داستان نویسی نوجوان

داستان نویسی نوجوان ، ورود
داستان کوتاه: مشکلات اجتماعی از اشکان حاسبی

 

 

 

یک روز از مادرم اجازه گرفتم که برای یک ساعت به پارک بروم و کمی با دوستانم بازی کنم. بالاخره بعد از اصرار زیاد  مادرم اجازه داد. سریع مشق های ریاضی و زبانم را نوشتم تا به موقع برسم؛ آخه بچه ها گفته بودند ساعت شش، دم در ورودی اصلی پارک نزدیک مدرسه مان باشیم و الان ساعت پنج و چهل دقیقه بود و من دو صفحه از مشق های ریاضی ام مانده بود؛ حالا خدا را شکر مشق های کلاس زبانم را قبل از ناهار نوشتم. بالاخره مشق ریاضی ام ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه تمام شد. با سرعت از خانه زدم بیرون و به سمت پارک دویدم. خدا را شکر به موقع رسیدم و گرنه بچه ها کله ام را خورد می کردند.

ساعت شش و چهل و پنج دقیقه به خانه رسیدم. مادرم علت زود آمدن مرا پرسید برای اینکه به مادرم گفته بودم یک ساعت پارک می رم ولی ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود. مادرم از زود آمدن من خوشحال شد و گفت:

ــــ آفرین، یک بار زود آمدی!!! اگر از این به بعد زود بیایی اجازه میدم به جای یک ساعت یک ساعت و نیم بیرون باشی.

فکر کنم مادرم پاک قاتی کرده بود ولی از این حرفش خیلی خوشحال بودم و گفتم باشه.

دوباره با بچه ها دو روز دیگه سر همان ساعت همیشگی در پارک قرار گذاشتیم.

بازم از مادرم اجازه گرفتم. مادرم به من یک ساعت و نیم اجازه داد بیرون بمانم ولی مادر بچه های دیگر فقط یک ساعت اجازه می دادند. با خود گفتم اگر ساعت شش بیرون بروم و هفت بیایم، نیم ساعتم سوخت می شود و باید بعد از آمدن درس بخوانم؛ پس نیم ساعت زود تر میروم و در پارک می گردم.

ساعت پنج و سی از خانه بیرون زدم. ساعت پنج و چهل دقیقه به پارک رسیدم. شهاب را دیدم.

شهاب یکی از دوستان من در مدرسه است. خانه آن ها هم در نزدیکی خانه ما است. نزدیک نه، خیلی نزدیک یعنی با هم دو کوچه فاصله داریم. راستی در مدرسه یک دوست هم پیدا کرده بود که ازش خوشم نمی آمد آخه ظاهرش خوب نیست. شهاب در پارک با آن پسره بر روی نیمکت نشسته بودند. یه چیزی را رد و بدل می کردند ولی نتوانستم به خوبی ببینم. کمی جلو رفتم ولی حواسم بود که شهاب مرا نبیند. فکر کنم مواد مخدر بود ولی من باورم نمی شد آخه شهاب یکی از بچه درس خوان های کلاسمان بود. وقتی آن پسره از کنارش رفت سریع رفتم سراغ شهاب و گفتم :

ــــ اون چی بود؟!!!!!                           

ـــــ هیچی!!!!!

ـــــ مگه می شه !!!!! هیچی ؟!!!! خودم دیدم!!!!

ــــــ خب هیچی نیست!!!

ـــــ هست، ببینم.

ـــــ نیست.

دستش را کشیدم و یک دفعه بسته مواد از دستش افتاد.

ـــــ این چیه؟!!!!!

ـــــ  قول میدی به کسی نگی؟

ــــ آره.

 ـــــ مواد.

از کنارش بلند شدم و رفتم. ساعت شش بود. پیش بچه ها رفتم و به همشون گفتم. همه با هم فکر کردیم تا راه حلی پیدا کنیم.

علی گفت :

ـــــ بهتر است به مادرش بگیم.

محمد گفت:

ـــــ نه، به پدرش بگیم.

من گفتم:

ــــ اصلاً نباید به پدر یا مادرش بگیم، راستی بهتره که به مشاور مدرسه بگیم.

محمد رضا گفت:

ـــــ آره بهترین کاره!!!

فردا با بچه ها پیش مشاور مدرسه یعنی آقای حیدی رفتیم و قضیه را توضیح دادیم.

آقای حیدری به دفتر معاون ها رفت و لیست کلاسی را آورد و اسم و شماره تلفن مادر و پدر و آدرس آن پسر را پیدا کرد. آدرسش را نوشت و به ما گفت: باشه من خودم حلش می کنم. بعد ما به حیاط رفتیم تا با صف به کلاس بریم.

عصر آقای حیدری به خانه آن پسر رفت و با مادر و پدرش صحبت کرد.

آقای حیدری چیز خاصی نگفته بود بلکه فقط تأکید کرده بود او را یک ماه برای بازی به بیرون نفرستید و او را زیر نظر بگیرید!!!!

بعد از سه روز شهاب از نرسیدن مواد مخدر کلافه شده بود. آقای حیدری به شهاب کمک کرد و الان از آن موقع تا به حال دو ماه گذشته و شهاب مواد مخدر مصرف نکرده و از کار خودش خیلی پشیمان شده.

ما هم برای او خوش حالیم.

پس حواسمان به دوست هایمان باشد !!!! 

اشکان حسابی

کلاس هشتم

مدرسه شهدای هفتم تیر

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.