داستان نویسی نوجوان

داستان نویسی نوجوان ، ورود
شینو از پارمیس حمیدی فر

 

یک شب طوفانی بود. شینو به پدرش گفت:

ــــ پدر بعد از شام میایی بریم کنار دریا؟

پدر گفت:

ـــــ دخترم نمی تونم بیام.

شینو گفت:

ـــــ پدر خیلی دوست دارم با هم بریم!!

پدر گفت:

ـــــ هوا طوفانیه و موج های بزرگی به طرفمون میاد!!!!

شینو گفت:

ــــ راست میگی؟!!! آخه من آرزو دارم سوار اون موج بزرگ بشم!! و دوست دارم موج سواری را یاد بگیرم. بابا لطفاً اجازه بده.

پدر گفت:

ـــــ باشه ولی فردا به یک موج سوار خوب می گم که بیاد و به تو موج سواری را یاد بدهد. 

صبح فردا پدر شینو را از خواب بلند کرد و بهش گفت:

ـــــ شینو جان برو در را باز کن، کسی پشت در منتظر هست که می خواد هر آرزویی داری بهش بگی!!!

شینو گفت:

ـــــ باشه پدر عزیزم!!! 

شینو خیلی خوشحال بود و در حالیکه در را باز می کرد از پدرش پرسید:

پدر آن موج سوار چرا می خواهد آرزوهای من را برآورده کنه؟!!!! 

پدر گفت:

ـــــ اون خیلی دوست داره که دخترای کوچیک به آرزوهاشون برسند.

شینو گفت:

ـــــ پدر چطوری می تونم به آرزوهایم برسم؟!

شینو در را باز کرد و موج سوار در حالی که وارد خانه می شد سلام کرد. شینو خندید و جواب سلام موج سوار را داد. شینو آرزوی خودش را برای موج سوار تعریف کرد. آنها همگی تصمیم گرفتند به کنار ساحل بروند. برای شینو خیلی جالب بود چون اولین بار بود که می خواست موج سواری کند. وقتی شینو بر تخته موج سواری ایستاد خیلی براش هیجان انگیز بود و زمانیکه می خواست اولین موج را سوار شود رو به مربی کرد و گفت:

ــــ چطور از آن رد بشوم؟!!! 

موج سوار به شینو گفت:

ـــــ  برو توی موج و از هیچی نترس!!! 

پس از آن شینو هفته ای دو روز به کلاس موج سواری می رفت و با مربی که پدرش برای او انتخاب کرده بود تمرین می کرد. روزهای اول خیلی ترسناک بود. کوچکترین موج برای او بسیار ترسناک به نظر می اومد. شینو حتی نمی توانست شنا کند!!! به مربی اش گفت:

ـــــ مربی به من شنا یاد می دهی تا بتوانم از داخل موج ها سالم عبور کنم؟ 

مربی با لبخند گفت:

ـــــ تو باید صبور باشی و باید تمرینها را با اشتیاق انجام بدی!!!  رمز موفقیت تو و همه آدمها این است: 1 ـــ خوب فکر کنیم 2 ــ آرامش داشته باشیم 3 ـــ خوب آموزش ببینیم 4ـــ صبور باشیم 5 ـــ تلاش کنیم. اونوقت به همه آرزوهای خوبمان می رسیم. شینو این پنج دستور را در هر لحظه با خودت تکرار کن. شینو همین کارو کرد و کم کم شنا کردن را یاد گرفت و یاد گرفت که چطوری از موج های کوتاه عبور کند و در این راه بارها و بارها از روی تخته موج سواری می افتاد ولی دوباره تلاش می کرد تا بهتر از قبل باشد. شینو به یاد آورد که چطوری در روزهای اول او را تشویق می کردند و مربی چگونه به او یاد داد که روی تخته موج سواری بایستد و خودش را کنترل کند. حالا او دیگر بزرگ شده بود و با تمرینات مرتب راه خودش را پیدا کرده بود. شینو بارها تلاش کرد که از موج بزرگ رد شود. آن موج بزرگ برایش یک آرزو بود ولی برای رسیدن به این آرزو خسته نمی شد و با خودش تکرار می کرد:

ـــــ شینو تو باید بتونی و از تلاش خسته نشی. حالا چی میشه فردا مدرسه نری!!! 

همون موقع دید موج بزرگی به طرف او می آید. شینو خستگی را کنار گذاشت و با خوشحالی به طرف موج رفت. در این هنگام نتونست خودش را کنترل کنه!!! مربی از دور به او گفت:

ـــــ تو فقط یک متر با موج فاصله داری!!! 

شینو حواسش به یک ماهی بزرگ بود و نزدیک بود که غرق شود. موج نزدیک و نزدیکتر می شد. او حواسش را جمع کرد و برگشت و از موج به سلامت عبور کرد. شینو دیگه به آرزویش رسیده بود.

 

داستان شینو از پارمیس حمیدی فر کلاس دوم 

 

 

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.