داستان نویس نوجوان ، ورود
نجات جنگل روباه ها
رز داشت از مدرسه به خانه باز می گشت که دید روباه قرمز کوچک زیبایی دارد تند تند می دود. رز به طرف روباه رفت و پرسید:
ــــ " چه اتفاقی افتاده است ؟"!!!
روباه به پشتش اشاره ای کرد. رز دید دسته ای شکارچی به دنبال او هستند!! یکی از آنها را خوب می شناخت او "گروهبان لکو" بود که بهترین دوست پدر دوستش "مارتین" بود. او را چندین بار در خانه مارتین دیده بود. دلش به حال روباه سوخت. به روباه گفت:
ــــ "خانه من همین نزدیکی هاست. یک میانبر است که اگر از آنجا بروی تو را نمی بینند."
روباه گفت:
ــــ "باشه."
و با هم از راه میانبر رفتند و گروهبان آنها را گم کرد.
آن دو به خانه رسیدند. صدای گروهبان لگو از هر طرف شنیده میشد که داد می زد:
ــــ " سربازان شماره 321 و 445 کل محله را بگردند و روباه را پیدا کنند !"
روباه آهی کشید و گفت:
ـــــ "فکر نکنم به این زودی ها بتوانم بیرون برم!"
رز با خوشحالی گفت:
ــــ "اینکه عیبی ندارد! تا هر وقت که دوست داشته باشی می توانی در خانه ما بمانی، مطمئنم پدر و مادرم اصلاً ناراحت نمی شوند!"
روباه کوچک خوشحال شد و به داخل خانه رفت. پدر و مادر رز وقتی روباه را دیدند خوشحال شدند و برایش گوشت تازه آوردند. آنها کل روز را با هم بازی کردند. شب شد. روباه و رز روی تخت رز دراز کشیدند. رز از روباه پرسید :
ـــــ " اسمت روباهه؟!! "
که روباه حرفش را قطع کرد و گفت:
ــــ " اسمم روبی است."
رز خنده ای کرد و گفت:
ـــــ " خیلی خب روبی تو چجوری به این شهر آمدی ؟"
روبی گفت:
ـــــ " داستانش کمی طولانی است. خوب خیلی از روباه های جنگل روباه ها توسط گروهبان شکار شده اند و ..."
رز با هیجان حرفش را قطع کرد و گفت:
ـــــ "شما جنگل دارید!؟"
روبی گفت:ـ
ـــــ "آره و خب آنها شکار هم می شوند. ولی شکار شدن بعضی از روباه ها دلیل آمدن من نبود."
رز با تعجب پرسید:
ـــــ "پس چه بود؟"
روبی با ناراحتی گفت:
ـــــ " وقتی دوستم حرفهای گروهبان را شنید این رو گفت.
رز با کنجکاوی پرسید:
ــــ "چرا !!؟ مگه گروهبان چی گفت!؟"
روبی گفت:
ـــــ "راستش دوستم اسمش "روبانا" است که به نظرم بهترین روبهک جنگل است. شنیدم روزی گروهبان لگو دنبالش کرده من ترسیده بودم و خدا خدا می کردم که نکشدش. خوشبختانه روبانا روباه زرنگی بود و توانست فرار کند."
رز گفت:
ـــــ "بعد چون بهترین دوستت رو دنبال کردند می خواهی انتقام بگیری؟!!"
روبی گفت:
ــــ "نه ! اصلاً! وقتی او در رفت به خانه ما آمد. من با خوشحالی از او پرسیدم:
ـــــ "حالت خوب است؟ " روبانا با ترس و لرز گفت:
ـــــ "من مهم نیستم وقتی گروهبان لگو مرا گم کرد من جاسوسیش را کردم و دیدم به پسرش می گوید:
ـــــ "من تصمیم دارم برای ازدواج تو خانه ای زیبا بخرم و می خواهم کل روباهها را شکار کنم و چیزی از آنها را باقی نگذارم تا پول خریدن خانه ات را در آورم!!!"
روبانا با حالتی وحشت زده تر به من نگاه کرد و گفت:
