داستان نویس نوجوان ، ورود
عشق ابدی (قسمت اول)
بین چند دهه اَخیر، دهه شصت دهه ای بود که مردم نسل آن را نسل سوخته می خوانند! دهه سازندگی که پُر بود از کمبود ها که به تازگی بچه های دهه هشتاد و نود با توجه به خاطرات والدینشان آن را حس می کنند. با اینکه برای والدینمان خاطره شده است اما در هر حال زندگی کردن در آن دوره بسیار سخت و پر تلاطم بوده است.
یکی از چیز هایی که در آن دوران مانند الان باب نبود عشق و عاشقی بین جوانان بود. پدر و مادر یکی را می پسندیدند و دختر یا پسر باید قبول می کردند. البته عشق و عاشقی وجود داشت اما بزرگان و ریش سفیدان آن را قبول نداشتند و اگر دو زوج عاشقانه می خواستند با هم ازدواج کنند معمولاً با مخالفت بزرگان مراسم عروسی نمی گرفتند و بی سر و صدا به خانه بخت می رفتند!!
عشق چیزی است ذاتی که در تمام موجودات جهان اعم از جن و انس و حیوان وجود دارد. فکر نکنید عشق فقط بین یک زوج است که سخت در اشتباهید. یکی عاشق پدر و مادرش می شود دیگری عاشق شغلش و بعضی ها هم عاشق خدا...
مبدأ داستان ما بر می گردد به یکی از روستا های خیلی قدیمی استان گیلان که با اینکه انقلاب شده بود اما خان و قدرت خان هنوز در آنجا باب بود!! در این روستا دختری زندگی می کرد به نام صُغری. دختری زیبا رو و کمی کوتاه قد که با آنکه بیست سال بیشتر سن نداشت اما مانند پیرزن ها همیشه چادری به کمرش می بست!! مذهبی بود و واجبات دینی را کاملاً رعایت می کرد. او کنیز خانه یا به عبارتی عمارتِ خان بابا، پولدار ترین فرد آن روستا بود. پدر و مادر دختر جوان حدود سی سال بود که نوکریه اَهل و عیال خان را می کردند و با خانواده خان اُخت گرفته بودند و چون کار دیگری بلد نبودند بعد انقلاب هم به کار در آنجا ادامه دادند. اما برویم سراغ اصل موضوع یعنی عشقی که گریبان گیر صغری می شود...
الان سال 1365 است و صغری بیست سال سن داره و عاشق پسر باغبان عمارت خان شده!! معشوق دختر قدی رشید داره سیبیلو  هم هست. به او عباسعلی می گن و او هم عاشق و کشته مُرده صغری شده. اما مشکل اینه که خان بابا اصرار داره که صغری باید زن تک پسر من  یعنی جهانگیر بشه!! اما بگویم از پسر خان... پسری عیاش و قمار باز که پول پدر را در راه قمار بازی خرج می کند. با اینکه پدر و مادر صغری حاضر نبودند دامادی چون جهانگیر، بی مسئولیت داشته باشند اما به زورِ خان بابا و کوتاهی پدر صغری که جُرئت مقابله با خان را نداشت عروسی بلاخره سر گرفت و صغری در سال 1367 به عقد جهانگیر درآمد. از اونجایی که این دختر راضی به این ازدواج نبود، شبِ عروسی فرار میکنه و میره پیش عباسعلی. اون دوتا خواستن از روستا فرار کنند اما نوچه های خان اونا را گرفتند!! صغری رو به خانه شوهرش فرستادند و عباسعلی را به خانه  اَبدی!! صغری در طول دو سال زندگی مشترک با جهانگیر خدا خدا می کرد که کِی انتقام عشقش را بگیرد. حتی شبی در غذای شوهرش سم ریخت اما با خبرچینی کنیزی، جهانگیر متوجه این موضوع شد و همان غذا را به والدین صغری خوراند تا داغی دیگر، جِگر او را بسوزاند!! دو سال بعد خان بابا مُرد و تمام اِرثش بدون کم و کسری به جهانگیر رسید. او هم وقتی به پولهای تمام نشدنی پدرش رسید اول از همه صغری را با بچه ای در شکم طلاق داد! البته به او کلبه ای داد و ماهیانه هم پولی برایش می فرستاد تا زندگی اش را ادامه دهد ولی اینها همه بخاطر بچه اش بود نه برای صغری. اما صغری دوست نداشت در آن روستا که تمام عشق هایش به خاطر او پرپر شدند بماند. در آخرین روزهای حضور صغری در روستا جهانگیر اعلام کرد که وَهابی شده!!!  وهابیت آیینی است که در دهه هفتاد میلادی توسط شخصی به نام محمد ابن عبدالوهاب در عربستان پایه گذاری شد و الان هم حدود بیست درصد وهابی ها در عربستان هستند مانند پادشاهشان. آیین عجیب و غریبی است. مثلاً آنان به این اعتقاد ندارند که شما امام حسین را واسطه ای برای خدا قرار دهید تا مریضی را شفا دهد.آنان می گویند تمام آیین های دیگر، دین ها و مذاهب و بزرگان آنان کافرند و خونشان حلال است!!
یکی دیگر از اعتقادات عجیب و غریب آنها این است که می گویند اگر هفت شیعه را بکشیم مستقیم به بهشت میرویم!!! هیچکس دلیل این کار عجیب جهانگیر را نمی دانست و حتی چند تن از مردم روستا را به طرز وحشتناکی کشت که آن موقع می گفتند به خاطر مصرف زیاد الکل توهم زده بود! اما همه می دانستند چون جهانگیر وهابی شده بود دست به چنین کارهایی می زد. او را به خاطر قتل هایش به زندان بردند. زمانی که جهانگیر را به زندان می بردند صغری هم از این آشفته بازار استفاده کرد و از آن روستا فرار کرد. برای اینکه دست اقوام باقیمانده جهانگیر به او نرسد کاملاً از گیلان خارج شد و به مازندران رفت. جهانگیر را یک سال بعد در زندان کشتند و تمام ثروتش را دولت مصادره کرد و حتی یک ریال هم به صغری و دیگر اقوام نرسید!!

اما در نه دی ماه سال 1370 بهداد گیلانی در محله بیست و دو بهمن ساری به دنیا آمد این تنها خبری بود که در شش، هفت سال اخیر صغری را خوشحال می کرد. او آرزو داشت پسری را تربیت کند که عصای دستش باشد و مرهمی باشد بر زخم های کهنه مادر...

ارسالی از : یونس برزگر

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : عشق ابدی (قسمت اول)

امتیاز
دیدگاه ها
29 روز پیش

پریا نعمت الهی :

سلام داستانتون خیلی قشنگ بود من خیلی خوشم اومد موفق باشین
ایشالا تو این حرفه پیشرفت کنید

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
26 روز پیش

یونس :

خیلی ممنون
منتظر قسمت های بعدش باشین

آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