داستان نویس نوجوان ، ورود
زندگی ارث و میراثی
ما خانواده خیلی پر جمعیتی هستیم و البته خیلی عجیب و غریب!! برای خانواده  من و همچنین خواهران مادرم و خواهر و برادران پدرم از قدیم الایام ارث و میراث هایی رسیده که اگر ما یکی از آن ها را به باد فنا بدهیم آن ها ما را به باد فنا می دهند!! پس باید خیلی خیلی از ارث و میراث هایمان نگهداری کنیم. البته رسیدن هر ارث به مقدار و مهم بودنش بستگی دارد که هر چقدر مقدارش بیشتر، مهم بودنش هم بیشتر و بزرگتر می شود. در خانواده ما ارث باید به مردی قوی هیکل، سن بالا و قدرتمند برسد. اگر هم مردی با چنین شرایطی وجود نداشت باید به بزرگترین پسر مجرد خانواده ارث برسد!!!
خلاصه قوانین رسیدن ارث و میراث در خانواده  ما خیلی زیاد و عجیب و غریب است. یک کتاب قفل و چفت دار است. البته هر کس کتاب خودش را دارد که فقط قوانین مربوط به خودش در آن نوشته شده است. هر کدوم از ما کتاب گروه سنی خودش را  دارد مثلاً من الان یک کتاب با گره سنی هفت تا سیزده سال دارم که در آن تمام قوانین با توجه به اطلاعات شخصی من و تعداد ارث های رسیده به من در آن نوشته شده است. اسم هر کس هم اول کتاب نوشته شده است.
و اما... یک چیز مهم. وقتی که این کتاب ها منقضی شد یعنی مثلاً کتاب من گروه سنی هفت تا سیزده سال بوده و من هم سیزده ساله شدم کتابم را باید ببرم پیش استاد و  پیر بزرگوار خانواده که بعد از یک هفته دوباره یک کتاب شخصی برایم بنویسد. پیر بزرگوار خانواده مان مادر مادر بزرگم است یعنی مادربزرگ مادرم. به او می گوییم بی بی رباب که حدود نود و نه سالش است!! چند سالی شده که نوشتن قوانین شخصی و به روز کردن قوانین کتاب قانون بزرگ را کنار گذاشته. کلید کتاب قانون بزرگ هم در دستان بی بی رباب است که به این سادگی ها دستانش شل نمی شود و نمی میرد. صادقانه بگویم بی بی رباب همه چیز را بهم ریخته است. قوانین دیگر اجرا نمی شوند. همانی هم که قبلاً بوده حالا از بین رفته. تازه تصمیم دارد ارث و میراث را از خانواده ما دور کند که این تصمیمش از همه وحشتناک تر است. او تازه هر روز دویست جور قرص و دوا می خورد تا بتواند زنده بماند. کل خانواده در حال ساختن نقشه برای کشتن بی بی رباب هستند اگر بی بی رباب بمیرد پیر بزرگوارمان می شود مامان خدیج. مامان خدیج خیلی به پیر بزرگوار بودن علاقه دارد و آن قدر قول و قرار گذاشته که باور کنید اگر به پدرم باشد همین فردا صبح میره و بی بی رباب را به قتل می رساند!!!
اما یک نکته بابت بی بی. بی بی زن پنجم بابا عباس بوده. بابا عباس هم می شود پدر مامان خدیج. بابا عباس پنج تا زن می گیرد. هر کدام را به یک هدفی. ولی وقتی بی بی را میبیند یک دل نه صد دل عاشقش می شود و با او ازدواج می کند یک بچه هم به دنیا می آورند که اسمش را می گذارند گل بانو. الان حدود بیست سال است که گل بانو مرده. و اما اگر از این ها هم بگذریم می رسیم سر پیر بزرگوار، ننه رباب خودمون. قبل رباب آقا چنگیز پیر بزرگوار بوده و بعد از مرگ بابا عباس بزرگترین و پیرترین فرد خانواده رباب بوده. پس او را به عنوان پیر بزرگوار انتخاب می کنند. ولی بی بی رباب گند می زند!! من هم یکی از اعضای گروه رباب را بکش هستم. ما یک گروه بسیار قوی هستیم که برایمان کشتن رباب به آسانی آب خوردن است. اما به خاطر اینکه نگهبانان زیادی دارد نمی توانیم. البته خودش هم از کشته شدن به دست ما می ترسد به همین دلیل نگهبانان زیادی دارد. او سی تا نگهبان و جاسوس استخدام کرده و خودش هم الان پنج ماه است که در خانه خودش خود را زندانی کرده. اولین نقشه مان این بود که به عنوان یک توریست خارجی از او دیدار کنیم و به بهانه ی اینکه برویم گردش رباب را بیرون از خانه هدایت کنیم و مثلاً در یک پارک که می خواهد نوشیدنی بخورد همانجا کارش را بسازیم و در آبمیوه سم بریزیم. اما در این نقشه مشکلاتی وجود داشت که مغز متفکر گروه یعنی امیر