داستان نویس نوجوان ، ورود
آینه
تازه مدرسه تمام شده بود، داشتم با دوستم خوش و بش می کردم. هر کدوم از کارهایی که می خواستیم توی تعطیلات انجام بدیم می گفتیم و کلی خوشحال بودیم! یادم میاد اون روز خیلی خوب و با صفا بود. یک مدت طولانی منتظر تاکسی موندیم ولی نیومد که نیومد!!! برای همین به دوستم گفتم که بهتره پیاده برگردیم خونه! باد گرمای ملایمی رو با خودش آورده بود. شهر کوچیک ساکت و پیاده رو ها به طرز خوشایندی تمیز بودند. برگ های سبز درختان تنومد خیابان ها سایبانی محکم در مقابل گرمای تابستانی بودند!!! بوی ملایم فصل خوردن میوه به مشام می رسید و روح را نوازش می داد! توی راه یک مغازه قنادی باز و قناد شیرینی های خوشمزه رو جلوی در بر روی سینی های گردی چیده بود. پاهام تقلا می کردند تا برم و چند تا از بهترین هاشونو بردارم و با لذت بخورم ولی خوب هیچی پول نداشتم!! آنقدر سرگرم حرف زدن شده بودیم که یادمون رفته بود خونمون زیاد از مدرسه دور نیست. کمی بعد به یک دوراهی رسیدیم و باید از هم جدا می شدیم. از دوستم خداحافظی کردم و راهی خونه شدم. این آخرین باری بود که اونو دیدم!!! ...
تا به خونه رسیدم سریع یکم غذا خوردم. بعد رفتم جلوی آینه تا سر و صورتمو مرتب کنم. مادر و برادر کوچولوم هم داشتند توی بالکن گردو خورد می کردند!!  مادرم صدام زد تا براشون چند تا قاشق ببرم.
ــــ ((لیسا....عزیزم بیا کارت دارم کجایی؟))
ــــ ((اومدم مامان.))
چیز میزا رو دادم به دستش. یادم میاد وقتی صورتشو دیدم یه حسی بهم می گفت بپرم تو بغلش و با بهترین خنده دنیا بوسش کنم ولی خوب اونموقع مرتب کردن موهام مهم تر از مادرم بود!!  برای همین سریع به جلوی آینه برگشتم، ساعت دو یا سه بعد از ظهر بود که اون اتفاق شوم افتاد. یک پالس عظیم از انرژی که معلوم نبود از کدوم گوری اومده بود به کره زمین برخورد کرد و همه رو کشت بجز اونایی که جلوی آینه بودند!!! انرژی به بدنم برخورد کرد و روحمونو از جا کند ولی با برخورد به آینه دوباره بخشی از روح به بدن برگشت! یک احساس سر درد عجیبی ایجاد کرد. اون موقع نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و فکر کردم که فقط یک سر درد ساده ست ولی بعداً متوجه شدم که روحمو از دست دادم یا حداقل بخش بزرگی ازشو و حالا اون توی یک آینه گیر افتاده و هر لحظه برای آزادی زجه می زنه و هیچ راهی نیست که بشه....
ـــــ قربان! قربان!
ـــــ چی شده آرنوس؟
ـــــ یک چیزی پیدا کردیم که باید همین حالا ببینید!
ـــــ نمی تونم، باید نوشتن کتابمو تموم کنم؛ می دونی که خیلی برام ارزش داره.
آرنوس درحالی که نفس نفس میزد جواب داد:
ـــــ فکر کنم یک راهی پیدا کردیم تا مرده هارو برگردونیم یا شاید حتی بتونیم دوباره روحمونو برگردونیم قربان!
لیسا با چشمانی گشاد شده از تعجب جواب داد:
ـــــ نشونم بده!
سپس لیسا و آرنوس از راهرو های پیچ در پیچ و اتاق های بیشمار مرکز بازماندگان صد و یک گذشتند. کمی بعد هر دو وارد باغ ها و گندم زار های خارج شهر شدیم، جایی در انتهای باغ هایی که به شکل پله ای روی هم قرار گرفته بودند. آزمایشگاه بزرگی در آنجا قرار داشت. لیسا و همراهش به آزمایشگاه رسیدند. آنجا چند مهندس و کریزو منتظرشان بودند، بعد از آنکه وارد شدند کریزو به سمت آنها حرکت کرد و سپس درحالی که عینک بزرگ و گردش را در دست گرفته بود، گفت:
ــــ خوش اومدی لیسا، نمی خوام مثل بار قبل دوباره امیدوارت کنم ولی فکر کنم که این دفعه واقعاً یه چیزایی پیدا کردیم!
ــــ برام بگو کریزو، آیا راهی هست که من مادر و برادرم و بعد از این همه سال دوباره ببینم؟
ـــــ فکر کنم! بزار توضیح بدم این آینه رو نگاه کن.
ـــــ خوب!
ــــ اول از همه می خوام بگم که فکر می کنم این اتفاقات فقط یک اتفاق نبوده! یعنی فکر می کنم که این یک حمله از طرف یک مکان بیگانه بوده که می خواسته هممونو بکشه! ولی خوشبختانه توی محاسباتشون یکم اشتباه کردند. کریزو ادامه داد:
ـــــ و دوم اینکه ما تونستیم همون پالسای لعنتی رو دوباره بازسازی کنیم و وقتی اونارو به آینه شلیک کردم نتایج جالبی به دست اومد!
ـــــ حرف بزن کریزو چه چیزی دیدی؟
ــــــ بعد از برخورد، دیدم که بجای اینکه روح رو وارد آیینه کنه اونو ازش خارج می کنه!
یعنی چی؟ یکم ساده تر حرف بزن!
ـــــ یعنی همه کسانی که مردن الان داخل آینه به دام افتادن و به یک جور خواب زمستانی فرو رفتن و به طرز شگفت انگیزی من تونستم یکیشونو بیدار کنم. بعد از بیادری دو تا مشکل به وجود اومد. یک؛ فرایند بیداری فقط یک دقیقه دوام میاره و بعد از تمام شدن زمان، روح دوباره به خواب برمیگرده! و مشکل دوم ......
ــــ چی شده؟ بهم بگو!
ــــ اونا نمیتونن مارو ببینن!
ـــــ چرا؟!!
ـــــ ساده بگم اگه محاسبات من درست باشند که هستند! به این معنیه که ما روح نداریم! و هیچ راهی هم نیست که روحمونو برگردونیم، در حقیقت ما مردیم، خیلی وقت پیش هم مردیم!

ارسالی از : سینا ابابکری

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.