت کشیدی ؟ !!! چه صلاحی تو کارت هست که ما از اون بی خبریم ؟

هر روز می گذشت.  من و  زندانی شماره ۲۴۵ بیشتر با هم صحبت می کردیم. من هر روز به او امید می دادم  و او بیشتر  به زندگی اش امیدوار می شد. روزهای آخر در پایان  حرفامون  خدا را شکر می کرد و از بابت زندگی اش شکر گزار بود. خوشحال بودم که حرف هایم تأثیر گذار واقع شده بودند. درست فردای همان روز  از  بخش نگهبانی زندان نام او را خواندند: 

ـــــ  زندانی سلول 245  هر چه سریعتر به نگهبانی.

هراسی در دل هر دوی ما پدید آمد. فکر می‌کردیم قرار است حکم اعدامش را  صادر کنند. گویی همین هم بود . او  را  خواندند و گفتند :

ــــــ چه آرزویی داری؟

 همیشه این سوال را از کسانی می پرسیدند که  مرگشان نزدیک بود . او که ترسیده بود گفت: 

ـــــ  تنها  آرزوی من این بود که دختری که دوسش دارم رو یک بار دیگه می دیدم  و بهش می گفتم که چقدر دوست داشتم باهاش ازدواج کنم ...

درست همان لحظه پس از آخرین کلماتش، دختری زیبا رو را دیدم که به درب اصلی زندان وارد می شد. زندان بان سندی را امضا کرد، بعد بلند شد و مقابل جک آلِن زانو زد: 

ـــــ  ما رو ببخش که چند سال تورو بی گناه به زندان انداختیم،  دولت به پاس عذر خواهی از تو،  پول و خانه و  گران ترین ماشین رو برات در نظر گرفته. 

ناگهان دخترک وارد شد و نام او را صدا کرد. او با هیجان سمت او برگشت و همان گونه که اشک می ریخت و خدا را شکر می کرد بدون درنگ درخواست ازدواج را مطرح نمود... 

من نیز که نظاره گر داستان بودم، به حکمت کار خالق یکتا پی بردم. همان کس که بی گناهی را به زندان می اندازد، به موقع او را از ثروت و مال بی نیاز خواهد کرد... اما اگر  او به جای چند سال گریه، زود تر از وضعیتش شکر گزاری می کرد، سریع تر از این آزاد می شد ...

زندانی 245 را دوباره دیدم؛ ولی این بار خارج از زندان برایم دست تکان می داد.... 

 

داستان نازنین سادات در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفا در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

 

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 16: سیم خاردار از نازنین سادات ریزه کار شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۲/۱

آنا :

با سلام، خانم ریزه کار عزیز،
به نظر بنده موضوعتون خیلی خیلی جالب و همچنین متفاوت بود . همین باعث میشد بیشتر مایل به خوندش بشم. مرسی از شما💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

نازنین سادات :

من باید تشکر کنم، نظر لطف شماست ... ❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

دانیال :

عالی حرف نداره 👏

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

نازنین سادات :

خیلی ممنون لطف دارین شما ...

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

ریزه کار :

خیلی ممنونم💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

هانيه زهره اي :

بسيار عالي بود واقعا داستان زيبايي بود از خوندنش لذت بردم بسيار عالي👌🏻👌🏻❤️❤️

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

ریزه کار :

نظر لطفتونه💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱

ياسمين :

💜عاليي

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

ریزه کار :

سپاس از شما❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

آناهیتا :

با عرض سلام و خسته نباشید بخانوم ریزه کار بنظرم داستانتون خیلی متفاوت و جالب بود.با مزه بود واقعا خوشم اومد.ممنون.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

ریزه کار :

خوشحالم که لذت بردین 💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

Soheil :

عالی بود همیشه موفق هستی و خواهی بود ایشالله درباره ی موضوع های بهتر بنویسی

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۲

ریزه کار :

ممنون از شما...

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

لیدا :

عالی عالی عالی...خانم ریزه کار عزیز با توجه به رده ی نوجوانان خوب نوشته اید و داستان و دیدگاه جالبی نسبت به سیم خاردار به مخاطب ارائه کرده اید...واقعا جالب بود
درود بر شما...موفق باشید.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

ریزه کار :

خیلی خوشحالم که لذت بردین ...😍❤ نظر لطفتونه.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۴

شيمن :

سلام عزيزم خيلي زيبا نوشتي ولي سعي كن داستان بعدي رو شاد شروع كني و شاد تموم كني . ما هممون به دنبال شادي و زيبايي هستيم! بازم ميگم عالي نوشتي.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۵

شيمن :

سلام نازنين جان خيلي زيبا نوشتي اميدوارم هميشه موفق باشي. عالي نوشتي ! منتظر بهترين كار ها از طرف شما هستم!

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۵

ریزه کار :

خیلی ممنون عزیزممم 😘 لطف داری ...💜

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۷

نسرین :

خیلی جالب بود لذت بردم عزیزم...سیم خارداری که جان دارد...ادراک دارد...خیلی جالبه و البته خودم به این قضیه اعتقاد دارم که تمامی کائنات دارای ادراک هستند.
ممنونم از داستان متفاوتت خانوم.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۲

ریزه کار :

خیلی ممنونم عزیز دلم ❤😘

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۲

ن/س/اصفهانی :

سلام،خانم نازنین سادات عزیز،باید عرض کنم که با توجه به سن و سالتان داستان زیبایی را نوشته ایدو بنده شخصا از خواندنش لذت بردم
با امید خواندن داستانهای بیشتر از شما مهربان

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۳

ریزه کار :

ودقعا خوشحالم که لذت بردین. ممنون از شما❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۲

Itszahra :

Awli bod .hich naghsi ndasht azzm

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۱۴

ریزه کار :

خیلی ممنونم از نظرت 😍❤

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