داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 17: لوازم آرایش از مه سیما نعمتی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

بازهم همه ی ما در جایی پر از تاریکی و سکوت روی هم ریخته شده بودیم؛ انگار تمام اقوام چندین و چند ساله ام را ریخته بودند دور و برم !

دختره ی بی سلیقه، انگار تا گفتم شنید و سرو کلش پیدا شد و  اومد داخل اتاق؛ خدا می دونه اینبار کجا می خواد بره ؟!!!
دارم به زور از جایی که یکم نور میاد میبینمش!
مانتو می پوشه، شلوار، شال... میاد سراغ ما، خدای من، نه این بار دیگه نمی خوام به صورتش کشیده بشم !!!تازه اونم با عصبانیت؛ یه روی خوش نداره که یا همش مارو گم می کنه یا محکم اینور و اونور می اندازه؛ خلاصه نه من و نه اجدادم ازش دل خوشی نداریم.
در کیف رو باز می کنه، اینقدر نور  زیاد می شه که می رم اون زیر تا حتی چشمش هم به من نخوره !
اول از همه از دیگ شروع می کنه، اندازه یه قابلمه می زنه روی صورتش که مثلاً برنزه بشه!!
خب درست بمال نَماسِ روی صورت ؛ دختره  خیره سر حداقل یکی نگاهت کرد پشیمون نشه.!
با غرغر می گه اینم که رنگش از مد در اومده و فامیل بیچاره ی من رو می‌اندازه داخل سطل زباله، بیچاره چه عمرش کوتاه بود!!!!
با کلی ناز و عشوه باز می آید سراغ کیف، ریمل، خط چشم،  سفید کننده، سیاه کننده و خلاصه هر دردی بود می زنه روی صورتش تا خوشگل بشه.

 
اونجا بود که یهو یه شعری به ذهنم رسید و واقعاً واسه این دختره ی بدون اعتماد به نفس متأسفم شدم. 
(روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت)
(بی تو اگر سرخ بُوَد از اثر غازه بُوَد)


خلاصه، دنبال یه چیزی بود تو کیف لوازم  آرایش. همش من هم سعی داشتم اون نزدیکا جلوی چشمش باشم... تا اومدم حرفمو کامل کنم منو برداشت، خدا بخیر بگذرونه.


یه دور ... دو دور ... نه مثل اینکه اینجوری نمی شه گذاشت سر جام!
بغلی مو برداشت اونو خیلی دوست داشت، ترکیبی از رنگ های رنگین کمانش را زرد نیلی آبی سبز از او همه رنگش را خریده بود! !!! و هروقت که خوشحال بود، اونو می زد.


یکم از آن زد اما نه! پرت کرد اون ور. همه ما تعجب کردیم . 
یه دونه از داخل پلاستیک در  آورد و  زد به لباش. حَلّه! گذاشت کنار  ما  و رفت.
داشتم با خودم می گفتم آخه مگه می شه مسلماً به اون خیلی علاقه داشت چون همیشه همیشه اون روی صورتش زیبایی می آورد .
فکر کنم دوباره فکرمو  بلند گفتم!
مامانم اومد کنارم و گفت:

ــــ  درسته حق داری!
امّا آدم ها همیشه وقتی چیزی رو دوست دارن دلیل نمی شه بعد ها هم اون رو دوست داشته باشند!
ما تویه دنیای خودمون با خودمون کنار می آییم. 
کنار اومدن با آدم هایی که از جنس تو نیستند سخته!
اونها خیلی عجیب هستند وقتی به خواسته هاشون عمل نکنی تورو رها می کنن!..

 

داستان مه سیما  در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفاً در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.