داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
زُل زدن به آفتاب از محمد رضا گودرزی

به جافر نگاه می کنم، گونه هایش کاملاً گود افتاده. اغلب به گوشه ای زُل می زند و چیزی زیر لب زمزمه می کند. با او که حرف می زنیم از حالش می فهمم، مدتی طول می کشد تا بفهمد چه گفته ایم. کارد شکاری اش را از غلاف درآورده و با آن بازی می کند. چه هواکش های گودی دارد! سعی می کنم به یاد بیاورم که اولین درگیری ما با بابا کی شروع شد. انگار از ماجرای سگ فؤاد این ها بود. شش هفت سال از ماجرا می گذرد، یادم هست وقتی فؤاد گفت: انگار سگمان هار شده، داقر از جا پرید که: از کجا می دانی؟

فؤاد گفت:«از چشم هاش معلومِ، بعد هم دیروز یکی از مرغ هامان را دنبال کرد.»

داقر گفت:«آهان! انگار بد نشد. اگر پوزه بند به دهنش ببندی و بیاریش، پول خوبی پیش من داری. فقط یک ساعت کارش دارم.»

فؤاد گفت:« چی کار داری؟» 

داقر گفت:«به اینش کار نداشته باش.»

فرداش فؤاد سگ شان را با قلاده و پوزه بند آورد و داقر چند تا اسکناس گذاشت کف دستش. صابر  قلاده را گرفت و کشید. جافر گفت:«قلاده اش را بده به من!»

داقر گفت:«با این اُخت ترِ ، ولش کن خودش بیاردش.»

صابر گفت:«تو از جلو برو سر و گوشی آب بده ببین وضع از چه قرارِ.»

به خاطر دارم آن وقت ها درِ خانه مان به قول بابا مثل کاروانسرا همیشه باز بود، یا زهره و زهرا که بابا تقی و نقی صداشان می زد، دَمِ در نشسته بودند یا سمیرا و سهیلا تو حیاط ما ولو بودند، که این بهتر بود. سر و کله م خیس عرق بود. تو حیاط هیچ کس نبود. آرام از پله ها رفتم بالا. یادم نمی رود پا رو پله ها که می گذاشتم، پله لنگر می انداخت می رفت پایین، طوری که فکر می کردم الان گِل های وسطش می ریزد. سر کشیدم تو اتاق جلویی. ننه یک کیسه عدس گذاشته بود کنارش و داشت پاک می کرد. عجیب بود که زهره و زهرا خواب بودند؛ بعد از این که یک بار بابا تو خواب موهاشان را از ته قیچی کرده بود، طوری از خوابیدن در می رفتند که انگار تو خواب ممکن بود این بار سرشان را بِبُرند. خودم را عقب کشیدم. بابا حتماً مثل همیشه تو اتاق عقبی بود. ساعت چُرتش که می رسید مثل کفترهای محمد آقا بایست می رفت تو صله اش.(محلی که کبوتر بازان کبوترهای خود را در آن نگه می دارند.)

برگشتم، داقر این ها سر کوچه وایستاده بودند. عجب سگی بود. اگر پوزه بند دهنش نبود حتماً تا حالا یکی دو نفر را لت و پار کرده بود. چشم هاش سرخ سرخ بود. گفتم:«ننه اتاق جلویی دارد عدس پاک می کند.»

سگ زور می زد قلاده اش را از دست صابر بیرون بکشد و هی کله می زد. داقر به جافر گفت:«برو ننه را دست به سر کن ...» 

حالا یک مرتبه قیافه ننه جلو روم پیدا می شود، با آن موهای جو گندمی و چشم های همیشه غمگین. جافر می گوید:«فردا عیدِ.»

جوابش را نمی دهم. کاردش را در هوا تکان می دهد. آن روز وقتی داقر به او گفت ننه را دست به سر کن، گفت:«چه طوری؟»

داقر گفت:«بگو خاله منیر حالش خوب نیست فرستاده دنبالش، اگر لازم شد خودت هم باهاش برو.»

جافر گفت:«بعدش می فهمد که دروغ گفتم.»

داقر گفت:«بعدش بفهمد عیب ندارد، حالا فقط باید ببریمش که سر و صدا راه نیندازد مردم هوار شوند سرمان.»

به من گفت:«پشت سرِ جافر برو، وقتی با ننه رفتند، جلدی بیا به ما ندا بده، یادت نرود قبلش سری هم به اتاق او بزن.»

بعد از جافر چپیدم تو حیاط و رفتم تو مستراح قایم شدم، دو دقیقه نکشید که اول پله ها لرزیدند بعد صدای جافر آمد که گفت:«فکر کنم حالش خیلی بده.»

