داستان نویس نوجوان ، ورود
خجالتی
سلام من خیلی خجالتیم وقتی میریم مهمونی می ایستم تا پدر و مادرم بیان. اون موقع پشتشون قایم می شم و می رم داخل خونه!! وقتی هم که وارد خونه مردم می شیم، اونقدر راه میرم تا بهم بگن بشین!!! اون موقع با خجالت می شینم. حتی تو بازی ها هم خجالت می کشم ببرم و همیشه می بازم!!! اینطوری هم که نمی شه همه می گن دختر خانومتون چقدر خجالتی هست!! دیگه خسته شده بودم تا وقتی که تصمیم گرفتم جای خجالت کشیدن از صاحبخانه بپرسم  که می تونم بیام داخل خونه؟ اینطوری که تومهمونی ها می پرسم می شه بیام تو اون ها هم می گن حتماً بفرمائید داخل وقتی هم که وارد شدم، می گم می شه بشینم؟! و اونها هم می گن حتماً و..............و به جای اینکه بگن چقدر دختر خانومتون خجالتی هستن صاحبخونه میگه:
ـــــ  چقدر دختر خانومتون باادب هست. به همین سادگی این هم یکی از روش های فوق سری منه!!!!

ارسالی از : ستیلا کریمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.