داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
داستان شماره 21: تصادف اتفاقی از کیمیا گندمی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

 

 

می دانید فرق بین عشق و دوست داشتن چیست؟

وقتی کسی را دوست دارید منطق را از یاد می برید و فقط دوست دارید که او را به دست آرید... اما وقتی عاشق کسی می شید مراقب هستید که صدمه ای به او وارد نشه ...مراقب هستید تا مبادا او را ناراحت کنید... از همه جان خود مایه می زاری تا او را خوشحال کنی..

آری طعم عشق شیرینست!

بی صبرانه به سمت کامپیوتر پرواز می کنم! ... روزی که بالاخره  آرزوم بود فرا رسید...  با استرس انگشتان لرزانم را به سمت کیبورد کامپیوتر می برمو نام و گذر واژه ام را وارد می کنم ...  چیز دقیقی یادم نمی  آد  فقط اینو فهمیدم که صندلی کامپیوتر  به سمت دیگر پرت شد و من جیغ کشان از اتاق بیرون  آمدم... پدرم در حالی که چای را میل می کرد بر  روی پایش ریخت و فریاد کشید و مادرم با کفگیر از  آشپزخانه خارج  شد...  هر دو هراسان به من نگاه  می کردند و چشمانشان هر لحظه امکان داشت که از حدقه بیرون بزند!!...سکوت کردم و بعد از مکثی بلند گفتم: دانشگاه قبول شددددم!!!... هر دو اول من را منگ نگاه کردند و بعد سریع به سمتم  آمدند و  من در  آغوش دو فرشته دوست داشتنی  فرو  رفتم...

پدرم گفت:

ــــــ  من به تو کاملاً  اعتماد داشتم  و  می دونستم که من و مادر تو سربلند می کنی... ما به تو افتخار می کنیم بابایی!

مادرم گفت:

ـــــ  آفرین دختر خوشگلم...  راستی نگفتی چی قبول شدی؟!!

ـــــ  وااای  داروسازی شهید بهشتی قبول شدممم!!!

با هیجان به سمت تلفن رفتم و به صمیمی ترین دوستم زنگ زدم... کسی که از پنج سالگی باهاش بزرگ شدم...

باران:

ــــ  الو؟؟

-وااای سلام باراان خوبی نتایج کنکور و دیدی؟؟ !!! چی شد؟؟!!!

-ای واای یادم رفت... قطع کن ...  قطع کن بهت زنگ میزنم...

بدون آنکه منتظر جواب من باشد تلفن را قطع کرد!!!

خندم گرفت دختره  دیوانه نگذاشت که حرفم  را  تمام  کنم!!... چند دقیقه  بعد تلفن زنگ خورد... به محض اینکه تلفن را برداشتم تا جواب بدهم تنها عکس العملم این بود که گوشی را از گوشم فاصله بدهم!!...  بله دوست عزیزم چنان جیغی کشید که نزدیک بود پرده ی صماخم را برای همیشه از دست بدهم !!...بعد از مکثی تلفن را به گوشم نزدیک کردم...

ـــــ  الو باران زنده ای؟؟

ــــــ  واااای کیمیا باورم نمی شه که قبول شدم!!

ــــــ  واای کجا قبول شدی؟؟

ــــــ  پزشکی دانشگاه تهران!!!

ـــــــ  آفرین دوست خلم نه یعنی گلم من به تو ایمان داشتم.

..میگما باران مطمئنی که اسمتو دیدی؟؟ آخه توی خنگول  با اون مغز فندقیت مگه می شه قبول بشی!!!!

بعد صدای جیغ باران و قهقه  من در هم غرق شد..

-راستی کیمیا نگفتی چی قبول شدی؟

ـــــ  آخه مگه تو گذاشتی...  داروسازی شهید بهشتی... بعدم با لحن مسخره همه حرفایی که زدمو بهم گفت.!!.نمیدونستم بخندم یا جیغ بزنم ... بعد از  کمی حرف گوشیو قطع کردم ... بعد از صرف شام رفتم اتاقم و رو تخت خزیدم و به خواب شیرین فرو رفتم...

یک هفته گذشت و فردا باید می رفتم دانشگاه... صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم به در  و دیوار و جد و  آباد اون کسی که ساعتو اختراع کرد فحش می دادم..