ننه گفت:«باز نفوس بد زدی؟...»

حالا جافر می زند زیر خنده؛ از این کارها می کند، ننه که زنده بود و می دید، محکم با کف دست می کوبید رو پای خودش، اما من وقتی این طور می خندد، می ترسم کاری دست خودش یا ما بدهد. یک باره ساکت می شود و می رود تو فکر.

آن وقت ها هیکلش این طور نبود، از  پله ها که پایین می آمد ناله پله ها در می آمد. آن روز صدای در حیاط که آمد از مستراح پریدم بیرون و از پله ها بالا رفتم. زهره و زهرا هنوز عین جنازه افتاده بودند، فکر کنم خدا خواسته زحمت را کم کرده بودند. رفتم دُمِ پنجره اتاقِ عقبی، باز بود و ازش صدای خُرخُر و بعد صدای باد معده می آمد. شمردم، مثل همیشه بعد از هر چهار خُرخُر یک باد معده ول می شد. صداش هم طوری بود که همه همسایه ها می شنیدند، عباس آقا نبی می گفت:«وقتی دیوارهای اتاق ما می لرزد می گوید شرط می بندم این حسن آقا طبل قورت داده.»

 نوک پا نوک پا برگشتم و ماجرا را به داقر این ها گفتم. خُرخُر  سگ از پشت پوزه بند شنیده می شد و باز هی تقلا می کرد. از چشم های سرخش می ترسیدم. صابر قلاده اش را کشید. سگ گردنش را یک بَر کرد. صابر یک لگد زد به کپلش. داقر گفت:«بجنبید.»

آمدیم تو حیاط. صابر همان طور که قلاده ی سگ را می کشید از پله بالا می رفت. داقر از پشت سگ را هُل می داد، بعد پچ پچ کرد:«اول پنجره اتاقش را ببندیم.»

به من اشاره کرد. از در رفتم تو. بابام چادر ننه را دور خودش پیچیده بود. یواشکی دو لنگه پنجره را رو هم گذاشتم، خوب کیپ نشد. فشار دادم و آمدم بیرون ... 

جافر داد می زند:«آب!»

حالا دیگر  زهره و زهرا همیشه پیراهن مردانه وشلوار جین می پوشند. انگار بالاخره تقی و نقی بودن را پذیرفته اند و برای خودشان یک پا مرد شده اند. تو همین اتاق بود که داقر و صابر دَم در وایسادند، بعد یکهو صابر پوزه بند را باز کرد و داقر سگ را با لگد هُل داد تو و در را از پشت بستند و چفت بالایش را انداختند. اول صدای خُرخُر می آمد، بعد یکهو بابا داد زد:«یا ابوالفضل!» 

آن وقت صدای پارس سگ و جست و خیز آمد. بابا یک بند فحش می داد، هم به سگ هم به داقر و جافر و صابر و ننه و هر آدمی که می شناخت. بابا که لگد به در می زد ما می خندیدیم. بعد لگدی زد که از دو گوشه بالای در خاک و گچ ریخت، بلند شدیم رفتیم سر پله نشستیم. آن وقت در با صدای بلندی از لولا کنده شد و افتاد و بابا و سگ انگار مسابقه دو گذاشته بودند، هر دو مثل باد دویدند بیرون و سگ مثل برق از بین من و صابر در رفت. چشم های بابا عین چشم های سگ سرخ سرخ شده بود. یادم است آستین پیراهنش پاره بود و یک تکه از شلوارش قلوه کن شده بود. ما را که دید آن طور سه نفری نشسته ایم سر پله و می خندیم، داد زد:«تخم حرام ها، بلایی سرتان بیاورم که حظ کنید!»

هر سه از پله ها دویدیم پایین. یک تکه آجر جلو صورت مان خورد سرِ درِ حیاط.

ننه که آمد، بابا درمانگاه بود، خودش با پای خودش رفته بود، ننه فقط ما را بلند بلند نفرین کرد و زد تو سر زهره و زهرا که حسابی غش غشِ خنده شان بلند بود و بدو بدو رفت درمانگاه. از درمانگاه که برگشتند، بابا دو سه روز خواب بود. تب هم کرده بود. ننه مدام می گفت:«گناه دارد، چکارش دارید؟ خودش اگر کاری کرده باشد، تقاص کارهایش را پس می دهد.»

