داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 19:عشق راستین از درسا سلطانی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

در یک روز پاییزی که پدرم مشغول جمع کردن لوازم شخصی خود بود،  یکدفعه کارتی که در کنارش عکسی بود نظرم را جلب کرد.

از پدرم پرسیدم:

ـــــ  این عکس متعلق به کیست؟

چهره ی غمگین و ناراحت پدرم را مشاهده کردم که اشک های سمج  ناگهان از گوشه ی چشمش سرازیر شد. از پرسش خود پشیمان شدم ولی پدرم شروع به صحبت کردن در رابطه با ایشان کرد. پدر گفت:

ــــــ  در سال های بین 1364 و 1365 ما در دبستان یاران امام در منطقه 17 تهران در کلاس سوم ابتدایی درس می خواندیم. در آن روز ها قرار بود که از آموزش و پرورش منطقه یک معلم پرورشی به مدرسه ی ما معرفی نمایند ما هم خیلی خوشحال بودیم که هر چه زودتر  این کار انجام شود و انتظار ها پس از چند ماه به پایان رسید. زنگ تفریح بود که با همه ی بچه ها مشغول بازی فوتبال بودیم که مدیر مدرسه از ما درخواست کرد که به سر صف خود رفته و به سخنان وی گوش دهیم. زمانی که ما ایستادیم متوجه یک فرد بسیار جوان که در کنار مدیر ایستاده بود و با لبخند مشغول مشاهده ما بود شدیم. زمانی که مدیر  آقای علی اصغر صالحی را به عنوان معلم پرورشی ما معرفی کرد حس عجیبی به او پیدا کردم و از همان روز اول فهمیدم که وی انسانی بزرگوار و دارای خصلت های ویژه ای است که از همان ابتدا دوست داشتم از وجود وی در زمینه ی تعلیم قرآن و فعالیت های فرهنگی استفاده کنم. به محض اینکه ایشان اعلام کردند که کلاس قرآن تشکیل داده و می خواهند گروه سرودی را آماده کنند؛ عضو شدم و دوستان خود را تشویق کردم که در این کلاس ها شرکت کنند. کم کم با این آموزگار مهربان آشنا شدم و در طول سه ماه توانستیم چندین سوره از آیات قرآن را حفظ نموده و تعداد زیادی از احادیث پیغمبر(ص) و امامان معصوم(ع) را فراگیریم و در ادامه پدرم گفت:یک روز آموزش و پرورش از مدرسه درخواست کرد که گروه سرود را برای مراسمی که به مناسبت هفته ی وحدت در منطقه ی دیگری برگزار  می شد آماده کنند.پدرم نیز می گفت: من در آن دوران به دلیل بیماری ام نتوانستم با گروه سرود برای اجرا بروم و مجبور بودم که در خانه استراحت کنم. از طرفی درد در بدنم و از طرفی دیگر ناراحتی ام به خاطر نرفتن همراه دوستانم من را کلافه کرده بود و از خدا می خواستم که راهی را پیش روی من بگذارد که در مراسم شرکت کنم. ناگهان دیدم معلم شهیدم با چهره ی دلنشین خود با دو تا از دوستانم که عضو گروه سرود بودند به داخل خانه مان آمدند و گفتند که آمده ایم تو را همراه خود ببریم در این لحظه من به قدری خوشحال بودم که بیماری و حالم را فراموش کردم و باتوجه به صحبت معلمم با مادرم اجازه یافتم تا به همراه آنان بروم. خدا را شکر  مراسم به نحو عالی برگزار شد و ما در حال برگشت به مدرسه بودیم که حال عمومی ام به دلیل بیماری بد شد به طوری که در اتوبوس دچار تشنج شدم و دیگر چیزی متوجه نشدم. پدرم با نقل قول از دوستانش می گفت:

ـــــ  که معلم شهیدم به قدری از این واقعه ناراحت بود که پدرم را روی کولش انداخته و راه بیمارستان را شخصاً طی می کرده که گهگاهی پدرم چشمانش را باز می کرده و صدای نفس نفس زدن ایشان را در هوای سرد زمستان می شنویده و با خود تعجب کرده بود که چرا یک معلم باید برای دانش آموزان به این اندازه فداکاری کند و  او می گفت:

