داستان نویس نوجوان ، ورود
قلب کنجکاو
قلب از تخت پرید پایین...
شُش که قبل از قلب اونجا بود که گفت:
ـــــ ببین، به نظرت کار ما منطقی و درست بود ؟!
قلب گفت
ـــــ : باز که این سؤال مسخره رو پرسیدی!! صد بار گفتم!! فضل الله الان هفتاد و نه سالشه! چقدر می خواست عُمر کنه ؟!
اگه میمُرد، ما هم میمُردیم و من به آرزوم نمی رسیدم، تو ام کسی زور نکرد بیایی !!
شُش لَخته خون های بدنش رو پاک کرد و گفت:
ــــ بحث این چیزا نیست. پس، خونش گردن ما نیست؟!!
قلب:
ــــ به ما چه! مغز دستوری صادر نکرد ما هم فرمانی نبود که انجام بدیم!!
شُش:
ــــ ولی من دلم نمی خواد که فضل الله بمیره، از وقتی پیر تر شده، سیگار رو ترک کرده و من نفس راحتی می کشیدم!!!
قلب:
ـــــ پس اگه ناراحتی، زود تر بیا بریم!! اگه تا یک ساعت دیگه برگردیم می تونیم زنده نگهش داریم!! الان پرستارا با دستگاه هم شده نگهش می دارند. یهو یه موجود سفید رنگی از روی تخت پایین پرید و با تعجب گفت:
ــــ اِ تو قلب نیستی؟!!
ــــ شما هم شُش هستی؟ دارم خواب میبینم؟!! من آرزوی از نزدیک دیدن شما رو داشتم، فقط عکساتونو تو اتاقم دارم. اصلاً بگو ببینم، شماها اینجا چیکار میکنین ؟!
شُش:
ـــــ  قلب، می خواد بدونه چرا آدما بهش میگن شبیه تلمبه هستش؟!!
شُش پرسید
ـــــ : تو کی هستی؟ واسه چی از بدن اومدی بیرون؟!!
موجود سفید رنگ:
ـــــ از ظاهرم پیدا نیست!! من گلبول سفید هستم.
اومدم بیرون تا بفهمم واسه چی به من میگن سرباز ؟! من فکر می کردم با بیرون اومدن من، بدن مریض شده که نگو کار، کارِ شما بوده!!
اونا راه افتادن و از بیمارستان بیرون رفتن...
توی خیابون، قلب، چشمش به یک مغازه دوچرخه فروشی افتاد و یک تلمبه رو اونجا دید!!
به طرف مغازه رفتند. وقتی رسیدن قلب پرسید:
ـــــ شما تلمبه هستید؟
تلمبه  قدیمیه زِوار در رفته که با دیدن قلب ذوق زده شده بود، گفت:
ــــ امرتون؟ میخواین لاستیکاتون رو باد بزنم؟!!
قلب:
ــــ نه خیر، من فقط یه سؤال ازتون داشتم.
تلمبه:
ـــــ من معلم نیستما ! ولی بپرس.
قلب:
ـــــ چرا آدما قلب رو با تو مقایسه می کنن؟! کجاتون شبیه همه ؟!
تلمبه:
ـــــ ببین عزیز من، این سؤال مسخره رو باید از خود قلب بپرسی که کجاش شبیه منه ؟!
قلب:
ــــ گیر آوردی مارو !! من خود قلبم!!
تلمبه:
ـــــ اوه ببخشید، من پیرم و چشام خوب نمیبینه!!!
قلب:
ــــ جواب سؤال منو می دی؟!! دیرمونه، باید بریم...
تلمبه:
ـــــ ببین رفیق، برای این آدما هیچ فرقی نمیکنه تو قلب باشی، تلمبه باشی، دوچرخه، لاستیک، یا هرچیزه دیگه ای !!اونا فقط ازت کار می کشند تا از کار بیافتی!! منو ببین، تا سالها واسه صاحب مغازه کار می کردم ولی چند وقته پمب باد خریده و من رو گوشه مغازه ولو انداخته! این اسم هایی هم که میزارن مثل اینکه قلب شبیه تلمبه کار میکنه و غیره، همش برای خودشون هست و بدرد منو تو نمی خوره. داداش، من و تو باید به فکر کار کردن و مُردن باشیم!!
قلب اینقدر از پیدا کردن جواب سؤالش اونقدر خوشحال شده بود که از خوشحالی بدنش رو جمع کرد و یهو از داخل ترکید و هزار تیکه شد و مُرد! یه جورایی ذوق مرگ شد!
شُش مرگ رفیقش رو که دید داد زد:
ــــ آهای تلمبه، ببین چیکار کردی؟!!
از فریاد و حرص شُش، درپوشی که برای لولش دُرست کرده بود پاره شد!!
شُش درحال جان داد و گفت:
ــــ تلمبه، کمکم کن، اگه بادم خالی بشه، می میرم!!!
تلمبه خواسب شُش رو باد بزنه، با اولین فشاری که به خودش آورد طنابش پاره شد و اون هم مُرد!!
شُش هم مُرد و به دوستانش پیوست!!
این سه تا همه به خاطر یافتن سؤالای ذهنشون کشته شدن و درس عبرتی شدن برای وسایل دیگه که باید بدون فکر کردن به ما آدما خدمت کنند!
راستی، گلبول سفید با دیدن یک سرباز، به طرفش رفت...

ارسالی از : یونس برزگر

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : قلب کنجکاو

امتیاز
دیدگاه ها
14 روز پیش

سپیده استیری :

واقعا عالی بود! من تا باحال همچین داستانی نخونده بودم! بیشتر داستان های که خونده بودم از زبون انسان ها بود ولی این فرق داشت! واقعا قوه ی تخیل خیلی خوبی داری!!!

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