داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 18: امید زندگی من از محمد امین جراح شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

صدای غرش می آید. غرش آسمان. گویی آسمان خیلی دلش گرفته است. از خواب بر می خیزم و به سمت پنجره می روم. حیاط خانه مادربزرگ امروز خیلی زیباست. پیچک ها در مقابل قطرات باران سجده می کنند و درختان به باران زیبا سلام می دهند. حوض بزرگ مادربزرگ پر شده و آب هایش سرازیر. حکایت دل من هم همین است. دلم از غم نبودن مادربزرگ بد جوری پر شده و اشک هایم به راه افتاده اند. می نشینم و به پشتی خانه نقلی مادربزرگ تکیه می زنم. سرم را میان دستانم می گیرم و گریه می کنم. هر وقت که گریه می کردم ، مادربزرگم مرا در آغوش می کشید و می گفت یک مرد نباید گریه کند. من به جز مادربزرگم هیچ کسی را در این دنیا نداشتم. خدایا می گویند تو حواست به بنده هایت هست و همیشه به آنها نگاه می کنی، پس چه موقع قرار است به من نگاه کنی؟

مادربزرگم زنی آرام و مهربان بود. او 4 پسر داشت که هر چهارتایشان شهید شده بودند. یکی از این پسر ها پدر من بود. پدربزرگ و مادرم در بمباران دشمن جان خود را از دست داده بودند. وقتی پدر و مادرم از دنیا رفت من فقط یک سال داشتم و تنها نوه مادربزرگ بودم. من هیچ وقت ندیده بودم که مادربزرگم گریه کند و بخاطر این همه تنهایی خداوند را مورد سرزنش قرار دهد. مادربزرگ من مظلوم زندگی کرد و مظلوم از دنیا رفت. در تشییع جنازه اش، فقط من حضور داشتم و چندتا از فامیل های دور. او را کنار همسر و فرزندانش به خاک سپردیم.

دلم بدجوری دارد می گیرد. احساس می کنم اگر بیشتر در این خانه بمانم، دیوانه می شوم. آخر همه جای این خانه بوی مادربزرگم را می دهد. لباس می پوشم  و چترم را بر می دارم  و می زنم به دل شهر.

ساعت 5 صبح است و تقریباً هیچ کسی در خیابان نیست. آسمان بدجوری گریه اش گرفته است، اشک هایش به روی صورتم می ریزند و نمی گذارند کسی اشک هایم را ببیند. برگ های پاییزی زیر پایم جان می دهند.

کودکی که کنار خیابان نشسته بود و گریه می کرد، توجهم را جلب می کند. از شدت باران خیسِ خیس شده بود. می روم و کنارش می نشینم.

ـــــ  سلام عمو. خوبی؟

ــــــ  سلام. ممنون. شما کی هستی؟ منو می شناسی؟

همین که سرش را بالا آورد و چهره اش را دیدم، دلم شکست. به نظر می آمد بیماری بدی دارد. چون صورتش مانند بچه های عادی نبود.

لبخند می زنم و می گویم:

ـــــ  نه عمو، منم مثل تو دلم گرفته و اومدم بیرون تا قدم بزنم. بهم میگی اسمت چیه؟

ــــــ  مامان بزرگم گفته اسممو به غریبه ها نگم.

ــــــ   باشه نگو. حالا واسه چی گریه می کنی؟

ــــــ  قول می دی به کسی نگی؟

ــــــ  آره عمو جون. فکر کن من مثل دوستاتم.

ــــــ  من که هیچ دوستی ندارم. تنهای تنهام.

ــــــ  چرا؟ خب از حالا فکر کن من دوستتم.

ــــــ  عمو، شما بعد از مادربزرگم اولین کسی هستی که اینقدر با من دوستی. هر کی منو میبینه، سریع فرار می کنه یا مسخرم می کنه. (گریه اش شدیدتر می شود) من هیچ دوستی ندارم، عمو من خیلی تنهام، خیلی.