ـــــ "یعنی چه؟ یعنی قرار است نسل ما نابود شود!"
من با شجاعت گفتم:
ـــــ نه! شنیده ام در شهر روباه ها ی بسیار قدرتمندی هست من از آنها کمک می گیرم."
روبانا التماسم کرد که نروم. ولی من تصمیمم را گرفته بودم من در شهر بدنبال روباههای قوی هیکل بودم که گروهبان لگو مرا دید."
رز گفت:
ـــــ " نه. مگر خبر نداری؟!!  گروهبان تمامشان را شکار کرده است."
روبی گفت:
ــــ " رز تو تنها امید من هستی به من کمک می کنی؟"
رز گفت:
ــــ " اره! معلومه ! من یک نقشه دارم."
روبی گفت:
ــــ "چی؟"
رز گوشی اش را به روبی داد و گفت:
ـــــ " من به مرکز شکار روباهها می روم به فرض این که می خواهم خرید کنم بعد تو یک جا قایم شو من از گروهبان لگو سوال می کنم که می خواهد تمام روباهها را شکار کنه؟ من قبلش به تو می گویم و تو دگمه فیلم را بزن و بعد که جواب داد دوباره روی دکمه بزن و من به گروهبان لگو می گویم کیف پولم را جا گذاشته ام و میریم این فیلم را به پلیس نشان می دهیم تا مرکز بسته شود و گروهبان لگو زندانی شود.!!!"
روبی گفت:
ـــــ "ایول" و راحت خوابید.
صبح شد آنها صبحانه شان را خوردند و روی نقشه کمی تمرین کردند. ظهر شد. آنهات آماده عملیات بودند که روبی یادش افتاد که آدرس مرکز را نمی داند!!!  رز نیشخندی زد و گفت:
ـــــ " دوستم مارتین می داند از او می پرسیم."
تق، تق، تق. مارتین در را باز می کند. مارتین می گوید:
ـــــ " وای رز چقدر از دیدنت خوشحال شدم !! چه روباه نازی!"
آنها وارد شدند. رز سر حرف را باز کرد و گفت:
ـــــ " ما آدرس مرکز شکار روباه ها را می خواهیم تا روبی را نجات دهیم و همه چیز را تعریف کرد."
مارتین با خوشرویی گفت:
ـــــ " این آدرس است."
و آدرس را به رز داد آنها رفتند و رفتند تا به مرکز رسیدند. روبی قایم شد و رز وارد مرکز شد. گروهبان لگو که دید زود مشتری آمده خوشحال شد. او به رز سلام کرد و گفت:
ـــــ " چه کمکی از من ساخته است؟"
رز گفت:
ـــــ "شال می خواهم."
گروهبان که همان طور داشت شال را نشان رز می داد، رز به روبی علامت داد و روبی دکمه فیلم را زد و رز پرسید:
ـــــ "شما می خواهید تمام روباهها را شکار کنید؟ "
گروهبان گفت:
ـــــ " آره و نمی خواهم چیزی از آنها باقی بماند."
روبی فیلم را قطع کرد و بیرون منتظر رز ماند. رز فوری تا روبی رفت گفت:
ـــــ "الان کیف پولم را جا گذاشته هر چی زودتر میام!!!"
و با روبی رفتند فیلم را به پلیس نشان دادند. پلیس گروهبان را به زندان انداخت و مرکز شکار روباه را برای همیشه تعطیل کرد. پلیس برای تشکر گفت که مرکز شکار روباه را به آنها می دهد و رز در نزدیکی روبی زندگی می کند.چند روز دیگر روز هالوین است حتماً خودتان حدس می زنید رز چه می پوشد.

ارسالی از : یاس محمدی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : نجات جنگل روباه ها

امتیاز
دیدگاه ها
15 ساعت پیش

كيانا كبيرى :

به نظر من اين داستان خيلى بچهگونه هست

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