داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 20: ردپای گمشده از نیلوفر بیده شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

بالاخره تموم شد بعد اون همه انتظار، اون همه بی هم بودن، بالاخره داشتیم مال هم می شدیم. ماشین و پارک کردم و رفتم تو همان گل فروشی همون رز های هلندی که با دیدنشون چشم هایت برق می زد با رمان سفید. همه چیز همان جور بود که تو می خواستی حتی من، منی که دیگر خودم نبودم منی بودم که تو ساخته بودی. با عجله خودم را به خانه رسوندم، کت تک مشکی چارخانه ای که با هم خریده بودیم با شلوار کتان مشکی ست کردم، مچ دست و گردنم را هم به همان عطری که برایم خریده بودی آغشته کردم. مامان و آبجی مریم هم آماده بودند برای اینکه مامان ته ریشمو نبینه و داد و بیداد نکنه سریع گفتم تو ماشین منتظرتون هستم و آمدم پایین. آخر آنها نمی دانستند که وقتی تو چیزی را دوست داشته باشی نمی شود به آن دست زد حالا می خواهد مراسم خواستگاری باشد یا جشن عروسی. آمدم ساعت را چک کنم که با دیدن عکست رو بک گراند گوشیم دوباره در اقیانوس چشمانت غرق شدم با باز شدن در ماشین به خودم آمدم  و حرکت کردم. خوشحال بودم بیشتر از آن چیزی که فکر کنی خیابان ها کشدار شده بودند.

بلاخره رسیدیم ماشین و پارک کردم  و پیاده شدیم زنگ در را زدم،

بار اول، بار دوم، بار سوم...

کم کم دلم داشت می لرزید، دلم که نه همه  وجودم...

مامان گفت: بهت زنگ بزنم.

بوق اول، بوق دوم، بوق سوم...

اشک توچشمام، سردی دستام، چشم های مامان، حال بدم، دنیای خراب شده روی سرم مگه چی شده بود؟ پس چرا تو، تو بهترین روز زندگیمون نبودی؟

ساعت اول، ساعت دوم، ساعت سوم...

هیچ خبری از تو نبود با اصرار مامان قبول کردم که برگردیم. پشت چراغ های قرمز صدای بوق ماشین ها بود که بهم فرمان حرکت می داد مغزم کار نمی کرد. رسیدیم خونه. تو نبودی و بی خبری از تو بدترین درد دنیا بود. فردا دوباره رفتم در خونتون باز هم نبودی.

روز اول ،روز دوم، روز سوم...

دیگه چیزی از من باقی نمانده بود از فامیل و آشنا و دوست و همسایه گرفته بود تا دانشگاه که زیر پا گذاشتم واسه  گرفتن خبری از تو اما تو نبودی که نبودیئ و من و تو تاریکی مطلق رها کرده بودی.

ماه اول، ماه دوم، ماه سوم ...

کارم دیگر به قرص های آرام بخش کشیده بود، نبودنت یک طرف و نیش و کنایه های دوستان و آشنایان یک طرف، همه می گفتند: لابد دلش جای دیگر بوده که رفته... ولی من قبول نمی کردم آخر تو دلت را به من داده بودی ...

سال اول ،سال دوم ،سال سوم...

دیگر حتی امیدی واسه  معجزه هم برایم نمانده بود. بعد از سه سال مامان ازم خواست که با دختری که برایم انتخاب کرده بود ازدواج کنم. تو چشم های مامان نگاه کردم، من که بعد از تو دیگر چیزی برایم نمانده بود حداقل دریای متلاطم چشم های مامان را که می توانستم آرام کنم قبول کردم، قبول کردم که تا ابد با تو توی قلبم زندگی کنم نه دنیای واقعی...

الان هشت ساله که گذشته هنوز هم وقتی تو چشمای مشکی اش نگاه می کنم ناخودآگاه اسمتو صدا می کنم و اونم با صدای نازش می گوید:

ـــــ  جانم بابایی...

اول مهر بود رفتم دنبالش داشتم با چشم بین آن همه بچه دنبالش می گشتم که سوار ماشین شد.

گفت:

ـــــ  سلام بابایی

گفتم:

ـــــ  سلام نفسم.. آخر واقعاً نفسم بود گونه اش را بوسیدم  و گفتم:

ـــــ  مدرسه خوب بود؟

که یک دفعه شروع کرد با صدای بلند و شوق و ذوق از دوستانش و کلاسش و همه چی تعریف کردن، دیگر نفس کم آورده بود.

بهش گفتم:

ـــــ  نفس بابا نمی خوای یکم استراحت کنی؟ و بعد زدم زیر خنده.

یک اخم کوچیکی کرد و گفت:

ـــــ  راستی بابایی!

گفتم:

ـــــ  جونم

گفت:

ـــــ  میدونی چی شده؟

گفتم:

ـــــ  چی شده؟

گفت:

ـــــ  اسم معلم مونم مثله منه(نفس)

نمیدونم چرا؟ اما یهو دلم لرزید، اسمت تو سرم پیچید می خواستم فامیلیشو بپرسم که گفت:

ـــــ  صبر کن خودم می گم.

گفت:

ـــــ  حقیقی آره گفت:"نفس حقیقی..." زدم رو ترمز و دوباره صدای بوق ماشین ها...