مثل اینکه این پسر هم مثل  من تنهاست. دستی روی سرش می کشم و می گم:

ــــــ  آآخی؟ تو که خیلی خوشگلی. تازه دلتم خیلی پاکه. مادر و پدر داری؟

ــــــ  نه عمو  ! !. مامانم موقعی که منو به دنیا اومدم، مرد. بابام هم معتاد بود، منو خیلی کتک می زد، اونم از بس مواد کشید فوت کرد. فقط من موندم و مادربزرگم. مادربزرگ بیچارم کلی بدهی داره. چون پدربزرگم قبل از مردنش کلی پول قرض گرفته بود. طلبکارای پدربزرگم میان در خونمون و ما رو کلی اذیت میکنن.

ــــــ  مادر و پدر منم فوت شدن، درست مثل تو. منم مثل تو پدربزرگ ندارم ؛ ولی یه چیز هست که تو داری و من ندارم. اگه گفتی چیه؟

ـــــ  مادربزرگ؟

ــــــ آفرین. تو باید قدر مادربزرگتو بدونی. من الان خیلی ناراحتم که مادر بزرگم مرده. حالا که با هم دوست شدیم اسمتو بهم میگی؟

ـــــ  اسمم امیده.

ــــــ  به به چه اسم قشنگی.

ــــــ  چند سالته؟

ــــــ  12 سال.

ــــــ  مدرسه هم میری؟

ــــــ   نه. آخه پول ندارم که برم مدرسه. مامان بزرگ هم که نمی تونه کار کنه. (دوباره گریه اش می گیرد) هر وقت می خوام با بچه ها بازی کنم، میگن تو زشتی، بعدشم باهام دعوا می کنن. منم بهشون می گم چرا با من دعوا می کنین؟  

چترم را روی سر پسرک و خودم گرفته بودم. خیلی وقت بود بعد از مریضی مادربزرگ و فوتش، هیچ وقت با کسی صحبت نکره بودم.

ــــــ  (با خود زمزمه می کنم) خدایا چرا به من و این بچه نگاه نمی کنی؟ همه میگن تو مهربونی؟

 

ناگهان صاعقه ای شدید به زمین برخورد کرد اما باران با همان آرامش همچنان می بارید.

پسرک اشک هایش را پاک می کند و می گوید:

ـــــ  عمو، شما می دونین خدا چه شکلیه؟

ـــــ  خدا رو که نمی شه دید پسرم. ولی مادربزرگم می گفت خیلی بزرگه.

ــــــ  یعنی خیلی قویه؟

ــــــ  آره دیگه، قویتر از هر موجودی.

ــــــ  پس خدایی که اینقدر قوی هستش، نمی تونه شب زیر بالشم یه عالمه پول بذاره تا بدم به مادربزرگم و کلی وضعمون خوب بشه؟

از جواب پسر باز می مانم. آخر جوابی ندارم که به او بدهم. سرم پایین می اندازم و سکوت می کنم.

ــــــ  عمو نگفتین چرا خدا به ما پول نمی ده؟ نکنه خدا از من و مادربزرگم بدش میاد. آره حتماً منو دوست نداره که صورتمو اینجوری کرده.

همچنان سکوت می کنم. من مانده ام و یک دنیا سؤال های بی جواب این کودک. کمی فکر می کنم تا پاسخی بدهم تا پسرک را راضی کند. می گویم:

ـــــ  ببین پسرم، اینا یه رازهاییه که فقط خود خدا می دونه.  منم هیچ خبری از اونا ندارم. حالا اصلاً اینا رو فراموش کن. تو اسم منو نپرسیدی، می خوای بدونی اسمم چیه؟ آره.

ـــــ  اسم من رضا هستش و 30 سالمه.

لبخندی می زند و می گوید:

ـــــ  چه جالب! اسم بابای منم رضا بود.

در آن نم نم باران، پروانه ای می آید و روی شانه پسرک می نشیند.

