داستان نویس نوجوان ، ورود
یتیمان عاشق
پسرکی سه ساله بود که پدر و مادرش به او هیچ علاقه نداشتند و مدام با او بد رفتاری می کردند!! به همین خاطر او را به یتیم خانه سپردند. در آنجا دخترکی زندگی می کرد که بسیار زیبا و خوش اندام بود. پسرک او را از بچگی دوست می داشت. دخترک را سوگل می نامیدند. از پسرک دو سال کوچکتر بود. وقتی پسرک به یتیم خانه آمد او یک سال بیشتر نداشت. سو گل پسرک را دوست نداشت چون خیلی دست و پاچلفتی بود و به جز سوگل هم هیچکس دیگر هم او را دوست نداشت. سینا یعنی همان پسرک یتیم خانه دلیل دست و پا چلفتی بودنش را  کودکی اش می دانست. چون در عشق سوگل غرق شده بود. او از همان پنج سالگی وقتی چهره سوگل زیبا پدیدار شد عاشقش شد و به خاطر اینکه سوگل به او عشق نمی ورزید از عقل و ذهنش کاسته شده بود. همیشه در هر جا سوگل او را مسخره می کرد و او هم به جای اینکه ناراحت شود به دخترک زیبا می گفت:
ــــ سلام سوگل خانوم. تمام اعضای یتیم خانه از عشق سینا به سوگل آگاه بودند. تنها کسی که هیچ عکس العملی نسبت به عشق سینا نشان نمی داد خود سوگل آن دخترک زیبا و مغرور بود. سینا تا هفده سالگی در عشق سوگل می سوخت و می ساخت. سوگل وقتی که پانزده ساله شد از یتیم خانه رفت و به یک خانواده ثروتمند سپرده شد. او که از یتیم خانه رفت سینا هم دیگر هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن نداشت. تا یک سال زندگی اش را بدون سو گل ادامه داد. اما آخر برای سینا هم که پسری خوش اندام و خوش رو شده بود یک خانواده ثروتمند پیدا شد و او را به فرزندی قبول کردند. سینا بسیار زیبا رو و خوش قد و بالا شده بود. تمام پسران محله شان به او حسودی می کردند. یک روز سینا با مادرش در مورد خانواده شان صحبت می کرد. مادرش دو خواهر داشت که یکی از آنها دو پسر کوچک داشت و آن یکی دختری را به فرزندی قبول کرده بود. سینا تا این حرف را شنید از جا پرید و گفت: اسمش سوگل است؟ مادرش گفت:
ـــــ تو از کجا میدونی پسرم؟
سینا که از شوق و ذوق روی پایش بند نبود. گفت:ـ
ــــ من از کودکی در عشق جانگداز سوگل سوخته ام و ساخته ام. اما او هیچ علاقه ای به من ندارد. در یتیم خانه که بودیم من عاشق او بودم اما او آنجا را ترک کرد و رفت. من آن موقع پسرکی زشت و دست پا چلفتی بودم ولی از وقتی که آمدم پیش شما به لطف شما مادر عزیزم زیبا رو شدم و تغییر کردم. اما هر چه سعی کردم که او را پیدا کنم نتوانستم. اکنون که دریافتم او دختر خاله من است تصمیم دارم که او را ببینم و به او پیشنهاد ازدواج بدهم. مادرش هم ماتش برده بود و می دانست که سو گل با آن زیبایی و غروری که داشت امکان نداشت همسر سینا شود. باز هم با خوشحالی پسرش را در آغوش گرفت و به او مژده داد که من به خواهرم این موضوع را می گویم. مادر سینا فردای آن روز  پیش سوگل رفت و موضوع را با او در میان گذاشت. اما سوگل در جواب خاله اش گفت:
ـــــ من از کودکی عاشق او بودم ولی به خاطر غروری که داشتم هرگز به او توجهی نکردم. خاله جانم من خجالت می کشم که به او این موضوع را بگویم. آخر من از غرورم پشیمانم. مادر سینا از خوشحالی به خود می بالید و خواهر زاده عزیزش را در آغوش گرفت و گفت:
ـــــ سوگل عزیزم سینا از شنیدن این خبر بسیار شاد می شود. پس بگذار که به او بگویم که این عشق عشقی دو طرفه است. سوگل هم در جوابش گفت:
ــــ خاله جانم اگر این خبر را به او بدهید من را هم خوشحال می کنید. مادر سینا به او گفت که سوگل هم او را دوست دارد و سینا هم از شادی ای که در درونش فوران کرده بود به دور خود می پیچید. سوگل و سینا از نظر من بهترین زوجی هستند که من تا به حال دیده ام. آن دو خوشبخت ترین زوج های فامیل شدند چون هر دو عاشق واقعی یکدیگر بودند.

ارسالی از : پریا نعمت الهی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : یتیمان عاشق

امتیاز
دیدگاه ها
30 روز پیش

پریا نعمت الهی :

سلام خواننده های عزیزم لطفا اگر داستان رو میخونید حتما برام دیدگاهتون رو بذارید نقاط قوت و ضعفش رو بهم بگید خیلی ممنون💖💖

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟
26 روز پیش

یونس :

خیلی زیبا و کوتاه
داستانت به موقع تموم شد
لذت بخش بود
موفق باشی

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