خلاصه لباسمو پوشیدم  و به سمت دانشگاه راه افتادم... اسم دانشگاه و که دیدم احساس غرور  بهم دست داد... داشت نم نم باران می اومد...  با اعتماد به نفس تمام پام و تو دانشگاه گذاشتم که پام سر خورد و نزدیک بود که مخم پخش زمین بشه!!!

...بله اینم از اولین روز دانشگاه!!... بعد از اینکه خودمو جمع و جور کردم یک نگاهی به دور و برم انداختم که خدایی نکرده کسی منو ندیده باشه!!... نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم... بعد از گشتن کلاسم و پیدا کردم  و رفتم صندلی جلو نشستم... از بچگی صندلی جلو رو دوست داشتم!! بله دیگه ترک عادت موجب مرضه!!... یه استاد مرد تپل وارد کلاس شد و بعد از حضور غیاب شروع به درس دادن کرد... اووف بالاخره رفت... دستم شکست از بس نوشتم!!... ماشالله حنجره نبود که!!!...

بعد از اینکه همه کلاسام تموم شد با خستگی راهی خانه شدم... وسط راه به خاطر اینکه زمین سر بود دیر ترمز کردم... بله فقط تصادف کردنو با این اعصاب خراب کم داشتم!!... به یک شاسی بلند زده بودم... قفل فرمونو از تو ماشین برداشتم و از ماشین پیاده شدم... واای نگاه کن تر و خدا زد بنز خوشگلمو داغون کرد!!... جفت چراغام شکسته بود... دست به کمر  و طلبکار به شیشه  دودی مقابلم نگاه می کردم که یک پسر سوسول پولدار  از  ماشین  پیاده  شد...

- خانوم محترم بلد نیستی رانندگی کنی چرا پشت فرمون مینشینی... با این دست فرمون دست به کمرم جلوی من واستادید!!

- جناب اگر یه ذره فرمونو کج می کردید الان اینطوری نمی شد !!(حالا خودم می دونستم مقصرم  ولی خب نمی خواستم قبول کنم!!)

-واقعاً  که براتون متأسفم...

بعدم با پوزخند گوشه  لبش دسته چکش رو  از جیبش در  آورد و مبلغی را نوشت و  رو  به من گرفت.

ـــــ  جناب به پول و  قیافت نناز  زدی بنز خوشگلو داغون کردی!!   حرفم  واسه گفتم داری!!!  برای خودت  متأسف باش..!!!

با تعجب و چشم های گرد شده به ماشینم اشاره کرد و گفت:

- ببخشید نکنه به این پرایدی که روبرومه دارید می گید بنز !!!!

- بله دارم به همین می گم بنز  چون از صد تا ماشین فضاییای شماها بهتره!!

- خانوم محترم بیاید برید من بیکار نیستم  وایسم با شما جر و بحث کنم.

اینو گفت و چک و انداخت رو ماشینو رفت... با قیافه حق به جانب به ماشینم گفتم:

ـــــ  عزیزم تو ناراحت نشیااا این آدم بویی از شعور  نبره  بود!!!!... بعدم چک و پاره کردم و انداختم  رو  زمین... با کلی احتیاط تا خانه رفتم و پارک کردم ... رفتم تو خانه و بلند گفتم:

-اهل خونه کجایید بیاید که سوگلیتون اومده!!!

بابام با خنده از اتاق ااومد بیرون و گفت:

-سلام جقجقه  من خوبی؟؟

- سلام بابایی مرسی خوبم راستی بابایی می خواستم یه چیزی به شما بگم!

بابا با ترس نگاهی بهم انداخت و گفت:

-چی شده باباجان!!

-هیچی بابا جون داشتم می اومدم ماشین سر خورد تصادف کردم... که اون  آقا هیچ بویی از شخصیت نبرده بود!!!

-عیبی نداره بابا جان می دم درستش می کنن.

- مامان کجاست؟؟

-رفت بیرون خرید کنه.

-راستی کیمیا برات تو یه شرکت آرایشی بهداشتی کار پیدا کردم... پسر دوستم مدیره اونجاست ...گفت از فردا بری.

-واای مرسی بابایی عاشقتم.

رفتم تو اتاق و خوابیدم... صبح سریع تر بلند شدم برای اینکه باید با اتوبوس می رفتم... رسیدم دم شرکت ... چقدر بلنده..با آسانسور رفتم بالا ... به منشی گفتم ... هماهنگ کرد و رفتم تو... دم پنجره بود و  بیرون و نگاه می کرد...یه سرفه الکی  کردم و سلام گفتم...  به محض اینکه برگشت چشمام هشت تا شد!!! این که همون پسر تصادفیس!!!