با خودم کمی فکر کردم. این پسر پدر ندارد، وضعش خراب است و مریضی هم دارد. خداوند هم که تصمیم ندارد به او نگاه کند. من هم کمی پول از پدر و پدربزرگم به ارث بردم، پس چه بهتر از اینکه امید را به فرزندی قبول کنم تا بتوانم به او و مادربزرگش کمک کنم. اینطوری خود من هم تنها نمی مانم. کمی فکر می کنم و با خوشحال می گم:

ــــــ  چه خوب، این یه نشونه است، یه نشونه که تو از این به بعد منو مثل بابات فرض کنی. قبوله؟

ــــــ  واقعاً؟

ــــــ  بعله. از این به بعد من باباتم و تو پسرمی.

ــــــ  وای عمو رضا شما چقدر مهربونی!

ــــــ  نشد دیگه، عمو رضا نه، بابا رضا! هر وقت مغازه ها باز شدند، میبرمت شهربازی، خوبه؟

ـــــ  خیلی خوبه. وای خدایا پس تو مهربونی! بد نیستی! خدایا خیلی دوستت دارم.

  پسرک را نگاه می کنم که بلند شده و خوشحالی می کند. پروانه هم از روی شانه اش می پرد و دورش می چرخد.

باران بند آمده است. شاید آسمان از خوشحالی کودک شاد شده و گریه اش بند آمده است! من باور نمی کنم که بعد از فوت مادربزرگم، چنین اتفاقی برایم بیفتد. شاید خداوند خواسته تا من را به این کودک برساند تا وضعش بهتر شود. پس این بود همان حکمتی که مادربزرگ از آن حرف می زد. پس خدا آنقدرها هم که فکر می کردم بد نیست. رو به امید می کنم و می گویم:

ـــــ  خب پسرم. الان خیلی زوده، ساعت 9 که شد میام دنبالت تا بریم بیرون.

ـــــ  نمیشه نری؟ من می ترسم.

ـــــ  می ترسی؟ واسه چی؟

ـــــ  طلبکارای بابابزرگم و بابام. همیشه میان در خونمون و ما رو اذیت میکنن.

ـــــ  قول می دم زودتر بیام. خوبه؟

ـــــ  باشه بابا رضا !

ـــــ  واااای بهم گفتی بابا رضا ! آفرین!

کودک را بغل کردم و او را بوسیدم. دستی به سرش کشیدم و خداحافظی کردم. تا نیمه های راه همچنان من را نگاه می کرد و دست تکان می داد. پروانه همچنان دورش می چرخید.

به خانه رسیدم. این اولین بار بود که بعد از چندین سال به معنای واقعی خوشحال بودم. تبلت را برداشته و در اینترنت به دنبال شهربازی های مختلف گشتم، همینطور سینماها و مکان های تفریحی دیگر.

چندی بعد خواب بر چشمانم غلبه کرد. بیدار که شدم گوشی ساعت 9:30  را نشان می داد. سریع لباس هایم را به تن کردم. سوار ماشین شدم و رفتم به سوی همان خیابانی که امید آنجا نشسته بود. یادم رفته بود که بپرسم خانه اش کجاست. از ماشین  پیاده شدم و از اهالی آن خیابان پرسیدم که خانه امید کجاست. پیدا کردن خانه امید زیاد سختی نداشت، چون  سندرم داون داشت   و همه محل او را با قیافه اش می شناختند.

بالاخره به در خانه امید رسیدم. خانه ای کوچک بود و محقر. سنگ کوچکی را از روی زمین برداشتم و به در زدم، هر چه در زدم کسی جواب نداد. وحشت کردم، چون امید گفته بودم که طلبکارها به سراغشان می آیند. تمام قدرتم را جمع کردم و در را شکستم. در آنقدر خراب بود که به راحتی شکسته می شد. به سرعت وارد خانه شدم. همه جا به هم ریخته بود. کل خانه را گشتم تا رسیدم به یکی از اتاق ها، صحنه ای که جلوی چشمانم بود را نمی توانستم باور کنم. بدنم سست شد، دیگر نمی توانستم روی پاهایم بایستم ، اشک از چشمانم جاری شد و فریاد کشیدم.

طلبکاران پدر امید، او و مادربزرگش را با چاقویی به قتل رسانده و آن دو در بغل یکدیگر جان داده بودند.

 چاقو را از بدن امید بیرون آوردم و بغلش کردم. دلم به حال مظلومیتش بدجوری می سوخت. همچنان فریاد می زدم و با دستانم بر سرم می کوبیدم.