ــــــ  پسرم نگران نباش چیزی نیست زود خوب می شوی و دائماً صلوات می فرستاد. پس از اینکه حال پدرم در بیمارستان بهتر شده بود از او پرسید چرا آنقدر به من محبت می کنید؟ وی در جوابش گفت:

ـــــ  شما به حرف من گوش دادید و قرآن را حفظ کردید من هم خواستم خدمتی کنم. وقتی پیش آقای دکتر رفتیم به من تجویز کرد به خاطر این که بیماری شما بسیار شدید است؛  باید دو هفته در خانه استراحت کرده و از خانه خارج نشوید. در آن ایام جنگ تحمیلی علیه ایران در جریان بود و هر روز حوادث جنگ از طریق رسانه ها اعلام می شد. پس از اینکه ایام استراحت با هر سختی به پایان رسید. فردای آن روز نیز او آماده رفتن به مدرسه شد.  دقایقی پدرم مکث کرد و با بغض ادامه داد:

ــــــ  در تمامی لحظات عمرم آن روز را فراموش نمی کنم هرچه به مدرسه نزدیک می شدم صدای تپش قلبم را بیشتر می شنیدم تا این که به مدرسه رسیدم. مدرسه حال و هوای دیگری داشت انگار غم های دنیا در آنجا جمع شده بود. اطراف مدرسه را با پارچه های سیاه پوشانده بودند و در جلوی در عکس معلم عزیزم را زده بودند که پارچه کوچک سیاه رنگی در کنار آن خود را نمایان می کرد دقیقه ای گنگ بودم که چه اتفاقی افتاده اما با تکان دادن شانه ام توسط دوستم به خودم آمدم با رنگ پریده از او پرسیدم موضوع چیست؟ او نیز گفته بود:

ــــــ  که آقای صالحی زمانی که شما در استراحت پزشکی بودید با کاروان داوطلب به جبهه رفتند و در میان راه اتوبوس آنها توسط هواپیماهای شکاری عراقی مورد اصابت راکت قرار گرفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.

دیگر چیزی نفهمید فقط اشک می ریخت و خاطرات آن چند ماه را که با معلم دلسوز خود گذرانده بود مرور می کرد. پدرم گفت:

ــــــ  این حادثه به قدری در زندگی من تأثیر داشت که خاطرات و سخنان آن شهید والا مقام در ذهن و روحم جاودانه است به طوری که این کارت و عکس را از آن دوران در نزد خود نگه داشته ام تا ایشان را هرگز فراموش نکنم. به این جای سخن خود که رسید اشکش را با دستمال کوچکی پاک کرد و به بیرون از اتاق رفت و من ماندم با کلی خاطرات که هنوز در  گوشه ی ذهن پدر مانده بود. اما این حکایت می تواند سرمشق اعمال ما باشد و با الگو گرفتن از رفتار و کردار شهدای گلگون کفن راه و مسیر آنها را ادامه دهیم و همیشه مدافع دین اسلام و قرآن و پیروی از پیامبران و امامان معصوم(ع) باشیم تا در زندگی همیشه رفتاری درست و اسلامی داشته باشیم و در جامعه خود فردی موثر باشیم.

 

دوستان عزیز در صورت علاقمندی به داستان  درسا  لایک داده و دیدگاه خود را نیز ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 19:عشق راستین از درسا سلطانی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۲/۱

نسرين :

باسلام عزيزم بسيار داستان خوب وتكان دهنده اى بود خاطرات بسيارى را از ان دوران در ذهنم تداعي كرد خوشحالم دختراني مثل شما از اين موضوعات براى داستان خود استفاده مي كنند
اميدوارم موفق باشي

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

درسا :

با سپاس از توجه شما و دیدگاه بسیار زیبای شما

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

امیر :

واقعا داستان زیبا و تاثیر گذاری بود...
شروع بسیار عالی و متنی که خواننده را محو داستان میکنه...

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

درسا :

با تشکر

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

زهرا محمدیان :

خیلی زیبا بود. این متن عزت و شرافت جایگاه شهدا عزیزمون رو به تصویر کشیده.درسا خانم ایشالا همیشه در تمامی مراحل زندگی موفق باشید.

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
۱۳۹۶/۱۲/۳

درسا :

ممنون از لطف شما
امیدوارم شما هم در زندگی موفق و پیروز باشید

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