دافر هم می گفت:« حرف هایی می زنی ننه هان! شاید تو یادت رفته باشد اما من با این که کلی سال از آن زمان گذشته، هیچ وقت یادم نمی رود که وقتی آن روز صبح چشم هام را باز کردم و دیدم دنیا سَرو تَه شده، چه حالی بهم دست داد. تا همین الان هم گاهی خوابش را می بینم و از خواب می پرم، بله پدری مهربان پسرش را تو خواب از پشت بام آویزان کرده بود که چرا بی اجازه بیست تومان از جیبش برداشته!...»

چشم ها را می بندم. دل تو دلم نیست. بالاخره قرار است فردا آزادش کنند، کلی دوندگی و خرج کردیم تا آزادش کردند، خودمان لازمش داشتیم، اگر مغزش کار کند نباید پا تو این خانه بگذارد، اما همه مان می دانیم که سرش را می اندازد پایین و عین الاغ، یک ضرب می آید خانه، بگذار بیاید چشم به راهشیم.

ننه تا زنده بود، مدام می رفت ملاقاتش، اما وقت هایی هم که خانه بود، دَم به ساعت با چشم گریان می رفت قبرستان سرِ قبر داقر و صابر. وقتی هم که مُرد پوست و استخوان شده بود، همه می گفتند از دقِ دو پسرش مرد، اما جلو ما به روی خودش نمی آورد. یادم می آید یک بار ننه جافر را نصیحت می کرد که: بگذاریدش، شما او را نمی شناسید، هر کار که می کند به خیال خودش خیر و صلاح شما را می خواهد.

جافر داغ کرد و گفت: «خیر و صلاح سرش را بخورد، مگر یادت نیست همان وقتی که با تو نمی دانم سر چه دعوا کرده بود و ما پشتت درآمده بودیم، چه بلایی سرمان آورد؟ همان موقع که خودش کنار سفره نشست و گفت:«اصلاً اشتها ندارم» ، ماهای خر باید می فهمیدیم کلکی تو کارش هست، خودت دیدی وقتی آبگوشت را تا لقمه آخر کوفت کردیم، آن طور مثل خُل و چل ها زد زیر خنده و پرسید:« خوشمزه بود؟»

دافر چشم هاش گرد شد و از جا پرید و گفت:«نکند مسموم مان کردی جانور؟»

بابا گفت :«نترس نمی میرید، فقط خواستم گوشت سگ مرده مزه کنید، شاید آدم شوید.»

«حتماً این را دیگر یادت هست که یکی یکی آوردیم بالا و تا دو روز بوی غذا که بهمان می خورد، روده مان می آمد تو حلق مان؟»

سه روز بعد از ماجرای سگ، بابا تا چشم باز کرد، نگاهی به دور و بر انداخت و ما را که دید ناشتا می خوریم، یک ضرب بلند شد و چوبدستش را برداشت و بهمان حمله کرد. هر چهار نفر فرار کردیم، داقر و صابر رفتند سر کار، جافر دنبال ولگردی و من هم مدرسه. باز ننه بود که سرو ته قضیه را هم آورد، با آن چشم های مات و قی گرفته و بدن لاغر؛ اما معلوم بود دیگر تو هوای خانه چیزی موج می زد که نشان می داد وضع همین طور باقی نمی ماند ... 

صدای در می آید، بعد صدای پا. حتماً زهراست. تو می آید و سلام می کند و ساک باشگاهش را می اندازد گوشه اتاق. یک چشمش به من است و یک چشمش به جافر. به من چشمک می زند و می رود دستی به موهای جافر می کشد. جافر بی آن که سر بلند کند، آرام و سخت، طوری که انگار حرف زدن براش کوه کندن است می گوید:« نکند ولش نکنند.»

زهرا می گوید:«نه، حتمی است، فقط اگر مثل همیشه امدادهای غیبی به کمکش نیایند.