خدایا چرا تنها امید زندگی ام را از من گرفتی؟ !!!

آنقدر داد زدم که همه اهل محل در خانه امید جمع شدند. تا من را بالای پیکر امید و مادربزرگش دیدند، دستگیرم کردند و به پلیس زنگ زدند. غش کردم  و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

صدای مردی بیدارم کرد.

آقای دکتر این هیچیش نیست. داره ادا بازی در میاره خیر سرش. این قاتل کثیف یک بچه و یک زن پیر و کشته، می خواد فرار کنه. تو رو خدا بذارین این جانی رو از بیمارستان ببرم.

آقاجان، هر چی که باشه، انسان که هست، نیست؟

چشم هایم را باز می کنم. مأمور پلیس نگاه خشنی به چهره ام می کند و به دکتر می گوید:

ــــــ  بیا بهوش اومد. حالا بذار ببرمش.

ــــــ  اول باید معاینه بشه.

ـــــــ  باشه مشکلی نیست.

دکتر به سوی من آمد و بعد از معاینه کردنم، اجازه ترخیصم  را داد.

یک ساعت بعد، خودم را در کلانتری و رو به روی یک افسر پلیس می دیدم. افسر پلیس رو به من کرد و گفت:

ـــــ  رضا محمدی، دانشجوی پزشکی، 30 ساله، پدر، مادر، پدربزرگ و سه عمو همه شهید، مادربزرگ، یک هفته پیش فوت شده. خب چه توضیحی داری بدی، آقا رضا؟ خجالت نمی کشی؟ شش نفر از خانوادت شهید شدند؟ چرا باید یک پیرزن بی گناه و یک بچه مریض رو بکشی؟

ـــــ  من اونا رو نکشتم. آخه من خودم داشتم بالای سر اونا گریه می کردم، چطور ممکنه اونا رو کشته باشم؟

ـــــ  هر کسی می تونه برای صحنه سازی این کارو بکنه.

ـــــ  ای خدا، بابا من یک دکترم، شش نفر از خانوادم شهید شدند. ما خانواده با آبرویی هستیم. من عاشق اون پسر بچه بودم، چرا باید اونو بکشم؟

ـــــ  دلایلت قانع کننده نیست. اثر انگشت های تو روی چاقویی که در بدن پسربچه فرو رفته رو پیدا کردند. همینطور موقعی که بالای سر جنازه ها پیدات کردند لباسات پر خون بوده. به دادگاه نمیری، چون نه او بدبختایی که کشتی خانواده دارن و نه تو. پس دستور میدم پس از تحقیق های کافی، حُکمت رو مشخص کنند.

داد میزنم و می گویم:

ــــ  بابا به پیر ، به پیغمبر من قاتل نیستم. خدایا چرا با من اینجوری میکنی؟ من اون پسر و دوست داشتم.

ــــ  عظیمی، بیا ببرش بازداشتگاه.

سربازی به سویم می آید و من را به بازداشتگاه می برد.

ماه ها گذشت، کیسه سیاهی را از روی صورتم بر می دارند، همه جا را کامل نگاه می کنم. سه نفر دیگر هم قرار است با من اعدام شوند. حلقه سیاه مرگ دور گردنم خودنمایی می کند. سه نفر دیگر در حال گریه کردن هستند. در حالی که من خوشحالم. خوشحالم که از این دنیای پر از کثیفی می روم. معلوم نیست آن دنیا چه چیزی انتظارم را می کشد اما هر چیزی که هست بهتر از این دنیاست. دیگر تلاشی نمی کنم تا زنده بمانم.

آرامش بسیاری دارم و لبخندی بر لب. همه من را با تعجب نگاه می کنند. یک روحانی به سویم می آید و می گوید:

ـــــ  پسرم، توبه کن و اشهدت رو بخون.

ـــــ  من کار بدی نکردم که توبه کنم.

ــــــ ببین پسرم اینکه تو کار بدی کردی یا نکردی دست من نیست. توبه کن و اشهدت رو بخون.

