داستان نویسی نوجوان

داستان نویسی نوجوان ، ورود
خرید کفش عید از علیرضا ابراهیم نیاء

 

نزدیک عید بود. یک روز پدرم گفت:

ـــــ پسرم بلندشو بریم برات کفش بخریم. با خوشحالی لباس پوشیدم و با پدر و مادرم به کفش فروشی رفتیم. پس از جست و جو در قفسه ها یک کفش آبی انتخاب کردم. مغازه دار کفش را آورد تا آن را به پایم امتحان کنم. همه چیز خوب و عالی بود. پدرم رفت تا پول آن را حساب کند. بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:

ــــــ پسرم یک کفش دیگر انتخاب کن. این مال مشتری دیگری است. دوباره سه نفری در قفسه ها دنبال کفش گشتیم. پدرم از یکی از قفسه ها یک کفش کرم رنگ برداشت و گفت:

ـــــ  این خیلی عالیه. من آن کفش را دوست نداشتم ولی پدرم پولش را حساب کرد و به خانه برگشتیم. شب از گفت و گوی پدر و مادر فهمیدم که پول خرید آن کفش را نداشتند و من هم برای آنکه خوشحالشان کنم کفش ها را با جوهر آبی رنگ کردم و فردا صبح آن ها را به پدر و مادر نشان دادم. پدرم با ناراحتی کفش ها را از من گرفت و به حیاط پرت کرد. کفش ها تا شب زیر باران باقی ماندند. بعد از سال تحویل مادرم کفش ها را از حیاط برداشت، تمیز کرد و برای رفتن به خانه عمویم آن ها را به من داد تا بپوشم. پدرم هم دست بر سر من کشید و لبخند رضایت بخشی بر لبانش نقش بست. آن ها فهمیدند نیت من خیر بوده.

 

داستان از علیرضا ابراهیم نیاء کلاس هشتم دبیرستان هفتم تیر

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.