همزمان به هم اشاره کردیم و گفتیم تو!!!

دیگه نه اون چیزی گفت نه من...برگه استخدامو داد پر کردم و بهش دادم..

- فقط به خاطر احترام  آقای محمدی دارم استخدامتون می کنم..

- منم عاشق چشم  و ابروی شما نیستم!! فقط می خوام سرم گرم باشه همین..!!

با چشمامون برای هم خط و نشون می کشیدیم...  از اون روز به بعد هر بلایی که تونستیم سر هم در آوردیم... یه بار چایی ریختم روش..اون تو چایی ای که سرایدار می آورد هر ادویه ای تونسته بود خالی کرده بود..خلاصه که جنگ داشتیم..بعد از دو ماه دیگه عادی شده بودیم و با هم برخورد های کمی داشتیم... ولی نمی دوستم چرا هر وقت می دیدمش قلبم تند می زد..با خودم گفتم حتماً مریض شدم باید برم دکتر...یه روز که رفتم لیست لوازما رو بهش بدم..موقعی که می خواستم بیام بیرون صدام کرد..

- خانوم محمدی...امم ..هیچی هیچی بفرمایید برید..

با تعجب از اتاق اومدم بیرون... بعد از ساعت اداری آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چطوری رسیدم خانه..

شام خوردمو خوابیدم... آخیش امروز جمعس می تونم استراحت کنم...سر میز نشستم  و به مامان و بابا سلام کردم و شروع کردم به صبحانه خوردن..یهو  مامانم  گفت:

-کیمیا دیشیب خانوم سلیمانی زنگ زد گفت که امشب واسه امر خیر  مزاحم  میشن..

چشمام هشت تا شده بود!! واای یعنی سهندم دوستم داشششت... واای خدایا ممنونمم..با این حال حفظ ظاهر کردم  و گفتم:

ــــ  خب من که قصد ازدواج ندارم... قصد ادامه تحصیل دارم..

- آره جون خودت از  برق چشمات معلومه!!!

با خجالت سرمو  انداختم  پایین که بابام گفت:

ـــــ  الهی فدای دخترم بشم که می خواد عروس بشه!!

بعد صبحانه سریع  رفتم حمامو اومدم..کل لباسامو ریختم بیرون تا لباس انتخاب کنم!! ساعت هفت و نیم بود که حاضر شدم یهو زنگ خونرو زدن... منم با هول سریع اومدم پایین ..  بابام خندش گرفته بود..اول مامانش اومد تو بعد باباش که سلام کردم بهشون، بعدم خودش اومد تو...  واای چه خوشتیپ تر شده بود!!..

تا نگاهش به من افتاد یه لبخند زد که چال گونش معلوم شد...واای کیمیا فدای چال لپات بشه!!..بعد از اینکه چایی آوردم بابام گفت برید با هم حرف بزنید...  رفتیم اتاق خودم...  تا رفتیم تو گفت:

ـــــ  خانومم چه خوشگل شدهه..

منم لپام گل انداخت..

ــــ   تاجایی که یادم میاد می خواستی منو با قفل فرمون بکشی. بهت اصلاً  خجالت نمیاد! حالا منو پسندیدی یا نه!!

-معلومه که نپسندیدم ... لبخندش جمع شد... تا جایی که تونستم خودمو کنترل کردم تا نزنم  زیر  خنده!!

-شوخی کردم  آقاایییی!!!

-دنیاتم  و دنیامی خانومییییی!!!

 

دوستان عزیز در صورت علاقمندی به داستان کیمیا  به آن لایک داده و دیدگاه خود را  نیز ثبت نمایید. تعداد لایک ها در برنده شدن داستان در مسابقه مؤثر است.

برای پی گیری روند مسابقه به کانال تلگرام ما بپیوندید:dastannevisenojavan@

 

     

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

امتیاز کاربران به : داستان شماره 21: تصادف اتفاقی از کیمیا گندمی شرکت کننده در مسابقه داستان نویسی نوجوان در بخش متوسطه دوم

امتیاز
دیدگاه ها
۱۳۹۶/۱۲/۱۲

مینا :

خیلی قشنگ بود و لذت بردم . امیدوارم همیشه موفق باشی دوست عزیزم 😘

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