داستان نویسی نوجوان

داستان نویسی نوجوان ، ورود
داستان کوتاه راهپیمایی فرهاد با پدر، البته با شرط از اشکان حاسبی

 

 

امروز سیزدهم بهمن، شنبه است. فرهاد هم مثل دانش آموزان دیگر در نمازخانه مدرسه نشسته و به حرف های معاون گوش می دهد. راستی اسم معاون آقای اکبری است. آقای اکبری پشت بلندگو می رود و شروع به حرف زدن می کند:

ـــــ بچه ها ساکت !!!!

کل بچه ها ساکت می شوند.

آقای اکبری:

ـــــ بچه ها امروز سیزدهم بهمن و دومین روز از دهه فجر است؛ چهل سال پیش در روز دوازده بهمن بزرگترین استقبال در تهران برگزار شد؛ به‌طوری‌که صف جمعیت استقبال‌کننده از امام خمینی به سی و سه کیلومتر رسیده بود. در ساعت نه و بیست و هفت دقیقه بامداد روز دوازدهم بهمن هواپیمای حامل امام خمینی در میان تدابیر شدید امنیتی در فرودگاه مهرآباد برزمین نشست. او پس از ورود به فرودگاه و سخنرانی، طبق برنامه‌ای که از قبل تنظیم شده بود عازم گورستان بهشت زهرا شد و در میان استقبال گسترده مردم تهران در ساعت یک بعد از ظهر وارد قطعه هفده که مدفن شهدای انقلاب بود شد و سخنرانی خود را انجام داد.

بچه ها شما هم می توانید هر ساله در 22 بهمن به راهپیمایی بزرگ مردم ایران بروید.

فرهاد هم که خیلی دوست داشت در راهپیمایی روز 22 بهمن شرکت کنه تصمیم گرفت وقتی که شب شد و پدرش از سرکار به خانه آمد داستان را برای پدرش تعریف و از او خواهش کند که در 22 بهمن با هم به خیابان آزادی بروند.

شب شد.

پدر فرهاد به خانه رسید. فرهاد با خوشحالی درب را باز کرد و به او سلام و خوش آمد گفت. چند دقیقه بعد که قرار بود بازی فوتبال شروع شود و پدر فرهاد به سرعت به سمت تلویزیون رفت و آن را روشن کرد. فرهاد نیز شروع کرد به صحبت با پدر:

ــــــ پدر امروز در مدرسه آقای اکبری در نمازخانه درباره دهه فجر و روز 22 بهمن صحبت کرد و من هم تصمیم گرفتم که اگر شما هم اجازه دهید با هم به راهپیمایی 22 بهمن برویم.

پدر:

ـــــ به یک شرط !!!!

فرهاد:

ــــــ چه شرطی؟!!!!

پدر:

ـــــ  اینکه امروز آن بخشی از ریاضی را که نفهمیدی را تمرین کنی.

فرهاد :

ـــــ چشم.

*******************************************************

روز 22 بهمن شد. فرهاد ساعت هفت و نیم صبح بیدار شد. صبحانه را آماده کرد و پدر را هم بیدار کرد.

آن ها بعد از صرف صبحانه در ساعت هشت راه افتادند و ساعت هشت و نیم به خیابان اسکندری رسیدند. خیابان ها خیلی خلوت بودند. فرهاد:

ــــــ  پدر، چرا خیابان اینقدر خلوت است؟!!! پدر:

ـــــ چون راهپیمایی هنوز شروع نشده. فرهاد:

ــــــ  پس بهتر است سریع بریم جلوتر. فرهاد:

ــــــ  باشه.

آن ها راه افتادند و بعد از ده دقیقه به بلوار یادگار رسیدند. یواش یواش خیابان ها درحال شلوغ شدن بودند. غرفه های جورواجوری گوشه های خیابان را گرفته بودند. مثلاً غرفه های نقاشی، پرچم، غرفه های صدا و سیما و .... امروز یکی از بهترین روزهای فرهاد بود. آن ها در ساعت نه و نیم به میدان آزادی رسیدند.

خیلی به فرهاد خوش می گذشت.

فردا در نماز خانه آقای اکبری از بچه ها سؤال کرد که کدام یک از بچه ها به راهپیمایی رفته است؟

فرهاد دستش را بالا برد. آقای اکبری از او خواست تا برای بچه ها تعریف کند.

از این به بعد هر ساله فرهاد با پدرش به راهپیمایی 22 بهمن می رود !

* این داستان ادامه دارد *

 

اشکان حاسبی

کلاس هشتم

مدرسه شهدای هفتم تیر

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.