علی بزرگوار که از همه مان بزرگ تر بود و پسر خاله من هم بود و از من هم دوازده سال بزرگتر یعنی بیست و چهار سالش بود این مشکلات را برایمان گفت و به هیج وجه قابل حل نبود. یکی از این مشکلات سن رباب بود. او نودو پنج سالش بود و حتی راه هم به زور می رفت. در این پنج ماه هم که از خانه بیرون نیامده دلیلش این است که سرطان گرفته و تمام مو هایش ریخته و خجالت می کشد از خانه بیرون بیاید. در واقع این نقشه مان اصلاً خوب از آب درنیامد. یک روز  رئیس گروه یعنی فرشته خانوم گل برایمان جلسه همفکری گذاشته بود و من آنقدر به مغزم فشار آوردم که یک راه حل پیدا کردم. آن هم این بود که یک جور چیز خوراکی یا دارو یا هر چیز دیگر را مسموم کنیم و به عنوان هدیه بدیمش به رباب. رباب را مسموم کنیم و بمیرد. ولی باز هم امیر علی مشکلی از تویش در آورد و گفت:
ـــــ اگر بفهمند که چی باعث مرگش شده گیر می افتیم و به عنوان قاتل شناسایی می شیم و اعدام تو کارش است!! امیر علی راست می گفت، اما دیگر نمی شد کار دیگری کرد. همینی بود که بود. خب هیچ کار دیگری به فکرمان نمی رسید. انگار که باید صبر می کردیم تا خودش سقط شود. ولی خب حتی نمی دانستیم کی می میرد. و باز هم در حال فکر کردن بودیم که ناگهان امیر علی گفت:
ـــــ یک فکر بکری دارم. همه مان که از تعجب چشم هایمان گرد شده بود گفتیم:
ـــــ چه فکری؟!! گفت:
ـــــ می رویم سراغ دکتر بی بی رباب. همه مان فاز غم بر می داریم و از او می پرسیم که:
ـــــ آقای دکتر ما خیلی به او وابسته هستیم، تا کی زنده است؟ بگویید ما تحملش را داریم. ولی در این هنگام ناگهان فرشته که تنفر زیادی از بی بی رباب داشت گفت:
ـــــ این حرف حتی دروغشم از دهن من نمیاد بیرون. ما خیلی به رباب وابسته هستیم. حتماً... خواب دیدین خیر باشه من نمیام. امیر علی هم گفت:
ـــــ تو می خوای نیای نیا، ما خودمون دوازده نفر هستیم!! تازه باید یه چن نفری رو حذف می کردیم که خودت زحمتشو کشیدی. بیشتر یا که طرف فرشته بودند از آمدن به مطب دکتر شیخی پرهیز کردند. ما فقط شدیم چهار نفر. من، امیر، علی، زهرا و نازنین که همه مان دختر خاله پسر خاله بودیم. از 118 آدرس مطب را گرفتیم و راه افتادیم به سمت آنجا. همه مان غمگین شدیم و رفتیم داخل مطب. مطب خلوت خلوت بود. همه مان رفتیم پیش دکتر و از او این مطلب را پرسیدیم. حدود ده دقیقه دنبال پرونده بی بی می گشت. وقتی پیدایش کرد گفت: خانم رباب سلطان شیخی حدود 6 ماه پیش به من رجوع کرده زمان تخمینی مرگش یک ماه بوده یعنی 5 ماه پیش. چون سرطانش از بد ترین نوع ممکن بود. اما حالا که زنده است خدا رو شکر کنید چون باید پنج ماه پیش فوت می شده. ما هم همگی به صورت نمایشی خوشحال شدیم و از مطب بیرون رفتیم. برایمان مطلبی روشن شد. رباب مرده اما قبل مرگش سپرده که نگهبانان به همه بگویند او زنده است. وقتی که برگشتیم به پدر و مادرامون گفتیم که چه اتفاقی افتاده و بعد از آن هم تمام بزرگتر ها به خانه رباب هجوم بردند و به داخل خانه رفتند و دیدند که حدس ما صد در صد درست بوده. بی بی رباب خیلی وقت بوده که مرده و نگهبانان او را در باغچه بزرگ خانه اش دفن کرده بودند. وصیت نامه اش را هم بدون خواندن سوازندیم. کلید کتاب را هم رباب داده بود دست یکی از نگهبانان که با کمک و تلاش بزرگتر ها پیدایش کردیم و دادیم دست مامان خدیج.
و این هم بود روایتی بر داستان زندگی ارث و میراثی من. تمااام

ارسالی از : پریا نعمت الهی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

شما هم می توانید دیدگاهتان را بنویسید.

دیدگاه شما برای ما مهم است.

امتیاز کاربران به : زندگی ارث و میراثی

امتیاز
دیدگاه ها
25 روز پیش

پریا نعمت الهی :

سلام خواننده های عزیزم لطفا اگر داستان رو میخونید حتما برام دیدگاهتون رو بذارید نقاط قوت و ضعفش رو بهم بگید خیلی ممنون💖💖

امتیاز

امتیاز
آیا این دیدگاه برایتان مفید بود ؟