داستان نویس نوجوان ، ورود
مادر من یک فرشته است
نور آفتاب مثل هرروز روی صورتم پهن می شود و صورتم را با دستهای گرمش نوازش می کند. پتو را کنار زدم و به طرف روشویی رفتم، مسواک زدم و آبی هم به دست و صورتم. به طرف حال رفتم. مادرم نگران و مضطرب دستهایش را روی دهانش گذاشته و با صدای بم می گفت:
ـــــ «حالا چه کار کنیم؟!!! من و همکارام توی بیمارستان بیشتر در معرض خطریم!!!»
پدرم هم گفت:
ــــ نترس!! تو به خاطر مردم داری این کار و انجام می دی. هم تو و هم همه پرستارا و دکترای ایران.»
ترس برم داشت و گفتم:
ـــــ «چه شده؟!!!!» و با حالتی اشک آلود و لحن بچه گانه ام ادامه دادم:
ـــــ « مامان قراره بره؟!!! مامان قراره کجا بره؟!!!»
پدرم گفت:
ـــــ « نورا جان، مامان به خاطر اینکه کرونا اومده مجبور شده مدتی ازمون دور باشه نگران نباش زود این ویروس می ره و مامان دوباره پیشمون برمی گرده.»
گفتم: ــــ« کی می ره، منظورم مامانه؟!!!»
پدرم گفت:
ـــــ« امشب،متأسفم که اینجوری بهت گفتیم!!!»
به اتاقم بر می گشتم و پتو را روی خودم کشیدم ولی صدای پدر و مادرم را می شنیدم که می گفتند ای کاش این ویروس هیچ وقت نمی آمد!!!

شصت روز بعد اواسط اردیبهشت ماه

بلوط را در دستم می گیرم و دست بابا را می فشارم. لحظه شماری می کنم. سوار آسانسور می شویم. پدرم می گوید:
ـــــ «دیگر چرا عروسکت را آوردی؟!!!»
با اشتیاق گفتم:
ــــ «آخه حیفه دلم می خواهد اونم مامان رو ببینه، بلآخره داره بعد از شصت روز برمی گرده!!!»
به پارکینگ می رسیم قلبم تند تند به قفسه سینه ام می کوبد!!! انگار آن هم بی قرار است!!! در را باز کردم چند ثانیه بعد مادر ماشین را دم در پارک کرد و پیاده شد. به سمتم اومد و من هم به سمتش دویدم. در آغوشش فشارم می دهد!!! چقدر دلمان برای هم تنگ شده بود. درحالیکه اشک می ریختم گفتم:
ـــــ «دوستت دارم.»
مادرم بوسه ای بر گونه خیسم زد و گفت من هم دوستت دارم دوست داشتنی، پس از کرونا!!!!

با سپاس و قدردانی فراوان از دکترها، پرستاران و مادران عزیز.

همه مادران یک فرشته اند.

ارسالی از : نیکا سلیمانی الاصل

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.