هر وقت بابا شانس می آورد ننه همین را می گفت. از عجایب دیگر بابا یکی هم این است که هنوز نمی دانم چکاره بود. با حرف زهرا یاد ماجرای کاهگل پشت بام می افتم. قرار بود همه کمک کنند پشت بام را کاهگل کنیم. صابر که چند ماهی بود دنبل و هالتر می زد و بازوهاش گرد و قلنبه شده بود، قرار شد بوم غلطان را بکشد؛ داغر گِل بیاورد، جافر هم تو حیاط کاهگل درست کند و با بیل تو استنبلی بریزد. این میان معلوم نبود من چکار می کردم، یک وقت تو حیاط بودم یک وقت رو پشت بام و خانه آقا مهران این ها را نگاه می کردم، سهیلا مثلاً داشت درس می خواند. بابا هم مواظب بود گِلِ همه جای پشت بام یک اندازه باشد. گاه می نشست و سر خم می کرد و یک چشمش را می بست و با آن یکی چشمش به گِل ها نگاه می کرد و می گفت مثلاً کجا اضافه است و صابر باید بوم غلطان بیشتر بکشد. بالای گونه های گودافتاده اش دو کیسه عین کیسه های زیر گردن بوقلمون دیده می شد. چشم هایش از همان موقعی که با سگ تو اتاق درگیر شده بود قرمز مانده بود. بابا که یک لحظه لب بام پشت راست کرد تا سیگاری روشن کند، صابر دولادولا عقب عقب رفت و یک مرتبه کپلش خورد به شکم بابا یا شاید هم با کپل زد به شکم بابا و بابا دادی زد و غیب شد و بعدش چنان صدای شِلِپی آمد که همه مان دویدیم لب بام. از بدشانسی ما یا خوش شانسی بابا، یکراست افتاده بود رو کاهگل های خیس حیاط. آن قدر محکم خورده بود که چسبیده بود تو گِل ها و نمی تونست بیرون بیاید. زهره و زهرا دورش می دویدند و دست می زدند و او هم همان طور درازکش هی داد می زد و فحش می داد، بیشتر به ننه تا به ما. ننه از اتاق پرید بیرون. ما همین طور رو پشت بام وایستاده بودیم و نگاه می کردیم، انگار آن پایین جشن بود. بعد از یک ساعت تقلا، جای خالی بابا وسط گل ها خنده داشت.

 آن بار هم هیچ، بدن بابا فقط کوفته شده بود و چند ساعت بعد گوشه اتاق دراز کشیده بود و با اخم به سیگار دست پیچش پُک می زد و به ننه می گفت:« مار توی آستینم پرورش دادم، زنیکه این توله مارها دست پختِ تواند.»

هیچ وقت نگاه های ننه یادم نمی رود، ساکت با آن چشم های خسته و ماتش طوری نگاه می کرد که انگار اصلاً تو این دنیا نبود، حتماً به خاطر سن و سالم هیچ وقت چیزی به من نمی گفت اما گاهی می شنیدم که به داقر یا صابر می گفت:« این جور نگاهش نکنید، تو دلش هیچی نیست، دوم از این هر چه نباشد پدرتان است و از خون اویید.»

یک بار داقر سرخ شد و داد زد:«اتفاقاً تو دلش خیلی گند و کثافت است. بعد هم خون یعنی چه؟ بچه سگ هم خون سگ تو رگ هاش هست، این که نشد حرف، اصل کار این است که چه پدری ای در حق ما کرده؟ کم پی الواطی هاش رفته؟ کم ما بچه ها را جان به سر کرده؟ یا کم زهر به جان تو ریخته؟ من نمی دانم، الان دیگر وقتش است که تقاص پس بدهد.» ننه گفت:« گناه او کمتر از این بلاهایی است که شما سر او درآوردید...»

برای این که جافر را از آن حال و هواش بیرون بیاورم می گویم:«آب میوه گیری را یادت هست؟»

چه عجب! می خندد. آن روز که بابا آب میوه گیری خریده بود، تا بازش کرد گفت:«ژاپنی اصل است، پول خون باباشان را می گیرند.»

دو ساعت بعد جافر چند تا گردو با پوست انداخت توش و درب و داغانش کرد. بابا دست برد به چوبدستی ای که حالا دیگر همیشه دَمِ دستش بود. جافر پرید بیرون و داد زد:«به من چه مربوطه؟ پس این که خریدی به چه درد می خورد؟»

 بابا داد زد:« آخر حیوان، مگر تو آب میوه گیری گردو می اندازند؟»

جافر هم از همان جا گفت:«هر چی باشم بچه توام!»

جافر با همه ما فرق داشت؛ از آن زمانی که به خاطر دارم انگار بعضی وقت ها سیم هاش قاطی می شد. علتش را یک بار ننه این طور تعریف کرد:«آن وقت ها که جافر هر کارش می کردند سر کار نمی رفت و صبح ها از رختخوابش تکان نمی خورد، بابات برای این که عادتش را ترک کند، یک بار مار ول کرده بود تو رختخوابش؛ البته زهر مار را قبلاً داده بود کشیده بودند.»

فکر کردم وقتی جافر حس کرده بود تو خواب یک چیز نرمی از زیر پیراهنش سُر می خورد وسط گودی شانه هاش چه حسی داشته است! ننه می گفت:« چنان نعره کشیده بود و از جا پریده بود که همسایه های چهار خانه آن طرف تر آمده بودند بیرون ...»

