داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
دل نوشته های نفیسه کریمی آذر

 

 

 

💕🌸💕

تنديس بهترين دوست تعلق مي گيرد به خدا كه هيچ وقت تركت نميكنه 🌸

#n_k_a

 

دنیا قشنگ تر بود اگر آدم ها مثل سایه هایشان صاف و یک رنگ بودند.

 

کسی چه می داند شاید پاییز همان روح سرگردانی است.

 

 

 

 

 دلم برای خودم تنگ می شود

روز هایی که  بیشتر می خندیدم

روز هایی که اتاق هوای بیشتری داشت.

روز هایی که تو را داشتم.

 

 

مراقب کسانی که سفره دلتان را برایشان باز می کنید باشید.

فقط آدم  های کمی هستند که واقعاً برایشان مهم است بقیه می خواهند سوژه ای برای سخن چینی داشته باشند.

 

این روز ها بی فکری را از فکر کردن بیشتر دوست دارم.

 

ردپایی که آرامشم را به هم زده بود دنبال کردم  که به خودم رسیدم.

 

 

برای خودت یک خلوت دست نیافتنی داشته باش. گاهی باید خیلی از اتفاقات را فقط با خودت درمیان بگذاری.

 

 

همه چیز بازیچه نیست این را پر وانه ای گفت  که بالهایش در دستان کودکی جا مانده بود.

 

 

دلم تنگ است. صدایم خیس و بارونی ست. نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست.

 

 

لبخند زدن خیلی راحت تره تا بخوایی به همه توضیح بدی چرا حالت خوب نیست.

 

 

خدای من کمی پایین بیا و روی این نیمکت کنارم بنشین

کمی دستم را بگیر کمی شانه هایم را بفشار

کمی از گریه هایم را تماشا کن

میدانی عجیب گرفته ام رهایم نکن.

 

کفش کودکی را دریا برد کودک روی ساحل نوشت دریای دزد.

آن طرف تر مردی که صید خوبی داشت روی ماسه ها نوشت دریای سخاوتمند.

جوانی غرق شد مادرش نوشت دریای قاتل.

پیرمردی مرواریدی صید کرد و نوشت دریای بخشنده.

موجی نوشته ها را شست دریا آرام گفت:به قضاوت دیگران اعتنا نکن اگر می خواهی دریا باشی.

برآچه گذشت بر آنچه شکست بر آنچه نشد حسرت نخور زندگی آگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد.

 

 

همه ما را از چوب خدا تر ساندند ولی یکی به بوسه خدا امیدوارمون نکرد.

در حالیکه خداوند قرآنش را با بسم الله الرحمن الرحیم (به نام خدای بخشنده و مهربان) آغاز می کند.

 

گاهی نه گریه آرومت میکنه نه خنده .

نه فریاد آرومت می کنه نه سکوت.

اینجاست که رو به آسمون می کنی و میگی خدایا تنها تورو دارم تنهایم نگذار.

 

بزرگ شدم و فهمیدم هیچ زخمی با بزرگ شدن خوب نمی شه فقط کهنه می شه.

 

تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش

خواهی دید که آن لحظه هرگز نخواهد رسید.

 

 

من آدمي هستم كه رفتارم رو با شعور طرف ست ميكنم

پس اگه یه وقت از رفتارم ناراحت شدی یه نگاه به خودت بنداز

 

 

هرکی دلتو شکست یه روز دلش می شکنه صداش در میاد اینو آویزه  گوشت کن

با دل کسی بازی نکن دست بالای دست بسیار است

از سرنوشت ‌پرسیدم با آنکه با احساسم بازی کردی چه کنم  انگشت بر لبانم‌گذاشت و گفت:

بسپارش به ما که هیچ کس از سرنوشت خودش خبر ندارد.

 

بعضی وقت ها این قدر دلت از یه حرف می شکنه که،

حتی نای اعتراض هم نداری و فقط نگاه می کنی.

 

اگه پادشاه بودم شک نکن صدای خنده ات را سرود ملی می کردم (مادرم)

 

گاه یک قدم عقب کشیدن چنان فاصله ای را ایجاد می‌کند که،

با یک عمر شتاب هم نمی توان جبرانش کرد.

 

ترجیح می دهم با عروسک هایم بازی کنم

  عروسک ها قاعده بازی را بهتر از آدم ها می دانند.

 

 بچه که بودم... هر روز که تلویزیون و روشن می کردم
آرزو داشتم بگه
امروز  آخرین قسمت اخباره

 

دلگیر نباش تقصیر از خودت بود؟

دسته کلید علاقه که گم شد

باید عوض می کردی قفل تمام آرزو هایت ها!

 

از هیچ کار کودکی ام پشیمان نیستم

جز اینکه  آرزو داشتم بزرگ شوم…

 

چقدر دیر می فهمیم زندگی همان روزهایی بود

که زود رفتنش را آرزو می کردیم

 

آنکه برای ما آرزو بود برای دیگری خاطره شد.

 

آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری،
آغاز روزهایی باشد که آرزو داری…

 

تنها آرزوم اینکه روزی برسه که آرزو کنم

که مثل الان آرزو داشته باشم.

 

دوست داشتن
گاهی سخت می شود…!

دوستش داری و نمی داند
دوستش داری و نمی خواهد
… دوستش داری و نمی آید …

دوستش داری و سهم تو از بودنش
فقط تصویری است رویایی در سرزمین خیالت!

دوستش داری و سهم تو
از این همه، تنهایی است…

 

 

“عشق و محبت” ردپای خدا در زندگیست
امیدوارم زندگیت پر از ردپای خدا باشد . . .

 

امیدوارم
سالها بعد، در حالی که موهای سفیدت را در جلوی آینه تماشا می کنی
لبخند به صورت داشته باشی و بابت هر تار سفید مویت، خاطره خوشی از سرت بگذرد
و به این فکر نکنی که تارهای سیاه موهایت را در انتظار روز بهتر سفید کردی!!
زندگی همین امروز است پس زندگیش کن.

 

دنیا قشنگ تر بود اگر آدم ها مثل سایه هایشان صاف و یک رنگ بودند.

 

آدم ها مثل کتاب هستند. بعضی ها با جلدشون مارو به اشتباه میندازن.

 

کسی چه می داند شاید پاییز همان روح سرگردانی است.

 

دلم برای خودم تنگ می شود

روز هایی که  بیشتر می خندیدم

روز هایی که اتاق هوای بیشتری داشت.

روز هایی که تو را داشتم.

 

مراقب کسانی که سفره دلتان را برایشان باز می کنید باشید.

فقط آدم  های کمی هستند که واقعاً برایشان مهم است

بقیه می خواهند سوژه ای برای سخن چینی داشته باشند.

 

این روز ها بی فکری را از فکر کردن بیشتر دوست دارم.

 

ردپایی که آرامشم را به هم زده بود دنبال کردم

  که به خودم رسیدم.

 

برای خودت یک خلوت دست نیافتنی داشته باش.

گاهی باید خیلی از اتفاقات را فقط با خودت در میان بگذاری.

 

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.