داستان نویس نوجوان ، ورود
ارتش اهریمنان فصل اول : بخش یک
مرد آهسته آهسته قدم بر می داشت. صدا هوهوی باد شدیدی که می وزید او را می ترساند. اصلاً برای چه او به این جنگل سرد و تاریک قدم گذاشته بود؟!! گم شده بود؟ دنبال چیزی یا کسی می گشت؟! خودش هم نمی دانست، مثل این بود که بخشی از حافظه اش گمشده است!! باران شدیدی شروع به باریدن گرفت و صاعقه هایی به درختان جنگل بر خورد کرد و جنگل آتش گرفت. انگار که اتفاقی بزرگ در شرف وقوع است! مرد به سمت صخره ای که وسط جنگل بود دوید و آنجا پناه گرفت. دهانه غاری توجه او را به خود جلب کرد. مرد بی اختیار به سمت غار رفت و با صحنه عجیبی مواجه شد چند نفر با...ناگهان ضربه ای به سر او خورد و از هوش رفت!!!
در شهر بانتاهام آشوب شده بود و ارتشی به شهر حمله کرده بود!! جوانی به نام داسنیرو در آن شهر زندگی می کرد که مادر پیری داشت و از قضا داسنیرو که فرمانده ارشد حاکم شهر بود در حال مبارزه و سازماندهی سربازان بود و نمی توانست پیش مادرش برود و ذهنش مشغول این بود که حال مادرش خوب است یا نه؟!!

سربازان داسنیرو تک تک کشته می شدند و منجنیق هایی که به دیوار های شهر برخورد می کرد بسیار قدرتمند بودند و دروازه  فولادی شهر در حال تخریب بود. داسنیرو نزد حاکم رفت و دید که او دارد طلا ها و جواهر هایش را جمع می کند و می خواهد فرار کند؛ داسنیرو گفت:
ـــــ «قربان کجا میروید ؟»

ــــ« به تو ربطی نداره داسنیرو!!»

داسنیرو چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد شمشیرش را کشید و روی گردن حاکم گذاشت. حاکم که ترسیده بود گفت :
ـــــ« به خاطر خدا منو نکش!!»

ـــــ « ارزشش رو نداری!!»

داسنیرو شمشیر را از روی گردن او برداشت و به سمت دیوار ها رفت، اکثر دیوار ها در حال ریزش بود و هر لحظه بر  شمار ارتش دشمن اضافه می شد!!!

فرمانده دشمن یک تیر با کمانش به سمت داسنیرو پرتاب کرد و تیر به دیوار برخورد کرد و یک نامه که به یک پر بسته شده بود روی تیر دیده می شد. داسنیرو نامه را باز کرد. در نامه نوشته شده بود:
ـــــ « اگر شهر را تسلیم ما نکنید کل شهر رو خراب می کنیم و مردمتون کشته خواهند شد!! پس دروازه را باز کنید.»

مردمی در شهر باقی نمانده بودند، زیرا داسنیرو مردم را از طریق راه مخفی فراری داده بود!! داسنیرو به سربازان دستور داد تا از طریق همان راه فرار کنند. پس از عبور سربازان و مجروحان از راه مخفی او دو انتخاب داشت، یا باید یک نفره از شهر دفاع می کرد یا باید نزد مادرش میرفت و او را از آنجا دور می کرد و او مادرش را به دفاع از شهری که کسی داخلش نمانده بود ترجیح داد و از راه مخفی به سمت مادرش همراه اسب تندروی خویش تاخت. وقتی به خانه رسید در باز بود. وارد خانه شد و مادرش را پیدا نکرد. کاغذی رو میز غذا خوری توجه او را به خود جلب کرد. درون کاغذ نوشته شده بود :
ــــ «برادر، من مادر رو همراه مردم به جایی امن بردم پس نگران نباش!!»

برادرش آگزان مادرش را به جایی امن برده بود و خیال داسنیرو آسوده شد اما وظیفه ای مهم برای او ایجاد شده بود و او باید می فهمید که این ها چه کسانی هستند که به شهر حمله کردند و برای این کار او بدون تلف کردن وقت با تمام سرعت به سمت پایتخت تاخت!!

ادامه دارد...

ارسالی از : حسن کاشی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.