داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان ، ورود
بهترین داستان های کهن عاشقانه ـــ ورقه و گلشاه

در قبیله بنی شیبه دو برادرند که از سالاران قبیله به شمار می آیند. یکی از آن دو هلال است و دیگری همام. هلال دختری زیباروی دارد به نام گلشاه و همام را نیز پسری است که ورقه اش می خوانند. ورقه و گلشاه از همان دوران کودکی مهر و محبت یک دیگر را در دل جای می دهند و با گذشت زمان عشق آن دو نسبت به هم افزون تر می شود تا این که پدر و مادر آن ها تصمیم می گیرند دو دلداده را به وصال هم رسانند، اما بروز حوادث گوناگون مانع این وصلت می شود. از آن پس در طول داستان اگرچه کوشش و تلاش ورقه گه گاه زمینه رسیدن وی را به محبوب فراهم می آورد، اما روی هم رفته بخت با او یار نیست و سرانجام پادشاه شام از گلشاه خواستگاری می کند و او را با خود به شام می برد. ورقه وقتی حقیقت را می فهمد برای دیدار معشوق به سوی شام حرکت می کند و حوادثی برای او پیش می آید تا این که دست تقدیر او را به قصر شاه شام می برد. شاه وقتی ورقه را می شناسد و میزان محبت او را نسبت به گلشاه در می یابد و از طرفی صفا و پاکی او را مشاهده می کند، به وی اجازه می دهد که با گلشاه نشست و خاست داشته باشد. ورقه مدتی نزد شاه شام و گلشاه می ماند و سپس تصمیم می گیرد به قبیله خود باز گردد اما در راه مرگ خویش را از خدا می خواهد و در بیابان جان می بازد. گلشاه همراه شاه و جمع زیادی نزد پیکر بی جان ورقه می رود. اندوه جانکاه گلشاه و زاری و بی قراری او سرانجام رشته حیات او را می گسلد و وی را در کنار ورقه به خاک می سپارند و بر تربت دو دلداده گنبدی برپا می کنند که پیوسته حاجتگاه نیازمندان می گردد.

پس از چندی پیامبر(ص) و جمعی از یاران به سوی سرزمین شام می روند. شاه شام از پیامبر (ص) تقاضا می کند که از خدا بخواهد تا آن دو زنده شوند. ورقه و گلشاه به دعای پیامبر (ص) زندگی دیگر می یابند و بیست سال با هم در خوشی بسر می برند.

 

برگرفته از کتاب منظومه های کهن عاشقانه از دکتر سید مرتضی میرهاشمی

 

 

 

 

 

 

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

فقط کاربران عضو می توانند دیدگاه ارسال کنند. برای ارسال دیدگاه لطفا ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.