زهره می پرسد:«کِی شام می خورید؟»

جواب نمی دهیم، انگار هیچ کدام اشتها نداریم. ساعت هشت شب است، دوازده ساعت مانده به هشت صبح فردا. بابا باید تقاص آن پنجشنبه را بدهد. پنجشنبه بودنش هیچ وقت یادم نمی رود، چون چهلم دایی احمد بود و قرار بود خرما برای خیرات پخش کنیم و ننه هم عزم جزم کرده بود تنها هم که شده برود سر خاک داداشش. باز بابا خواب بود، آن قدر هر روز بعد از ناهار می خوابید که داقر ورد زبانش زبانش شده بود:« آخرش یکی از این خواب هاش کار می دهد دستش.»

من تو جریان نبودم، اصلاً غیر از قضیه سگ هیچ وقت چیزی به من نمی گفتند، حتماً می ترسیدند از دهنم در برود. فقط شنیدم داقر به صابر گفت:«اگر بیدار شد، محکم دست هاش را نگه دار.» بعد به جافر گفت:«تو هم بنشین رو متکا.»

آن موقع از خودم پرسیدم:«یعنی چکار می خواهند بکنند؟» زهره و زهرا تو حیاط زیلو انداخته بودند و با سهیلا و سمیرا قصه می گفتند و دوغ می خوردند. داقر و جافر و صابر از پله ها رفتند بالا، چشمم به آن ها بود، قیافه هاشان با همیشه فرق کرده بود. انگار آدم دیگری شده بودند. حالا که فکرش را می کنم، انگار داد می زدند آخرین باری است که از آن پله ها بالا می روند.

بابا اتاق عقبی خواب بود. در را آرام باز کردند، پشت سرشان رفتم بالا، قبل از این که بروم تو یا سرک بکشم، یا نفسی تازه کنم، یک مرتبه ترق! صدای شلیک تیر آمد! پریدم عقب، بعد تیر دوم، جافر به سرعت پرید بیرون. تیر سوم گچ دیوار راهرو را ریخت. بعد بابا آمد دَم در ، تفنگ برنو دستش بود، داقر و صابر این جاش را دیگر نخوانده بودند. سر و صورت بابا خونی بود. رو لبش لبخند بود و انگار قدش دو متر شده بود، تا مرا دید داد زد:« واسه چی مثل خر زُل زدی به من! برو گم شو تا یک گلوله هم حرام تو نکرده م، همه تان سر و ته یک کرباسید.»

از در پریدم بیرون، زهرا و زهره و سهیلا و سمیرا با جیغ و دادشان حیاط را رو سر گذاشته بودند ...

حالا دیگر همه چیز روبه راه است. زهره و زهرا تا امروز همه خواستگارهاشان را رد کرده اند. فقط خودمان می دانیم چرا. در این چند سال انگار ما زندانی بوده ایم، نه بابا. زندگی مان همه شده خط زدن روز های تقویم تا روزی برسد که فرداست. تو این چند سال حتی یک لحظه هم تصویر داقر و صابر ول مان نکرده است، احتیاج ندارد با صدای بلند این را بگوییم تا بدانیم که هر وقت با هم حرف می زنیم چشم های از تعجب واشده و غرقه به خون آن ها جلو نظرمان است. بالاخره فردا می آید.کلی زحمت کشیدیم تا کار به این جا رسید. تو این یک سال آخر، جافر هر روز عصر تا غروب آفتاب می رفت پشت بام و با عینک دودی زل می زد به آفتاب و زیر لب چیزهایی می گفت.من هم مدام با دنبل و هالتر صابر ور می رفتم تا بازوهام آن قدر قوی شود که اگر فردا موقع برگشتن، تو حیاط محکم بغلش کردم، نتواند از دستم دربرود. زهره و زهرا هم از حالا موهاشان را دُم اسبی کرده اند و محکم کشیده اند که مبادا جلو چشم شان را بگیرد و اگر زور من نرسید آن ها هم بیایند هر کدام یک دستش را بگیرند، اصلاً بدن زهرا آن قدر ورزیده شده که می گوید زدن کارد با من. همان کاردی که جافر سه سال پیش فقط برای چنین روزی خریده. هواکش های کارد آن قدر عمیق و دندانه دارند که اگر تا دسته تو پهلو یا شکم یا وسط جناغ سینه کسی فرو کنی، زخمش طوری دهان باز می کند که انگار خود آن آدم که نه، زخمش طوری خمیازه می کشد که دیگر تا ابد دهانش رو هم نمی آید. بگذار ننه تو قبر هی غُر بزند که هر چه نباشد باباتان است، از خون اویید.

(گودرزی 1387: 122 - 109)

از کتاب داستان کوتاه در ایران دکتر حسین پاینده

 

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.