چرا این طوری شده بودم؟ چرا دلم آروم نمی شد؟ چرا حتی وقتی به نفس هم نگاه می کردم دلم آروم نمی شد؟  آخر تو این هفت سال فقط نفس بود که می تونست حالمو بهتر کنه. فکرت از سرم بیرون نمی رفت صدای نفس هی تو سرم اکو می شد که هی می گفت:

ـــــ  بابایی خوبی؟

من قول داده بودم به مادر نفس قول داده بودم که فراموشت کنم آخه اون همه  قصه رو می دونست، می دونست که تو بخش بزرگی از زندگی من بودی،  ولی نه تو همه  زندگی من بودی...

نمی دونم کی بالاخره خوابم برد که صدای جیغ جیغ نفس که می گفت:

ـــــ  بابا دیرم شده بیدارم کرد؛چشم باز کردم.

دوباره اومده بودی سراغم دیگر در خواب نبود واقعیت بود، رؤیا نبود حقیقت بود. به نفس گفتم:

ـــــ  با مامانت برو مدرسه من حالم خوب نیست امروز نمی تونم ببرمت دخترم.

ساعت نزدیکای ده بود که خودمو جلوی مدرسه نفس دیدم با کتاب فارسی اون توی دستم به دفتر رفتم و گفتم کتابشو جا گذاشته و خودم می خوام ببرم در کلاس. جلوی کلاس بودم در را زدم دختری هم قد و قواره نفس اومد و کتاب و ازم گرفت، فقط صدا تو شنیدم..

خاطره هامون اومد جلوی چشمهایم از مدرسه زدم بیرون، توی شهر دور خودم می چرخیدم با دلم کلنجار می رفتم، این حق من بود ک بدانم چرا رفتی چرا درست تو روز خواستگاری تنهام گذاشتی.

اونور خیابان منتظر ماندم تا مدرسه تعطیل شود نفس و مادرش که رفتند لحظه شماری می کردم که از مدرسه بیای بیرون، از مدرسه اومدی بیرون..

چی به سر نفس من اومده بود آن چشم های بی فروغ، آن شانه های افتاده، آن رنگ و روی پریده درست می دیدم ؟

واقعاً این نفس من بود؟

آرام آرام رفتی اونور خیابان منتظر ماشین بودی، سریع دور زدم و جلوی پایت ترمز زدم نگاه نکرده گفتی: ممنون و چند قدم به جلو حرکت کردی.

با صدای بلند و وحشتناکی گفتم:

ــــــ  نفس حقیقی، در جا ایستادی از ماشین پیاده شدم.  جلوت ایستادم به من که نگاه کردی دو قدم به عقب رفتی حس کردم زیر پات خالی شده دستتو گرفتی به ماشین فهمیدم که حالت خوب نیست ؛ بی اختیار در ماشین را باز کردم با دست های لرزانت نشستی داخل ماشین، نفس عمیقی کشیدم و سوار ماشین شدم توی کیفت دنبال چیزی می گشتی یک جعبه قرص درآوردی یکیشو آروم خوردی و چشماتو بستی با صدای لرزونی.

گفتی:

ـــــ  آره خودمم.

همون دیروز شناختمش، وقتی تو چشمام زل زد و گفت:

ـــــ  من نفس راد هستم،

چشماتو تو چشماش دیدم .

با کلافگی دستمو توی موهام کردم و با صدای آروم گفتم:

ـــــ  چرا تنهام گذاشتی؟ اون همه عشق من سزاوار این همه تنهایی بود؟

تو چشمهام نگاه کردی و گفتی:

ــــــ  گذشته ها گذشته...

برای اولین بار سرت داد زدم و گفتم:

ــــــ  برای من نگذشته...

با چشمان اشک بارت در چشمانم خیره شدی و گفتی:

ــــــ  آخرین روز هایی که با هم تو تدارک مراسم خواستگاری بودیم، وقتی دستامو می گرفتی تمام نیرومو جمع می کردم که سردی دستامو حس نکنی، وقتی لبه جوب ها با هم راه می رفتیم تمام حواسمو می دادم به پاهام که پیچ نخورن، چند وقتی بود صبح ها که از خواب بیدار می شدم پاهایم بی حس و حرکت بود.

مادرم می گفت:

ــــ  از بس که  تو کوچه و خیابان پرسه می زنی واسه خریدن لباسو وسایل مراسم.

بعضی وقت ها شانه کردن موهایم هم خیلی برایم سخت می شد.

تا آن شب لعنتی که حالم بد شد...

بعد از کلی آزمایش گرفتن مرخصم کردن. دو سه روزی می شد که باید جواب آزمایشاهارو می گرفتم اما اینقدر دلهره داشتم که پاهایم به سمت آزمایشگاه نمی رفت. چقدر دلم می خواست حرف هایی که تو خواب و بیداری تو بیمارستان شنیدم حقیقت نداشته باشد.

تا اینکه روز قبل خواستگاری وقتی به خانه رفتم انگاری که مادر کارم را راحت کرده بود از چشم های به اشک نشسته اش جواب آزمایش را خواندم.

آن لحظه به تنها چیزی که فکر کردم خوشبختی تو بود؛ چطور می توانستی تمام عمر در کنار یک بیمار... زندگی کنی.

تمام دنیا دور سرم می چرخید، با صدای بسته شدن در ماشین به خودم آمدم تنها چیزی که ازش برایم باقی مانده بود یک قوطی قرص "بتا اینترفرون" بود از فردای اون روز دیگر نفس حقیقی معلم نفس من نبود...

تو باز هم دوباره،دوباره،دوباره رفته بودی...

 

تقدیم به تمام بیماران "ام اسی" کشورم..

 

 

دوستان عزیز در صورت علاقمندی به داستان  نیلوفر  لایک داده و دیدگاه خود را نیز ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه موثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.