داستان نویس نوجوان ، ورود
گمشده ای می جویم!!

امروز هم او را دیدم که از پشت پنجره خانه نگاهش خیره به من بود، با لبخندی ملیح مانند روزهای دیگر، چه آن روزهای غم زده زمستانی و چه در این تابستان تلخ، تنها دلخوشی ام گشته است!!  نمی دانم ولی برای دیدنش دلم پر می کشد، شوق نفسم را بند می آورد و قلبم به پرواز در می آید!! با دوچرخه ام از روستا تا بدین جا یک ساعت راه است ولی اینجا، این نقطه و در این مکان من خدا را احساس می کنم، بهشت را احساس می کنم و خودم را...
چه معجزه ای است آسمان، پرواز پرندگان، ابرها و بال زدن های یک حشره کوچک در پشت این پنجره، پنجره دل، برای دخترکی نابینا...
پسرک امروز برای او دستی تکان داد و دختر لبخندش شیرین تر از هر زمان بود، شاید از پنجره دل او نیز خدا را، بهشت را و خود را احساس کرده است!!
سر گشته ام و من، گمشده ای می جویم!

ارسالی از : سعید کنف چیان

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

اولین نفر باشید که دیدگاهش را می نویسد !

دیدگاه شما برای ما مهم است.