داستان نویس نوجوان ، ورود
Last Wizard ، بخش اول
جیم با استرس به هر طرف نگاه می کرد انگار منتظر معجزه ای بود دستانش را مشت کرده بود و لب خود را گونه ای گاز می گرفت که گویا نمی تواند این شکست را قبول کند. برای لحظه ای چشمان جیم به ژرفایی از معنای ترس رسیده بود که هیچ جایی را نمی دید و بهت زده سرش را در برابر تاریکی پایین انداخته بود.
در این میان تمام فکر و ذکرش جنی بود. تاریکی با لبخندی به او نزدیک می شد و با طعنه می گفت:
ــــ پس چه شد؟ آن همه جسارتت کجاست؟!! مگه تو نبودی که می خواستی جلوی من و کارهای من را بگیری؟!! ولی حالا به کجا رسیدی؟!!
جیم با صورتی ناراحت و قلبی پوچ از امید به تاریکی نگاه کرد . تاریکی که احساس می کرد پیروز شده با لبخندی طنین آمیز سکوت سالن را در هم شکست؛ اما چند لحظه بعد دیگر آن قهقهه بلند شیطانی جایی وجود نداشت و این دفعه جیم بود که داشت به تاریکی لبخند می زد!!

ارسالی از : R.S

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.