داد می زنم و می گویم:

ــــــ  من نه توبه می کنم و نه اشهدم رو می خونم.!

 

فردی که کنارم قرار داشت، لگدی به تکیه گاهی که زیر پایم قرار داشت می زند. یک دفعه طناب دور گردنم سفت شد و چشمانم سیاهی رفت.

ناگهان یک نفر فریاد زنان وارد شد و گفت: رضا محمدی رو اعدام نکنید. اون بی گناهه. بی گناهه.

از هوشرفتم  و دیگر هیچ چیزی متوجه نشدم.

چند ساعتی گذشت تا روی تخت بیمارستان به  هوش اومدم. اتاق خالی است و هیچ همراهی با خودم ندارم. با خودم میگم تف به این زندگی که هیچ شانسی برایم نداشت. خدایا چرا من را از دنیای لعنتی خلاص نمی کنی؟!!!!

 

ناگهان می بینم که کسی وارد می شود و کنارم میشینه. لباسی سفید به تن دارد و چهره اش نورانی است. دستی بر روی سرم می کشد و میگوید:

ـــــ  فرزندم، خداوند امیدت را از تو نگرفت. در هر کار خداوند حکمتی هست. امید الان به همراه مادربزرگش در بهشت قرار دارد، زیرا اگر او بیشتر زنده می ماند، خیلی سختی می کشید. خداوند می خواست تو را از دنیا ببرد تا از مشکلات این دنیا راحت شوی. خداوند بزرگ آنقدر مهربان بود که قاتل واقعی را به پلیس ها نشون داد و کاری کرد که تو کشته نشی . پروردگار بزرگ و بخشنده، فرصتی دوباره به تو داده است. پس تو ای فرزندم، دیگه  کفر  نگو  و از فرصت دوباره ای که خداوند به تو داده استفاده کن.

ناگهان آن مردی که به طرفم آمد، ناپدید شد.  هر چه صدایش کردم، دیگر بازنگشت. کمی آرام شدم و چشمانم را بستم. آرام آرام به خوابی عمیق فرو رفتم.

ده سال از آن اتفاقات گذشت. حالا من یک متخصص  سندرم داون شده ام  و  همراه با دو پسرم به بهشت زهرا رفتیم. کنار قبر امید و مادربزرگش نشستم و کلی گریه کردم. سنگ قبرشان را شستم و گلهایی که خریده بودم را روی قبرشان گذاشتم. اما در دلم خوشحال بودم چون آن آقا به من گفته بود که امید و مادربزرگش در بهشت قرار دارد.

نام پسر بزرگترم امید بود و نام آن یکی سپهر. امید از من سؤالی پرسید که نتوانستم به خوبی جوابش را بدهم. او گفت:

ـــــ  بابا مگه این دو نفر کی هستند که اینقدر براشون گریه می کنی؟ چرا یکیشون اسمش مثل منه؟

ـــــ  باباجون، امید یک پسر خوشگل مثل خود تو بود که من خیلی دوستش داشتم اما بخاطر یک بیماری تو بچگی مرد. اون یکی قبر هم مال مادربزرگشه. چون اونو دوست داشتم اسمشو روی اولین پسرم یعنی تو گذاشتم. البته سپهرم اسم قشنگیه، من سپهر و هم دوست دارم.

همانطور که سنگ قبر امید را می شستم، پروانه ای آمد و روی آن نشست. یاد خنده های امید افتادم.

دست پسرانم را گرفتم و آنها را به خانه بردم و بعد به همان خیابانی رفتم که امید را برای اولین بار دیده بودم. دقیقاً همانجایی نشستم که با امید نشسته بودم. پسرکی که امید را به زندگی من بازگرداند و خدا را به من شناساند.

حالا با تمام وجودم خدا را حس می کنم. خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر است. امیدوارم که خداوند زندگی هیچ کدام از ما انسان ها را بدون امید نگذارد.

 

 

داستان محمد امین در رده سنی متوسطه دوم در مسابقه شرکت نموده است. لطفا در صورت رضایتمندی لایک به این داستان کوتاه دهید.

تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

به کانال تلگرامی ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.